پرطرفدار ترین رشته های دانشگاه

پرطرفدارترین رشته های دانشگاه های ایران


مدیرکل دفتر نظارت و ارزیابی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری با اعلام جزئیات پراکندگی جمعیتی ۳ میلیون و ۱۵۲هزار دانشجوی کشور گفت ۸۵ درصد دانشجویان کشور در ۲۵ رشته تحصیل می‌کنند.
دکتر رضا عامری در گفتگو با ایسنا، رشته‌های حسابداری، مهندسی کامپیوتر و مدیریت را که هریک ۹ درصد دانشجویان را جذب کرده‌اند، پرجمعیت‌ترین رشته‌های دانشگاهی معرفی کرد.
با بررسی این ۲۵ رشته پرجمعیت دانشگاهی مشخص می‌شود که از میان ۸۵درصد دانشجویان؛ نیمی از دانشجویان در رشته‌های علوم انسانی، حدود ۳۰درصد در علوم ریاضی و فنی و مابقی در رشته‌های علوم تجربی، علوم پایه و هنر به تحصیل مشغولند.
رتبه نام رشته دانشگاهی تعداد دانشجویان
۱ حسابداری ۲۸۵,۰۰۰ (تقریبا)
۲ مهندسی کامپیوتر ۲۸۴,۴۵۱
۳ مدیریت ۲۸۳,۰۹۸
۴ مهندسی برق ۲۰۹,۶۳۳
۵ حقوق ۱۶۹,۹۶۸
۶ مهندسی عمران ۱۶۶,۹۳۰
۷ علوم تربیتی ۱۲۸,۰۴۷
۸ مهندسی مکانیک ۱۲۴,۰۹۷
۹ زبان‌های خارجی ۱۱۲,۷۱۳
۱۰ زبان و ادبیات فارسی ۸۸,۴۲۲
۱۱ روان‌شناسی ۸۲,۰۲۶
۱۲ علوم اجتماعی ۷۸,۱۷۲
۱۳ الهیات ۶۷,۲۲۱
۱۴ معماری ۶۷,۱۲۱
۱۵ شیمی ۶۷,۰۹۵
۱۶ ریاضی ۶۵,۴۵۷
۱۷ زیست‌شناسی ۶۴,۰۹۸
۱۸ زراعت و اصلاح نباتات ۵۰,۵۹۸
۱۹ مهندسی صنایع ۵۰,۱۱۹
۲۰ جغرافیا ۴۷,۷۹۰
۲۱ اقتصاد ۴۴,۶۸۳
۲۲ فیزیک ۳۹,۱۲۱
۲۳ تربیت‌بدنی ۳۸,۲۰۳
۲۴ مهندسی فناوری اطلاعات ۳۸,۰۸۶
۲۵ مهندسی شیمی ۳۰,۴۱۶
۲۶ دیگر رشته‌ها

اهمیت های برنامه ریزی

بیشتر ما اهل برنامه ریزی هستیم مثلا چنان چه تا به حال برای مسافرت، مراسم عروسی، میهمانی یا یك مراسم ویژه برنامه ریزی كرده باشید، می دانید كه چه كارهای زیادی باید انجام دهید ، مراحلی كه همه و همه را باید برای رسیدن به نتیجه دلخواه سر و سامان ببخشید. افراد زیادی از اهمیت برنامه ریزی برای رویدادها و اتفاقات مهم زندگی مطلعند اما اندك شمارند كسانی كه از اهمیت برنامه ریزی برای تمام زندگی خود آگاه باشند. گفته می شود كه مردم اغلب برنامه ریزی نمی كنند كه شكست بخورند، بلكه در برنامه ریزی كردن شكست می خورند. روشن است كه راه انداختن یك مراسم عروسی یا مسافرت بدون برنامه ریزی تقریباً فاجعه آمیز است، اما در مورد كل زندگیتان چطور؟!
عملاً سه راه پیش روی شماست: یا خودتان سبب روی دادن اتفاقات زندگی شوید، یا كناری بایستید و روی دادن آن اتفاقات را نظاره گر باشید و یا از اتفاق افتادن آنها گیج و مبهوت بمانید، چنانچه بخواهید كه هماهنگ و مطابق با امیال خود زندگی كنید باید در شمار آن گروه از افرادی باشید كه خود سبب پیش آمدن رویدادها می شوند. بنابراین لزوما و باید برنامه ریزی كنید. ۱۰ دلیل عمده در پی آمده شما را متوجه اهمیت برنامه ریزی در زندگی خواهد كرد.
۱) یك زندگی برنامه ریزی شده، به شما جهت می دهد، برنامه ریزی این فرصت را در اختیارتان قرار می دهد كه بدانید به كجا قرار است بروید و چطور باید به آن جا بروید در غیر این صورت وقت خود را برای كارهایی بیهوده تلف خواهید كرد.
۲) برنامه زندگی برای شما مراحل رسیدن به رویاهایتان را به شما نشان خواهد داد. چنانچه تاكنون رویاهایتان برای شما غیر ممكن و دست نیافتنی می نمود، شاید به این دلیل بوده است كه شما هیچ طرح و برنامه ای برای رسیدن به آنها آماده نكرده اید.
۳) اگر زندگیتان را به شانس و اقبال واگذار كنید یا اجازه بدهید كه دیگران زندگیتان را كنترل كنند، بی تردید ناامید و دلسرد خواهید شد. یك زندگی برنامه ریزی شده كنترل زندگی را در دستان شما قرار می دهد.
۴) یك زندگی برنامه ریزی شده به شما آرامش می دهد. بدون برنامه دچار گیجی و سردرگمی خواهید شد كه كجا بروید و روزهایتان را چطور بگذرانید.
۵) یك زندگی برنامه ریزی شده ما به شما هدف می بخشد. وقتی تصمیم می گیرید كه روی برنامه زندگی كنید، یعنی قصد دارید هدفمند زندگی كنید و دیگر زندگی كردنتان، بودن خالی نیست.
۶) شور و اشتیاق حاصل یك زندگی برنامه ریزی شده است. موفقیت تحقق پیشرونده یك هدف واقعا ارزشمند است. وقتی هدفی پیش روی خود داشته باشید، با شور و اشتیاق بیشتر زندگی می كنید.
۷) یك زندگی برنامه ریزی شده به شما قدرت می دهد. برنامه ریزی و هدفمند بودن در زندگی سبب می شود به همان شیوه ای كه دوست دارید زندگی كنید با حداقل نیاز به دیگران!
۸) یك زندگی برنامه ریزی شده باعث می شود شكرگزار نعمت های خداوند باشید. شما ناظر فعال و آگاه هر آن چیزی خواهید بود كه خدا به شما داده و برنامه ریزی برای زندگیتان نشان می دهد كه به نعمات خدا احترام می گذارید.
۹) یك زندگی برنامه ریزی شده سبب می شود ناخودآگاهتان نیز به خدمت شما در آید. با برنامه ریزی، بصیرتی در ناخودآگاهتان می كارید.
۱۰) آزادی و راحتی خیال، حاصل یك برنامه ریزی حساب شده است. چنانچه برای شكل دادن به سرنوشتتان آزادی طلب كنید، واقعا آزاد خواهید بود.

تلویزیون و عملکرد تحصیلی

 چگونه عادت های خوب تلویزیون دیدن در بچه ها ایجاد کنیم؟

فوایدی که تلویزیون برای جامعه دارد  بی حد و اندازه است. تلویزیون نقش یک رسانه سرگرمی را بازی می کند که باعث می شود حال خوبی  برای ما به وجود آورد. تلویزیون اطلاعات جهانی را به طرز بسیار موثری انتقال می دهد و می تواند وسیله ای برای پیوند با خانواده و دوستان شود. با این وجود، مثل هر چیز دیگری در زندگی، خوب بودن بیش از حد با خود بدی هایی به همراه دارد. تلویزیون اغلب به عنوان  وسیله  ای برای  فرار از واقعیت استفاده می شود. کودکان زمان زیادی را صرف تماشای تلویزیون می کنند و کمتر مطالعه کرده یا دراجتماع قرار می گیرند. براساس تحقیقات نویسنده ای به نام تایلر دانلوپ،  وزیر آموزش سابق مرکز ریچارد رایلی امریکا، ۹۰ درصد موفقیت بچه ها  با حضور در مدرسه، میزان درس خواندن در خانه و میزان تماشای تلویزیون تعیین می شود. نمی توان اهمیت برنامه ریزی تماشای تلویزیون را نادیده گرفت.

والدین در خانه می توانند با دنبال کردن این تکنیک های ساده عادت‌های خوب تماشای تلویزیون را برای بچه ها ایجاد و القا کنند.

پیشنهاد جایگزین

کتاب ها-  کتاب یک  جایگزین ساده ولی گرانبها است. ولی مساله اصلی این است که بیشتر بچه ها خواندن را خسته کننده می یابند. طی سال‌های رشد و تکوین، زمان گذاشتن برای پروراندن علاقه به خواندن در کودک می تواند در بلند مدت به شکل فوق العاده ای موثر باشد. کتاب خواندن همراه فرزندتان به او می آموزد که کتاب ها جالب و سرگرم کننده اند و دروازه ای به سوی  دنیای دیگر هستند. والدین می توانند خودشان با کتاب خواندن به طور مداوم  و تخصیص زمانی بعد ازمدرسه  منحصرا برای کتاب خواندن، مثال های عملی برای این کار بیاورند.  بچه ها احترام زیادی برای والدین قائل هستند و غالبا کارهای بزرگترها را تقلید می کنند. اگر بچه ها باانگیزه تر باشند، پدر و مادر می توانند انها را حداقل یک بار در ماه به کتاب فروشی برده و به آنها اجازه بدهند هر کتابی که می خواهند بخرند. کتاب هاب زیادی برای کودکان وجود دارد که موضوعات مختلفی را پوشش می دهند. مثل ترسناک، فانتزی، و ماجراجویانه. بچه های مختلف تمایلات متفاوتی دارند، و اجازه دادن به انها برای انتخاب کتاب موردعلاقه  موجب برانگیخته شدن حس مطالعه در آنها می شود. همانطور که قبلا ذکر شد، ۹۰ درصد از دست آوردهای مدرسه تا حدی بخاطر مطالعه در منزل است و با ایجاد علاقه به مطالعه، موفقیت های عظیمی در مدرسه درانتظار کودک خواهد بود.

تلویزیون و عملکرد تحصیلی

ورزش ها- بچه ها معمولا زمان زیادی را صرف تماشای تلویزیون می کنند تا بی حوصلگی خود را از بین ببرند! آشنا کردن کودک با ورزش نیاز او را به دیدن تلویزیون بیش از حد از بین می برد. بسکتبال، بیسبال، فوتبال، یا حتی هنرهای تجسمی تا حد زیادی می توانند برای بچه ها خوشایند باشند. اجازه دهید فرزندتان ورزشی که دوست دارد را انتخاب کند تا علاقه اش بیشتر شود. ورزش می تواند  تاثیرات فوق العاده ای در ایجاد قدرت جسمانی ، هماهنگ سازی، و کارگروهی  از راه دادن فرصت حس برتر بودن، داشته باشد. ورزش به عنوان یک فعالیت خانوادگی موجب افزایش الفت و پیوند در بین اعضاء خانواده می شود.

ابزار موسیقی- ایجاد علاقه مندی در بچه ها برای نواختن یک وسیله موسیقی می‌تواند تماشای بیش از حد تلویزیون را محدود کند، ولی مزیت های استفاده از موسیقی فقط این نیست. نواختن یک ابزار موسیقی تاثیر سرنوشت سازی بر تکوین خلاقیت دارد.  پدر و مادرمی توانند  برای شروع این فرایند فیلم های نوازندگان باتجربه در رشته های مختلف موسیقی را به فرزندانشان نشان دهند. تعداد زیادی از این فیلم ها به صورت رایگان در اینترنت وجود دارد. بچه ها بسیار تاثیر پذیر هستند. و شاهد چنین منظره فوق العاده بودن برای بچه ها، میل درونی به کسب همان شاهکار را  ایجاد می کند. بعد از یک بحث جدی، والدین می توانند به بچه ها اجازه بدهند ابزار موسیقی مورد علاقه خودشان را انتخاب کنند، به شرطی که با  بودجه ای که دارند سازگار باشد. مهم است که بچه خودش وسیله موسیقی را انتخاب کند. در غیر اینصورت اگر چیزی به آنها تحمیل شود، به سرعت علاقه مندی آنها از بین می رود  و ترک موسیقی را با گفتن اینکه این نوع  موسیقی آن چیزی نیست که می خواستند، توجیه می کنند. اگر چنین اتفاقی رخ داد، تقویت مثبت و یادآوری مداوم  فواید و موفقیت ها به بچه کمک می کند انگیزه اش را بالا ببرد. اگر بودجه محدودی دارید، اجاره  یا قرض گرفتن ابزار موسیقی کفایت می کند. اگر والدین استعداد موسیقایی داشته باشند، خودشان می توانند به فرزندشان  آموزش دهند ، به این شکل پولشان را پس انداز می کنند و فرصتی برای قرض دادن ایجاد می کنند.

سرگرمی ها-تماشای تلویزیون یک شکل  بسیار منفعل  از تمرین خلاقیت  است. عاقلانه تر است که    فرزندتان را با سرگرمی هایی که رشد و ترقی آنها را ارتقا می دهد آشنا کنید. سرگرمی ها می توانند شامل جمع آوری سکه یا مهر، قصه گویی و نوشته های هنری خلاقانه، گل آرایی، رنگ آمیزی، عکاسی، و یا حتی بازی با اسباب بازی  به تنهایی یا با دوستانش باشد. تمام این کارها جایگزین های بهتری نسبت به تماشای تلویزیون هستند و می توانند به کودک لذت سرگرمی های دنیای اطراف را  آموزش دهند که بر خلاف خستگی بیهوده ای است که سرگرمی های رخوت بار مثل تلویزیون  ایجاد می کند.

زمان بندی

زمان بندی می تواند تماشای بیش ازحد تلویزیون را متوقف کند. والدین می توانند کنار فرزندشان بنشینند  و یک برنامه زمانی تهیه کنند، مطمئن شوید که یک زمانبندی واقعی و درست ترتیب داده اید که زمان  سرگرمی مورد نیاز بچه ها  نیز به همان اندازه که درس خواندن زمان می برد در آن لحاظ شده باشد. اجازه دهید بچه در تهیه این برنامه زمانی شرکت کند تا بعدها رضایتش فراهم شود. بعد از اینکه برنامه زمانی تهیه شد باید در دیدرسی آسان  جلوی تلویزیون  قرار داده شود. باید  طی هفته های آ تی شدیدا به این زمان بندی وفادار بود چرا که ممکن است بچه با چانه زدن از انجام آن شانه خالی کند. مصمم بودن بسیار مهم است، چون اگر پدر و مادر به آسانی  تسلیم خواست بچه بشوند، احترام و اعتماد از بین خواهد رفت. بعد از ماه ها استفاده منظم از زمانبندی، بچه ها می توانند اجازه داشته باشند  خودشان زمان را مدیریت کنند و زمان بندی قبلی می تواند حذف شود. عادت هایی که در طول دوره نظارتی آموخته شده به شکل امیدوارانه ای کامل و به صورت خودکار دنبال می شوند.

خودگردان بودن

در این روش، اطمینان کامل در فرزند شما در توانایی مدیریت خویش ایجاد می شود. اگر این تکنیک استفاده شود، میزان آرزو و اراده برای کامیاب بودن در مدرسه و تمایل به بهترساختن خود به بالاترین سطح می رسد. در این روش به بچه آزادی همراه با محدودیت های منطقی داده می شود مثل زمانی که برای تماشای تلویزیون در اختیار دارد. این روش می تواند دراختیار بیشتر بچه ها قرار بگیرد  و به آنها آزادی بیشتر داده و  موجب شود به خودشان اعتماد داشته باشند. بعضی از بچه ها ممکن است از این فرصت سوء استفاده کنند و متعاقب آن نمره های بدی در مدرسه بگیرند. اگر چنین اتفاقی افتاد، پدر و مادر باید اجازه بدهند فرزندشان با نتیجه کاری که انجام داده اند روبه رو شوند حتی اگر به معنی حضور درکلاس خصوصی، تکالیف تنبیهی اضافی، ویا در بدترین حالت ممکن تکرار یک سطح تحصیلی باشد . این موضوع می تواند یک نقطه عطف در نگرش  به بچه هایی که سخت مدیریت می شوند باشد. وقتی بچه ها به خاطر عملکرد خودشان نتایج بدی را  تجربه می کنند و می دانند که مسئولیت درست کردن این وضعیت بد به عهده آنهاست،  یک تمایل باطنی برای تغییر مثبت را تجربه می کنند که در سرتاسر زندگی آنها ادامه می یابد.

تبدیل عادت تماشای تلویزیون  به یک کار خانوادگی

زمان تماشای تلویزیون می تواند به یک فعالیت گروهی خانوادگی تبدیل شود. تعیین زمان در هر هفته مثل شنبه شب ها برای تماشای تلویزیون به صورت دسته جمعی می تواند راه خوبی برای ایجاد پیوند بین خانواده باشد. تماشای تلویزیون با عزیزان یک تجربه اشتراکی عالی است که به سرعت در تضاد با حس تنهایی کسل کننده ای که هنگام تماشای تلویزیون به تنهایی ایجاد می‌شود قرار می گیرد. این روش به  بچه ها فرصت  پیوند با خانواده به صورت هفتگی  می دهد  تا برای  گذراندن روزهای طولانی مدرسه  مشتاق باشند و تنها تماشا کردن تلویزیون را کمتر جذاب بدانند.

 

 

استفاده از نرم افزارها و محصولات

نرم افزار ها و محصولات  گوناگونی در بازار وجود دارند که می توانند تلویزیون را به صورت خودکارتنظیم کنند و وقتی که زمان محدودیت سر می رسد  آن را خاموش کنند ، بنابراین زمان ارزشمند والدین برای  تنظیم دستی تلوزیون هدر نمی رود و ذخیره می شود. برخی از محصولات از سیستم رمزدار استفاده می کنند مثل بازی های مرحله ای، که بچه باید هربار که می خواهد تلویزیون تماشا کند یک رمز وارد کند. رمز، تلویزیون را روشن می کند و بعد از گذشت مدت معین به صورت خودکار آن را خاموش می کند. برای روشن کردن مجدد تلویزیون رمز جدیدی نیار است. والدین می توانند تصمیم بگیرند یک سری رمز را هر هفته  در اختیار بچه ها بگذارند. به این ترتیب این کار در بچه  حس مسولیت نسبت به استفاده از رمز ها ایجاد می کند  و به او ارزش بودجه بندی صحیح را می آموزد . این محصولات بسیار  سودمند و بی شک و شبهه هستند.

قطع ارتباط

راه حل ابتدایی و به هرحال موثر،  قطع کردن کابل یا سیگنال تلویزیون در زمانی است که  بچه اجازه تماشای تلویزیون را ندارد. با وجود صفحه نمایش ها و گیرنده های کابلی مدرن، والدین به آسانی می توانند بدانند چطور موقتا  سیگنال  را قطع کنند بدون اینکه بچه ها بتوانند دوباره آن را وصل کنند. بدی این روش این است که احتمال ایجاد یک احساس بد بین والدین و فرزندان وجود دارد. بچه ها ممکن است احساس کنند درست نیست  با تلویزیون تنها گذاشته شوند. با این وجود فایده قطع کردن این است که او مجبور می شود شکل های سازنده تری از سرگرمی ها را پیدا کند مثل کتاب خواندن یا ارتباط با دوستان.

تلویزیون می تواند تاثیر عمیقی در رشد و تکوین بچه ها در سال های شکل پذیری آنها داشته باشد. ایجاد عادت های خوب می تواند روابط با والدین، عملکرد تحصیلی، و تندرستی و خوشبختی کلی را بهبود دهد.

به پدر و مادر بر می‌گردد که با حفظ اعتدال نحوه استفاده از تلویزیون را به فرزندنشان آموزش دهند و  کمک کنند بچه ها آینده اجتماعی و تحصیلی خود را کنترل کنند. این عادت چیزی است که نباید دست کم گرفته شود. آینده بچه ها به آن وابسته است.

برای درس خواندن انگیزه داشته باشیم

انگیزه در همه موارد می تواند باعث پیشرفت و رشد فرد شود. این انگیزه می تواند در زمینه های ورزشی باشد و یا در زمینه شغلی و حتی در زمینه درس. درس خواندن به خودی خود برای دانش آموزان و دانشجویان می تواند بی حوصلگی را به همراه داشته باشد چه برسد به درس خواندن های امروزی که شب امتحان بوده و فشار بسیاری را برای دانش آموزان و دانشجویان به همراه دارد.

بنا بر توصیه های مشاوران تحصیلی مرکز مشاوره تحصیلی، اگر می خواهید پیشرفت چشمگیری داشته و در دروس و امتحانات خود موفق باشید، برای درس خواندن انگیزه پیدا کنید. برای خودتان انگیزه بتراشید. طبق آماری کهه در دانشگاه های ایران گرفته شده است، دانشجویانی که در اوایل ترم با تهدید های استاد و همچنین با رقابت علمی دانشجویان مواجه می شئند، در انتهای ترم نتیجه خوبی گرفته و نمره خوبی را کسب می کنند. پس بنابراین برای کسب موفقیت در درس هایتان برای خودتان انگیزه لازم را فراهم کنید.

حال چگونه این انگیزه را فراهم کنیم؟!

برای ایجاد این انگیزه می توان به هدف هایی که داریم فکر کنیم. اینکه اگر در دروس خود موفق شویم می توانیم برای خود زندگی بهتری را رقم زده و به جاهای بزرگتری برسیم. درواقع برای خودمان شرط بگذاریم که اگر درس بخوانیم به آن چیزی که علاقه داریم میرسیم.

مشاوره تحصیلی:دانشجویی که 22 گرفت

چمران یکی از آدم‌هایی بود که دست به هر چیزی می‌زد طلا می‌شد. او به خودش، احساساتش و افکارش احترام می‌گذاشت و به همین دلیل، هر کاری را که انجام می‌داد، حتما بهترین می‌شد. مطمئن باشید که چمران اگر می‌خواست لوله‌کش، بنا، کارمند اداره پست، پزشک متخصص اطفال یا کارمند آزمایشگاه هم باشد، حتما ما امروز اسمی از او می‌شنیدیم، چرا که نمی‌توانست خودش را تکرار کند و زندگی بیهوده‌ای داشته باشد. حالا چرا این ادعا را مطرح می‌کنم؟

مصطفی چمران دانش‌آموز مدرسه البرز و دارالفنون بود. کافی است به مصاحبه دکتر مجتهدی در کتاب‌های تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد نگاهی بیندازید. او هر کسی را در مدرسه‌اش قبول نمی‌کرد. در این مصاحبه هم از چمران به عنوان دانش‌آموزی نمونه یاد می‌کند. ماجرای رفتن چمران به البرز هم به این شکل است که مدیر مدرسه دارالفنون با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است چمران در آن‌جا بماند، بنابراین او را خواست و به او گفت برود مدرسه البرز و با دکتر مجتهدی که مدیر آن‌جا بود صحبت کند. البرز مدرسه بسیار خوبی بود، ولی شهریه می‌گرفت که دکتر چمران توان پرداخت شهریه آن مدرسه را نداشت. دکتر مجتهدی چند سؤال از او پرسید و بعد یک برگه به او داد که مسئله ریاضی حل کند. هنوز دکتر چمران جواب‌ها را کامل ننوشته بود که دکتر مجتهدی گفت: «پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی!» و بنابراین او که در تمام طول دوران تحصیل، بین هم‌کلاسانش بهترین بود، از دارالفنون به البرز رفت و سال‌های پنجم و ششم متوسطه را در البرز گذراند.

چمران با رتبه 15 در دانشگاه تهران قبول شد. او در تمام دوران تحصیل و نیز دوره کارشناسی در دانشگاه تهران، شاگرد اول بود که از استاد خود مهندس مهدی بازرگان نمره بیست‌ودو (۲۲) را در درس ترمودینامیک دریافت کرد. ماجرا هم به این شکل بود که بازرگان 18 نمره برای امتحان کتبی درنظر می‌گرفت، دو نمره برای شفاهی و دو نمره برای کسانی که جزوه خوب می‌نوشتند و بدون غیبت سر کلاس حضور داشتند. جالب این که باز هم تعداد زیادی از دانشجویان نمره قبولی نمی‌گرفتند. اما چمران همه نمره‌ها را گرفت و شد 22. او در ریاضیات و هندسه، آن‌قدر توانا بود که حریفی نداشت. در درس‌های آن روز رایانه آنالوگ، جزو مهم‌ترین و سخت‌ترین درس‌ها بود که چمران از آن نمره ۲۰ گرفت.مشاوره آنلاین تحصیلی

این نبوغ در آمریکا هم ادامه پیدا کرد. او کمتر از پنج سال کارشناسی ارشد و دکترای فیزیک پلاسما را دریافت کرد. خیلی سریع هم در شرکت معتبر «بل» استخدام شد. اما از آن‌جایی که چمران اهل یک جا ماندن و درجا زدن نبود، آن‌جا را ول کرد و رفت مصر. او دو سال را به آموختن مسائل نظامی و چریکی پرداخت.

اما همه نبوغ چمران در مسائل علمی نبود. او زمانی که در ایران بود، چند بار به عنوان حریف تمرینی با جهان پهلوان تختی کشتی گرفت. دوستانش می‌گویند که تختی از هوش چمران در کشتی تعریف کرده بود. اما چمران نکته‌های دیگری هم داشت.

شروع آشنایی‌اش با مهندس بازرگان به دلیل آن نبود که چمران دانشجوی باهوشی بود یا سر کلاس تمرین‌هایش را حل کرده باشد. بازرگان شیفته نوشته‌های دانشجویی‌اش شده بود. بعد متوجه شد که او دانشجوی خوبی هم هست.

اما شهید چمران باز هم نکته دارد. او در روزهای اولیه جنگ، شیوه‌ای از جنگ را امتحان کرد که شاید به فکر کسی نمی‌رسید؛ حمله‌های نامنظم. شیوه فرماندهی چمران بی‌نظیر بود. همین شیوه بود که بعدها به آزادی مناطق اشغالی ایران انجامید و در کل جنگ ادامه پیدا کرد.

چمران در سال‌های ابتدای جنگ، ارتش و سپاه را به هم پیوند داد و این نکته کمی نبود، چرا که او به عنوان یک انقلابی، نمی‌بایست توجه خاصی به ارتشی‌ها داشته باشد. اما وقتی خاطرات فرماندهان ارتش را می‌خوانیم، متوجه هوش و نبوغ چمران می‌شویم.

امیدواریم خسته نشده باشید. تقصیر من نیست که مرتب از چمران نکته نقل می‌کنم. الان که در حال نوشتن این سطرها هستم، به نیایش‌های او فکر می‌کنم. بی‌نظیرند. بی‌نظیر. جدا از این که شما چه اندازه با چمران هم‌اعتقاد باشی یا نه، تحت تاثیر قرار می‌گیری. نمی‌خواهم دکتر چمران را با دکتر چه گورا مقایسه کنم. اما این دو به جز نوع نگاه متفاوتشان به مذهب، شباهت‌های زیادی به هم داشتند؛ هر دو نابغه بودند و جسور.

اینفوگرافی

1311: تولد در شهر قم

1312: مهاجرت به تهران، چهارراه سیروس، بازار آهنگرها

1318: شروع تحصیل در دبستان انتصاریه

 1324: ورود به دبیرستان دارالفنون

1326: حضور در جلسات تفسیر قرآن سیدمحمود علایی طالقانی در مسجد هدایت و در دروس فلسفه و منطق مرتضی مطهری

1329: ادامه تحصیل در دبیرستان البرز

1332: پذیرش در رشته الکترومکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران. او در کنکور رتبه ۱۵ کشوری را کسب کرد

1332: حضور در جمع معترضان به حضور نیکسون در دانشگاه تهران

1336: در رشته الكترومكانیك فارغ‏التحصیل شد

1337: با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریكا اعزام شد

1338: تاسیس انجمن دانشجویان ایرانی در كالیفرنیا

1340: فارغ‌التحصیل دوره کارشناسی ارشد در رشته الکتریسیته از دانشگاه تگزاس A&M

1341: قطع بورسیه تحصیلی به علت مبارزه علیه رژیم شاه، آغاز به كار دستیاری تحقیقات در دانشگاه بركلی

1342: فارغ‌التحصیل دوره دکتری در رشته فیزیک پلاسما و الکترونیک از دانشگاه برکلی، عزیمت به نیوجرسی

1342: استخدام در یكی از موسسات پژوهشی بزرگ آمریکایی به نام بل

1346: حضور در مصر و آموزش سخت‏ترین دوره‏های چریكی و جنگ‏های پارتیزانی به مدت دو سال

1347: اعتراض به جمال عبدالناصر به دلیل گرایش به ناسیونالیسم عربی

1348: بازگشت دوباره به آمریكا

1349: حضور در لبنان

1352: تاسیس پایگاه چریكی سازمان «امل» با امام موسی صدر

1356: احتمالا حضور در مراسم تشییع پیکر دکتر شریعتی

1357: حضور مجدد در ایران و خدمت به آرمان‌های انقلاب اسلامی

1358: معاونت نخست‏وزیر در امور انقلاب

1358: حضور در كردستان و اتمام قضیه پاوه

1359: نماینده نخستین دوره مجلس شورای اسلامی

1359: پذیرش وزارت دفاع

1359: حضور در جبهه خوزستان و مجروح شدن در آبان همین سال

1359: در اسفند ماه بار دیگر در جبهه‌ها حضور یافت

1360: شهادت در 31 خرداد در منطقه سوسنگرد

نظرات مهندس بازرگان در مورد چمران

برخی شهید چمران را متهم به جاسوسی می‌کردند

آشنایی و ارتباط من با شهید چمران از دانشكده فنی در حدود سال‌های 1332 شروع شد. ایشان یكی از پراستعدادترین شاگردان آن دانشكده بود. من در اول شیفته خط و انشا و نقاشی ایشان شدم و به‌زودی دیدم این جوان برخلاف معمول، هم در دروس نظری برجسته است و هم در دروس عملی دانشكده و علاوه بر آن، مسلمانی خدمت‌گزار و باایمان و بامعرفت است. او از اعضای علاقه‌مند انجمن اسلامی دانشجویان و بعدها انجمن اسلامی مهندسین شد و به این ترتیب با یكدیگر همكاری نزدیك پیدا كردیم، كه تا لحظه شهادتش ادامه یافت.

متاسفانه به آن اندازه كه انقلاب اسلامی ایران احتیاج و ایشان آمادگی و شوق داشت، او فرصت پیدا نکرد در خدمت ایران باشد.

چمران از نگاه همسر لبنانی‌اش

نوری در دل تاریکی

دکتر چمران زمانی که در آمریکا بود، با زنی ازدواج کرد که او را پروانه می‌نامید. پروانه مسلمان شده بود و دو دختر و یک پسر برای دکتر به دنیا آورد. زمانی که چمران به لبنان رفت، همسر و فرزندانش با او آمدند، اما نتوانستند در لبنان بمانند. این بود که به آمریکا برگشتند. کمی بعد چمران با غاده، دختری از یک خانواده ثروتمند لبنانی ازدواج کرد. غاده با او به ایران آمد و بعد از شهادت دکتر ازدواج نکرد. روایت همسر لبنانی چمران را از او می‌خوانیم:

پدرم بین آفریقا و چین تجارت می‌كرد و من فقط خرج می‌كردم، هر طوری كه می‌خواستم. پاریس و لندن را خوب می‌شناختم، چون همه لباس‌هایم را از آن‌جا می‌خرید.

در طی دیداری كه به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما موسسه‌ای داریم برای نگه‌داری بچه‌های یتیم. فكر می‌كنم كار در آن‌جا با روحیه شما سازگار باشد. من می‌خواهم شما بیایی آن‌جا با چمران آشنا شوی.» و تا قول رفتن به مؤسسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.

یك شب در تنهایی همان‌طور كه داشتم می‌نوشتم، چشمم به یك نقاشی كه در تقویمی چاپ شده بود افتاد. یكی از نقاشی‌ها زمینه‌ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع كوچكی می‌سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت خیلی كوچك بود. زیر نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود: «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.»

آن شب تحت تاثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه كردم. هنوز پس از گذشت این مدت نمی‌توانم نهایت حیرتم را در اولین برخورد با شاعر آن شعر و نقاش آن تصویر درك كنم. او كسی نبود جز مصطفی چمران.

دنیای کتاب

اولین ورودتان به دنیای کتاب یادتان می‌آید؟ همان زمان‌ها که جادوی خط‌های سیاهی که مامان، باباها می‌خواندند، مسحورمان می‌کرد و نقاشی‌هایشان ما را می‌برد به رویا و خیال و پرت می‌شدیم داخل قصه. خیلی‌ها با همان «دزده و مرغ فلفلی» و «حسنی نگو، بلا بگو» شدند نویسنده، تاجر و روزنامه‌نگار!

عمو مصطفی رحماندوست را که فراموش نکرده‌اید؟ صد دانه یاقوت، دسته به دسته… با عمو مصطفی نشستیم و از عوالم بچگی گفتیم، از کتاب‌بازی‌ها، قصه و یک عالمه رویا.

کتاب ذکر است

شاید احمقانه به نظر برسد از کسی که در دنیای کتاب است، بپرسید کتاب چیست؟ ولی من این را پرسیدم به هر حال! «کتاب چیزی است که به تو می‌گوید از کجا آمدی و مال کجا بودی، چون در نهایت معنای عارفانه‌ کتاب، ذکر است. ذکر یعنی یادآوری. کتاب یاد آدم می‌آورد که اصلا چه کسی است. کسی که معمولا کتاب نمی‌خواند و ما می‌گوییم در باغ نیست، یعنی اصلا نمی‌داند از کجا آمده، چه کار باید بکند. به نظرم حتی تفریحی‌ترین کتاب‌ها هم یک بعداز ابعاد فراموش‌شده آدم را یادآوری می‌کنند.» این تعریف به نظرم جامع می‌آمد و فیلم هم می‌توانست بگوید من هم هستم! «خب فیلم هم یک کتاب است، کتاب تصویری شده، مادر همه این‌ها کتاب است، یا بهتر بگوییم، نوشته.» رحماندوست اشاره کرد که در عین حال هیچ نوشته‌ای نیست که کروموزوم‌هایی از اندیشه‌های قبلی نداشته باشد. ولی این خلاق بودن را نقض نمی‌کند. «خلاق را به دو صورت معنی می‌کنند؛ یکی خالق است که از هیچ به وجود آورده، که این فقط مخصوص خداست، اما خلق‌های پس از این حاصل ازدواج دو موجود است. دو اندیشه، یکی اندیشه خود فرد و دیگری اندیشه‌هایی که خوانده، در هم ضرب می‌شوند، با هم جمع می‌شوند و یک خلق جدید به وجود می‌آید. کروموزوم‌های من اصلا قابل شمارش نیست. امروزه از راه رفتن یک بچه که تپ، تپ، تپ در خیابان می‌دود، من ممکن است موسیقی شعرم را بگیرم.»

امان از گرانی کتاب!

یکی از بهانه‌های همیشگی کتاب‌نخوان‌ها این است که کتاب گران است. نمی‌گویم که نیست، ولی واقعا باعث نمی‌شود اگر عطش کتاب‌خوانی داشته باشی تا آخر عمرت تشنه بمانی. «ما نه پول داشتیم کتاب بخریم، نه کتاب کودکان بود، نه کتابخانه‌ای. اما من در اثر قصه‌گویی‌هایی که برایم در خانه می‌شد، علاقه‌مند بودم بدانم این خط‌های سیاهی که پدرم می‌خواند، رازش چیست. یک کتاب‌فروشی بود در همدان، در خیابان تختی امروز و سنگ‌شیر قدیم به اسم کتاب‌فروشی ابن‌یمین. کتاب‌خوان‌های بزرگ‌تر از ما از آن‌جا کتاب کرایه می‌کردند. من و دوستم، محمدرضا شریفی، فیلم‌بردار و تدوینگری که دو، سه سال پیش فوت کرد، با هم دست به کار شدیم. با پول توجیبی‌مان کتاب کرایه می‌کردیم. برای این که هم از وقتمان استفاده کنیم و هم پول کمتری داده باشیم، یک کتاب کرایه می‌کردیم. تا ساعت هشت او می‌خواند و می‌آورد در خانه ما. می‌گفت من تا صفحه مثلا 50 خواندم. صفحه 50 به بعد را بدون این‌که بفهمم قبلش چی بوده می‌خواندم. تا صفحه 50 را محمدرضا تعریف می‌کرد و از آن‌جا تا آخر را من. کتاب‌های حسینقلی مستعان روی بورس بود و جواد فاضل و یواش‌یواش هم رفتیم سراغ صادق‌هدایت و جلال آل‌احمد. تقریبا 15-14 سالمان بود.»

تام سایرِ کتاب‌خوان

خاطرات رحماندوست پر از کشمکش و ماجراجویی برای گیر آوردن کتاب‌ها بوده؛ کودکی‌اش کم از تام سایر نداشته. «یک کتاب حافظ در خانه خاله من بود، خانه ما حافظ نداشت. من به هر بهانه‌ای شده می‌رفتم آن‌جا. شرکت در مشاعره باعث شد که به کتاب‌های شعر علاقه‌مند بشوم. دبستان که بودم، برای خودم دیوان درست کرده بودم؛ چون از پنجم دبستان شعر می‌گفتم. خیلی دلم می‌خواست کتابخانه داشته باشم. خیلی تلاش می‌کردم، کتاب‌هایی را که می‌توانستم بخرم، قیمت‌های سه یا پنج ریال. جای کوچکی برای خودم ساخته بودم و داده بودم مهری برایم درست کنند. کتابخانه شخصی مصطفی رحماندوست. دبیرستان ما هم کتابخانه داشت، اما داخل دفتر مدیر بود. هیچ کس حتی معلم‌ها هم جرئت نمی‌کردند و از رئیس می‌ترسیدند که بروند در آن دفتر. ما چه بلاهایی به سر خودمان آوردیم تا به آن کتابخانه راه پیدا کنیم. یک سال قبل از دیپلم، اولیای مدرسه را وادار کردم یک اتاق را خالی کنند و کتابخانه درست کنیم. با دویست جلد کتاب این کتابخانه را درست کردیم. عشق من بیشتر این بود که خودم می‌روم می‌نشینم این دویست جلد کتاب را می‌خوانم. اولین کتابخانه دانش‌آموزی استان همدان را ما دایر کردیم.»

مواد لازم برای کتاب‌خوانی

در دستور کتاب‌خوانی، آن ماده خیلی پرحجم خانواده است. پس مواد لازم برای کتاب‌خوان‌شدن: اول یک خانواده کتاب‌خوان یا قصه‌گو! «پدرم سه چهار کتاب مخصوص خودش داشت و مرتب همان‌‎ها را می‌خواند. یکی شاهنامه، یک دیوان صامت راجع به مصیبت‌های کربلا بود، یک دیوان قمری که شعر ترکی بود. یک گلستان سعدی بود که در مکتبخانه می‌خواندند. یادم می‌آید پدرم با خواندن دیوان صامت گریه می‌کرد. پدر من هم یک آدم تنومندی بود و من برایم خیلی جالب بود که آن کتاب باعث گریه پدرم می‌شود. گاهی گریه‌ام فقط به خاطر گریه پدرم بود، وگرنه نمی‌فهمیدم او چه می‌گوید. بهترین راه علاقه‌مند کردن بچه‌ها به مطالعه این است که از قبل دبستان برایشان قصه بگویی. من می‌خواهم برگردم وقتی خیلی بچه بودم و یادم نیست حتی دبستان می‌رفتم یا نه. خیلی وقت‌ها مرحوم مادرم پای تشت رخت‌شویی می‌نشست تا لباس‌های ما را بشوید، شعرهای مثنوی را از حفظ می‌‌خواند. یکی از کتاب‌هایی که من خیلی تحت تاثیرش بودم و هستم، مثنوی مولوی است. الان شاید در کتابخانه من چند جور مثنوی پیدا کنید. اولین کتاب کودکانی را هم که نوشتم، بازنویسی دو قصه از مثنوی بود. من به عشق این که این قصه‌ها را بشنوم، برای کمک کردن می‌رفتم لباس‌ها را چنگ می‌زدم.»

چوب معلم گل نیست!

دومین عامل: مدرسه، همان که از بچگی می‌گویند خانه دوممان است. کوچک‌ترین رنگ‌وبوی کتاب هم البته می‌تواند شما را کتاب‌خوان کند، حتی اگر کسی دوروبرتان نباشد. «ممکن است کسانی که پدر و مادرشان بی‌سواد بودند یا کتاب‌خوان نبودند، الان اهل نویسندگی و کتاب شده باشند. فکر می‌کنم اگر زندگی‌شان را کندوکاو کنید، آدم‌هایی پیدا می‌شوند که خوب خاطراتشان را برای آن‌ها تعریف می‌کردند. یادم نمی‌رود، یک معلم دیکته‌ای داشتیم، پایش را می‌گذاشت روی صندلی و روی میز می‌نشست و به بچه‌ها می‌گفت بیایید کفش‌هایم را تمیز کنید. یک روز یکی از بچه‌ها گفت: آقا رحماندوست بیاید شعر بخواند؟ آقا معلم هم گفت شعرت را بیاور ببینم. من هم یک دفتر شعری داشتم، با افتخار رفتم جلو و دادم دست ایشان. یک‌دفعه دفترم را از پنجره بیرون پرت کرد و گفت این چرت‌وپرت‌ها چه چیزی است که می‌گویی؟ من آن‌قدر زورم گرفت که گفتم: آقا چرا دفتر من را پرت کردید پایین؟ گفت: جواب من را می‌دهی؟ برو جلوی دفتر! برو جلوی دفتر هم معنایش این بود که چوب بخور! خلاصه ما هم رفتیم در صف چوب‌خوران ایستادیم. دبیر ادبیات مرا از آن‌جا بیرون آورد. وقتی تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده به مبصر کلاس گفت که برود و دفترم را از روی برف‌ها بیاورد. وقتی دفترم را آورد، با مهربانی گفت که از شعرها برایشان بخوانم.»

آدم، آدم است

سعی داشتم بگویم که کتاب‌خوان شدن واقعا دست خود آدم‌ها نیست. باید یک سری چیزهای بیرونی پیش بیاید و یک جورایی شانسی است. اما رحماندوست شانس را قبول نکرد و خاطره‌ای را برایم گفت. «چه چیزی در زندگی این‌طور نیست؟! عوامل مختلفی در زندگی یک فرد قرار می‌گیرد که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. من رفته بودم کانون اصلاح و تربیت. خودم احساس کردم یکی از این بچه‌ها یک جور دیگر نگاهم می‌کند. آخرسر هم یواشکی گفت می‌شود یک امضا به من بدهید؟ وقتی از مدیر راجع به این پسر جویا شدم، گفت زندگی مرفه و عالی‌ای دارد، اما به جرم دزدی این‌جاست. بچه‌های مدرسه به او می‌گفتند سوسول. همین می‌شود که دوتا پاترول از دوتا محله می‌دزدد و می‌آورد به بچه‌ها نشان می‌دهد. صاحبان پاترول، یکی رضایت داده، دیگری چون رقیب کاری پدرش است رضایت نمی‌دهد. حالا ببینید، رقیب کاری پدر و گفتن سوسول، طرف را به کانون اصلاح و تربیت می‌کشاند.» کتاب‌خوان شدن هم یک اتفاقی است مانند اتفاقات دیگر زندگی. کدام یک از ما پنج سال پیش فکر می‌کردیم فرد کنونی‌مان باشیم؟ «برتولت برشت کتابی دارد با نام «آدم، آدم است» داستان یک دلال بی‌عرضه و ببوی ماهی‌فروش است که حتی عرضه ماهی‌گیری هم ندارد. و این آدم تبدیل می‌شود به یک قاتل حرفه‌ای و وقتی می‌خواهند اعدامش کنند، می‌پرسند: چطور شد که تو از یک ببوی ماهی‌فروش تبدیل به قاتل شدی؟ می‌گوید: نمی‌دانم… آدم، آدم است! حالا من هم می‌گویم آدم، آدم است.»

بچه‌ها بهتر می‌فهمند تا آدم‌بزرگ‌ها

تلاش‌های رحماندوست خلاصه می‌شود در واردکردن بچه‌ها به دنیای کتاب و یک جورایی پرکردن خلل‌هایی که بچه‌ها را افراد کتاب‌خوانی بار نمی‌آورد. «الان بیشتر کتاب‌هایی می‌نویسم که خردسالان را کنار پدر و مادر بنشاند و با هم بازی کنند، کتاب بخوانند. «بازی با انگشت‌ها» را منتشر کردم که هفت، هشت جلد است که بچه دستش را بدهد به دست پدر و مادر و با انگشتانش بازی شود و یک قصه ریتمیک بشنود. الان دارم «365 افسانه» را می‌نویسم و یک جور می‌خواهم بگویم هرشب باید برای بچه شعر و قصه بگویید.» البته همیشه رحماندوست برای بچه‌ها نمی‌نوشته، اوایل برای بزرگ‌ترها شعر می‌گفته و آن زمان در مجله فردوسی هم چاپ می‌شده، همان اتفاق‌ها سکان کشتی‌اش را به سمت دیگری کج کرده، «خیلی عوامل بودند که وارد وادی بچه‌ها شدم. یادم می‌آید برخوردی هم با دکترشریعتی و دکتر بهشتی داشتم. دکتر شریعتی اولین نمایشگاه کتاب کودک را در حسینیه ارشاد راه انداخت. من شعرهایی گفته بودم که بچه‌ها را راهنمایی می‌کرد. مثلا کتاب‌ها را ورق بزنید عیب ندارد، دست‌شویی این طرف است…. این دو در فاصله زمانی یک ماه به من گفتند چرا برای بچه‌ها شعر نمی‌گویی؟ ذوقت خوب است. از آن به بعد و بعد از گذشت یک سال دیگر برای بزرگ‌ترها کار نکردم.»

کتاب کش رفتن… ابداً!

ما که شنیدیم کلی تعجب کردیم و باورمان نمی‌شد که کتابخانه رحماندوست از کتاب قرضی‌هایی که معمولا پس داده نمی‌شوند عاری باشد. باورتان می‌شود؟ این اولین کتابخانه‌ای بود که گردگیری می‌کردم و سابقه‌دار نبود! «اصلا کتابی پیدا نمی‌کنید که مال کس دیگری باشد. یک کتابی هشت سال پیشم بود، ولی بالاخره پس دادم. کتاب «مکتب‌های ادبی» بود که خیلی دلم می‌خواست بخوانم. در کتابخانه دبیرستان بود، اما به من نمی‌دادند و یک شب آن را از دفتر مدیر مدرسه کش رفتم. هشت سال بعد خودم شدم دبیر آن مدرسه و رفتم پس دادم! من به مالکیت کتاب معتقدم.» اما گویا این اتفاق برعکسش نمی‌افتد. «قبلا می‌بردند و هنوز هم می‌برند. الان سعی می‌کنم کتابی را که خیلی احتیاج دارم قرض ندهم. بعضی وقت‌ها هنوز هم پس نمی‌آورند و یادم می‌رود.» رحماندوست یک کار خیلی جالب هم این اواخر می‌کند. یک سری کتاب‌ها را که می‌خواند، روی نیمکت پارک می‌گذارد تا کس دیگری هم فرصت خواندنش را داشته باشد.

چشمانم کودک مانده

وقتی از رحماندوست می‌خواهم که از دنیای کتاب‌های بزرگ‌سالی که دوست دارد بگوید، می‌گوید که دنیای بزرگ‌سالی ندارد و چشمانش را در دنیای کودکی جاگذاشته. «هر کتابی را با حال‌وهوای کودک می‌خوانم. کتاب‌های اصیل ربط پیدا می‌کنند به کودکی. حضرت علی(ع) می‌فرماید: پیامبران نیامدند تا به شما چیزهای جدیدی بدهند، بلکه چیزهایی که در وجودتان هست نشانتان بدهند. «بینوایان» ویکتور هوگو هم دست گذاشته روی نهادهای اصیل بشری. این کتاب هم کودکانه است. من با حافظ و مثنوی بیشتر خودم را گرم می‌کنم. هر دوره‌ای از یک کتابی خوشم می‌آمده. یک زمانی از خواندن کتاب‌های پرحجم متنفر بودم. مثلا «جنگ و صلح» را نمی‌توانستم بخوانم یا «برادران کارامازوف» را. بعد رفتم عضو کتابخانه نابینایان شدم. بعد نوارهای کتاب‌هایی که حوصله خواندنشان را نداشتم می‌گرفتم و در ماشین گوش می‌دادم.»

مشاوره تحصیلی:درسی از گذر زندگی

سوز می‌آید و بوی عجیبی در فضا می‌پیچد. نگهبان خواب‌آلوده‌تر از آن است که متوجه ورودم شود و سؤال و جواب کند. فضای بزرگ، حوض‌هایی که در این وقت صبح فواره‌هایش روشن شده، موزیک ملایمی که پخش می‌شود و زنان و مردانی که آهسته آهسته ویلچرهایشان را هل می‌دهند و به هم سلام می‌کنند؛ اینجا حیاط بزرگ آسایشگاه خیریه کهریزک است. مکانی که بسیاری کهریزک را با آن می‌شناسند، اولین مکانی است که بعد از ورود به کهریزک سراغش می‌روم. ساعت هفت نشده و خیلی از ساکنان آسایشگاه هنوز بیدار نشده‌اند، اما پرنده‌هایی که در قفس‌های فلزی در چهار طرف حوض‌های بزرگ نگه‌داری می‌شوند سرها را به میله‌های قفس چسبانده‌اند و نوک می‌زنند.

گرسنه‌اند یا میله‌های قفس کلافه‌شان کرده را نمی‌فهمم. «هنوز وقت ملاقات نشده، ملاقات از دو عصر شروع می‌شود.» این را مرد میانسالی می‌گوید که کنار ساختمان نوسازی که روی سردرش نام آفتاب حک شده ایستاده است. از مددکاران آسایشگاه است.

می‌گوید: «کاری دارید؟»

اینجا چه کسانی را پذیرش می‌کنند؟ با انگشت ساختمان نوساز را نشان می‌دهم که روی سردر ورودی‌اش نوشته: این ساختمان به همت بانوان خیر داخل و خارج کشور تاسیس شده است. مرد لبخندی می‌زند و می‌گوید: «این موقع چطور آمدی داخل؟ این طرف‌تر بایست که نگهبان نیاد سراغت و بیرونت کند.»

بعد درباره ساختمان توضیح می‌دهد: «اینجا مثل مهد کودک است، منتها مهد سالمندان. برای سالمندانی است که در خانه نگه‌داری می‌شوند. اما وسیله سرگرمی ندارند و حوصله‌شان سر می‌رود، خانه آفتاب تاسیس شده که با داشتن امکاناتی مثل فیزیوتراپی، وسایل ورزشی و کتابخانه آنها را سرگرم می‌کند. بعضی اوقات هم سرپرستی سالمندان را به‌طور موقت مثلا چند روزه تقبل می‌کند. مثلا وقتی خانواده قرار است به سفر بروند، می‌توانند سالمند را برای مدتی به خانه آفتاب بسپارند.» امکانات خانه آفتاب که در جلو در ورودی آسایشگاه ساخته شده، هنوز تکمیل نشده و خانه آفتاب هنوز فعالیتش را شروع نکرده.مشاوره آنلاین تحصیلی

مرد میانسال می‌گوید: «فکر کنم تا دو هفته دیگر افتتاح شود. البته در این شرایط اگر دیرتر شروع به کار کند، بهتر است.» چرا؟ این سؤال را با کمی مکث جواب می‌دهد: «خانم به خدا این شیوع آنفولانزا بیچاره‌مون کرده، اصلا الان یک چند وقتی هست که پذیرش نداریم. اگر یک نفر اینجا مبتلا شود، دیگر بیچاره‌ایم. هر چقدر هم که تلاش می‌کنیم، بازهم راه انتقال اینجا ساده است. تعداد زیاد است و اگر آنفولانزا به اینجا نفوذ کند وامصیبتا…»

پس پذیرش انجام نمی‌شود… خب اگر کسی مریض فوری داشته باشد؟ وراندازم می‌کند و می‌گوید: «مریض داری یا سالمند؟» می‌گویم: «چه فرقی می‌کند؟» نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «خانم…» چند لحظه سکوت می‌کند و دوباره حرفش را از سر می‌گیرد.

«خانم تو رو خدا تا جایی که می‌توانید توی خانه نگهش دارید. اینجا رسیدگی عالیه اما آدم‌ها بعضی وقت‌ها یک چیزهایی غیر از رسیدگی لازم دارند.» به موهای جوگندمی‌اش دست می‌کشد و می‌گوید: «موهای من همین جا سفید شد. از بس غصه آدم‌ها را دیدم. خیلی‌ها دوام نمی‌آورند. بریدن از خانواده را قبول نمی‌کنند. همان وقت كه می‌روند توی قرنطینه می‌برند. طول می‌كشد تا عادت كنند و اخت شوند.» قرنطینه؟ هنوز بقیه‌اش را نگفته‌ام كه می‌گوید: «هر كس كه وارد آسایشگاه می‌شود، تا یك هفته قرنطینه می‌شود. باید یك هفته تنها باشد. به خاطر سلامتی خودشان است. باید از سلامتی‌شان مطمئن باشیم.» نگاهی به ساعتش می‌اندازد و می‌گوید: «باز هم می‌گویم تا آنجا كه می‌توانید در خانه از عزیزتان نگه‌داری كنید، اما اگر تصمیم گرفتید اینجا باشد، باید با بخش مددكاری و پذیرش هماهنگ شود.» در اتاق كوچك نگهبانی چند نفری با لباس‌های فرم نشسته‌اند. «برای پذیرش باید چه كار كنم؟» یكی از نگهبانان لقمه نان و پنیرش را قورت می‌دهد و می‌گوید: «خانم اصلا جا نداریم. دو تا از بخش‌هایمان به خاطر آنفولانزا قرنطینه شده. برای مریض‌های خودمان هم جا نداریم.» می‌گویم پس برای پذیرش باید چه كنم؟ مرد شماره‌ای را روی كاغذ می‌نویسد و می‌گوید: «هر دو روز یك بار زنگ بزن. بالاخره آدم‌های اینجا مریضند، روز به روز كم می‌شوند، مثل الان.» با دست به آمبولانسی كه مسیر را به سمتمان می‌آید، اشاره می‌كند و می‌گوید: «امروز یكی‌شان رفت، بیچاره راحت شد. از دست و پا افتاده بود و تنها مانده بود. حالا هم‌اتاقی‌هایش رخت عزا به تن كرده‌اند.» كاغذ را دستم می‌گیرم و نگاهی به شماره می‌اندازم و می‌گویم: «کد ندارد؟» نگهبان می‌خندد و می‌گوید: «خانم اینجا جزو منطقه 20 تهران محسوب می‌شود.»

از آسایشگاه کهریزک تا امامزاده ابراهیم و اسماعیل راهی نیست. این را از روی تابلوهای راهنمایی که نصب شده متوجه می‌شوم. گنبدش از دور پیداست. باد می‌وزد و بار دیگر بوی عجیبی در فضا می‌پیچد. نزدیک‌تر که می‌شوم، قبرهایی را که با نم‌نم باران خیس شده‌اند می‌بینم. گورستانی در فضای امامزاده‌ای. انگار کفن و دفن روزانه برای کسبه و اهل این محل عادی است، چرا که بین خانه‌ها و مغازه‌ها و قبرستان امامزاده فاصله‌ای نیست. در میله‌ای قبرستان باز است، اما انگار کسی نیست. چند تا پله باید بالا بروی تا به اتاقکی که ضریح امامزاده در آن جا گرفته است برسی. جلوی اتاقک یک در آهنی قرار دارد که قفل بزرگی به آن انداخته شده از پشت میله‌های آهنی می‌توان داخل را دید. نگاهی می‌اندازم. صدای پایی که از پشت سرم می‌آید، حواسم را پرت می‌کند. جوانکی کلید به دست جلو می‌آید و در آهنی امامزاده را باز می‌کند. چند پله پایین‌تر اتاق کوچکی است که بعدا متوجه می‌شوم اتاق همین پسر جوان و پیرمردی است که شال سبز به کمرش بسته و سید صدایش می‌کنند. هر دو متولی امامزاده هستند، البته فروش قبر در قبرستان هم وظایف آنهاست. ضریح امامزاده وسط یک اتاق تقریبا 12 متری است که فرش‌های لاکی آن را پوشانده است. هیچ پرده‌ای در بین نیست. این امامزاده مردانه و زنانه ندارد و می‌توانی دور ضریحش طواف کنی. شجره‌نامه‌ای وجود ندارد، تنها روی تکه کاغذی توضیح داده شده که امامزاده اسماعیل و امامزاده ابراهیم فرزندان موسی بن جعفر(ع) هستند. چند کتاب مفاتیح و قرآن روی طاقچه‌ای چیده شده و چند چادر رنگی کنار ضریح قرار دارد. از امامزاده که بیرون می‌آیم، سید را می‌بینم که مشغول تمیزکردن قبرهاست. می‌گویم: «قبر اینجا چند است؟»

نگاهم می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «دختر تو الان باید فکر خانه خریدن و ماشین خریدن باشی نه قبر خریدن…» سرش را دوباره به شست‌وشو گرم می‌کند. می‌گویم: «چند سال است اینجایی؟» با خنده می‌گوید: «20 سال است کارهای امامزاده را می‌کنم و همدم مرده‌هایم.»

روبه‌روی امامزاده مرد جوانی با سطل آب و یک لنگ به جان پیکانش افتاده است. مرد مسنی هم در چهارچوب مغازه ایستاده و با او صحبت می‌کند. روی در شیشه‌ای مغازه با برچسب‌های رنگی نوشته شده موسسه اتومبیل کرایه… شاید اگر در گشت و گذار به این منطقه با یک راننده وارد همراه شوم، بد نباشد و چیزهایی جالب‌تری در این منطقه ببینم. وقتی می‌گویم که می‌خواهم یک راننده که منطقه را می‌شناسد، دیدنی‌های اینجا را نشانم دهد، مرد مسن اول کمی فکر می‌کند و بعد می‌گوید: «مثلا کجاها را دوست داری ببینی؟ امامزاده را دیدی؟ آسایشگاه را دیدی؟» می‌گویم: «هرچه که فکر می‌کنید جالب است.» می‌گوید: «چند تا امامزاده دیگر اینجاست. کارخانه قند قدیم هم اینجاست. یک روستای عجیب و غریب هم داریم. سوار شو.» به جوانی که مشغول شستن پیکان است اشاره می‌کند هوای مغازه را داشته باشد و می‌گوید: «خودم همراهتان می‌آیم.» سوار پیکانی می‌شویم که شست‌وشویش تازه تمام شده.

هنوز حرکت نکرده که می‌گوید: «من خودم صاحب آژانس هستم. اما چون شما می‌خواهید دیدنی‌ها را ببینید، گفتم خودم در خدمتتان باشم که اذیت نشوید. این جوانک‌ها مسیرها را خوب بلد نیستند.»

ته لهجه آذری دارد و عزمش را جزم کرده که پرچانگی کند. اولین جایی که نشانم می‌دهد، کارخانه قند است. یک سوله قدیمی زهوار در رفته با سقف‌های شیروانی و در و پنجره‌های شکسته که سال‌ها پیش در آن قند تولید می‌شده و حالا مخروبه‌ای بیش نیست. روبه‌رویش یک خانه بزرگ قدیمی قرار دارد که آن هم ویرانه شده. می‌گوید: «اینجا هم ویلای صاحب کار خانه بوده….» دومین مکانی که راننده ترجیح می‌دهد نشانم دهد، خانه «احسان» است؛ جایی که زنان ومردان مطرود جامعه را نگه‌داری می‌کنند. «الان زمان ملاقات نیست.» این را نگهبان جوان می‌گوید و به مردانی که لباس‌های یک‌دست طوسی به تن دارند و در حیاط مشغول نرمش هستند اشاره می‌کند. اصرار آقای راننده که ادعا می‌کند در تمام این منطقه آشنا دارد هم بی‌فایده است.

سوز توی صورتم می‌کوبد و بار دیگر بوی عجیبی فضا را پر می‌کند. مصطفی یک گل کلم بزرگ از بوته در می‌آورد و می‌گوید: «بوی کلم است. گل کلم کهریزک معروف است. الان هم که فصلش است.» مصطفی هم از آشناهای آقای راننده است و روی یکی از همین زمین‌های گل کلم کار می‌کند. زمین‌هایی که در گوشه و کنار این منطقه زیاد دیده می‌شود. یاد قطعه زمینی می‌افتم که درست به آسایشگاه کهریزک چسبیده است و صبح اولین بار آنجا بوی کلم را حس کردم. آقای راننده چند تا گل کلم می‌خرد و با تاکید می‌گوید: «بخر ببر خانه. گل کلم اینجا حرف ندارد. این جا کیلو 500 تومان است، به تهران که برسد معلوم نیست چقدر می‌فروشند.» از مصطفی که خداحافظی می‌کنم راننده می‌گوید: «مسیر بعدی به اینجا نزدیک است.» کجا؟ این را که می‌گویم، لبخندی می‌زند و می‌گوید: «یک روستا که همه اهالی‌اش عرب هستند و غیرخودی نمی‌تواند با آنها زندگی کند. اخلاق و عقایدی دارند که هرکس نمی‌تواند با آن کنار بیاید.»

جاده را مستقیم می‌رود، از یک جایی به بعد دیگر آسفالت نیست. توی خاکی می‌پیچد و منظره خانه‌های آجری کوچک نمایان می‌شود. خانه‌هایی که وقتی نزدیک‌تر می‌شوم، دو وجه مشترک در همه آنها می‌یابم؛ پرده‌های توری که پشت در حیاط خانه‌ها نصب شده و هرچه فکر می‌کنم کاربردش را نمی‌فهمم. دیش‌های ماهواره روی پشت بام همه آنها نصب است! کوچه‌ها و خیابان‌ها خراب‌تر از آن است که راننده هم براند و هم راحت حرف بزند. بیشتر زیر لب غر می‌زند. خانه‌ها ساده و آجری و اغلب کثیف‌اند، اما راننده می‌گوید: «از وقتی به اینها اجازه ساخت دادند، وضع خانه‌ها بهتر شد. قبلا افتضاح بود.»

بچه‌های کوچک توی کوچه به عربی حرف می‌زنند و لِی‌لِی بازی می‌کنند. راننده می‌گوید: «اینجا قبلا تبعیدگاه بوده، اما بعد از جنگ خیلی از رانده‌شدگان عراق آمدند اینجا و ماندگار شدند.» آن چه بیشتر از هر چیز توجهم را جلب می‌کند، عدم تناسب ماشین‌ها و خانه‌هاست. کمری، مزدا، پرشیا، 206 ماشین‌هایی است که صاحبانشان در این خانه‌ها زندگی می‌کنند. راننده می‌گوید: «خب اینها با خودشان راحتند. خیلی بی‌پول نیستند، اما اینجا را دوست دارند.» راننده نمی‌گذارد از ماشین پیاده شوم، می‌گوید: «شما اینجا غریبه هستید. اینها با غریبه‌ها خیلی نمی‌جوشند…» کمی مکث می‌کند و می‌گوید: «دیگر بس است، برویم، یکهو دیدی آمدند سروقتمان. ناراحت می‌شوند توی زندگی‌شان کنجکاو شویم.» از آنجا که خارج می‌شویم، می‌گوید: «اگر کسی برای این مسیر از ما ماشین بخواهد و هوا تاریک شده باشد، ما حتما دو تا مرد را با هم می‌فرستیم. همه‌شان این‌طور نیستند، اما یک بار یک دختر جوان از همین جا دخل یکی از راننده‌های ما را زد و جیبش را خالی کرد.» اینجا نزدیک شورآباد است؟ نگاهی به جاده می‌اندازم؛ راننده می‌گوید: «نه، شورآباد از آن طرف است.» و با دست جاده دیگری را نشان می‌دهد که انگار اطرافش کاملا بیابان است. بعد خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: «می‌خواهی شورآباد را هم ببینی؟» قبل از این که حرفی بزنم، دور می‌زند به سمت جاده کناری.

جلوتر که می‌رویم، با لحن یک معلم تاریخ می‌گوید: «کمپ معتادان شورآباد دیگر تعطیل شده.» بعد به سوله‌هایی که حالا تبدیل به انبار شده اشاره می‌کند و می‌گوید: «اینها کمپ شورآباد بوده که حالا انبار کارخانجات است.» جاده پر از کامیون و وانت است. سوله‌های دو طرف را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «اینجا شهر صنعتی است. کارخانه‌هایی که شهر را آلوده می‌کردند به اینجا منتقل شدند.» بعد با دست به جاده روبه‌رو اشاره می‌کند و می‌گوید: «آن طرف هم جاده زندان است. حتما درباره زندان شنیده‌ای؟»

می‌گویم: «دقیقا کجاست؟ با دست روبه‌رو را نشان می‌دهد و می‌گوید: «یک کم جلوتر است. «بعد شیشه را پایین می‌کشد و به راننده وانت کنارش می‌گوید: «زندان از همین طرف است؟»

راننده وانت سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: «آخر شهر صنعتی است. مستقیم.» انتهای شهر صنعتی تابلویی با علامت ورود ممنوع قرار دارد؛ کنار جاده‌ای که اطرافش بیابان محض است. فکر می‌کنم راننده دور می‌زند، اما انگار اصلا تابلو را نمی‌بیند.

می‌گویم: «ورود ممنوع بود.»

می‌گوید: «مشکلی نیست. فوقش می‌گویند دور بزن دیگر. قبلا اینجا تابلو نداشت.» پایش را روی پدال گاز می‌گذارد. انگار جاده انتهایی ندارد. هیچ چیز نیست. جادهای وسط بیابان یک‌دست. یک کانکس نیروی انتظامی با چند سرباز نشانه زندانی است که بسیاری از این روزها خبر اول رسانه‌ها بوده. نرسیده به کانکس راننده دور می‌زند. به سختی دنده عقب می‌گیرد و فرمان را می‌پیچاند.

می‌گویم: «چرا دور زدی؟»

می‌گوید: «مگر نمی‌بینی علامت می‌دهند. اینجا منطقه نظامی است، نمی‌گذارند جلوتر برویم تا در زندان دیگر راهی نیست. اما انگار نمی‌گذارند.»

دیگر تقریبا جایی نیست که ندیده باشم. راننده می‌گوید: پزشکی قانونی مرکز قرار است به اینجا منتقل شود….» دیدنی‌های کهریزک کم نیست گفتنی‌هایش هم، اما چقدرش را می‌شود گفت…

بازی و بازی کردن در گذر زمان

بازی کردن، مشخصا یک کار جمعی بود؛ از چوگان و مسابقه اسب‌دوانی بگیرید تا شطرنج و تخته نرد و کشتی. از کارت‌های بازی چندنفره تا شبکه‌های اجتماعی بازی امروز، راه بسیاری طی کرده‌ایم. مدت‌ها بود آن‌هایی که به بازی ویدیویی (کامپیوتری) می‌پرداختند، متهم به انزوا می‌شدند و گوشه‌گیر خطاب می‌شدند، اما این روزها اوضاع فرق کرده است و این بازی‌های کامپیوتری نقش بیشتری در اجتماعی شدن افراد بازی می‌کنند. آن‌هایی که از یک بازی جمعی کناره می‌گرفتند تا در پشت کامپیوتر خود، با شخصیت‌های خیالی کامپیوتری بازی کنند، این روزها دیگران را پشت آن شخصیت‌ها می‌نشانند تا دیگر خیالی نباشند.

از این‌ها که بگذریم، اتهام دیگر بازی‌های کامپیوتری این بود که از تحرک جلوگیری می‌کنند. این هم چند سالی است که به یمن بازی‌های تحرکی مثل وی‌و کینکت برطرف شده است و از این دادگاه هم سربلند بیرون آمده‌اند.

این سخن به این معنا نیست که هر بازی کامپیوتری تحرک‌زا و اجتماعی است که می‌دانیم بسیاری از این بازی‌ها ضد اجتماعی هستند. بازی‌های خشونت‌آمیز و آن‌هایی که پروپاگاندای سیاسی هستند و در جهت تسلط یک بینش سیاسی یا دید تبلیغاتی، در هر صورت راه‌هایی هستند که با بودجه‌های کلان برای شست‌وشوی مغز ما و فرزندانمان برنامه‌ریزی می‌کنند، اما یک بازی خوشایند می‌تواند به ما در آشنایی با حقوق شهروندی، زندگی جمعی کمک زیادی بکند.

تحقیقاتی در این زمینه انجام شده که در مجله شخصیت و روان‌شناسی اجتماعی دانشگاه ساسِکس و سلیویا منتشر شده است. آن‌ها درباره یک فرضیه مربوط به رفتار افراد در اثر بازی‌های ویدیویی-اجتماعی تحقیق کرده‌اند.

نتایج این تحقیقات نشان داده که شرکت‌کنندگانی که اغلب بازی‌های اجتماعی می‌کنند، نسبت به آن‌هایی که مثلا تتریس بازی می‌کنند، تمایلشان به کارهای عمومی، کمک به دیگران و هم‌چنین احتمال داوطلب‌شدنشان برای فعالیت‌های عمومی بیشتر است. این کارهای اجتماعی می‌تواند از خم شدن برای جمع کردن مداد رنگی پخش‌وپلاشده دیگری تا عضویت در شورای شهر و کاندیداتوری مجلس شورا باشد.

مثال بارز این مسئله، خانم کولین لاچوویکز است که به عنوان کاندیدای حزب دموکرات اعلام نامزدی کرده بود. او در بازی اجتماعی «وار کرافت» زمان خوشی را طی می‌کرد تا آن‌که مین جمهوری‌خواهان زیر پایش منفجر شد.

او شایستگی خود را با صعود به مرحله استثنایی ۸۵ اثبات کرده بود که ناگهان شخصیت او لو رفت. کاراکتر شایسته، چیزی نبود جز سانتیاگا که یک شخصیت آدم‌کش عجیب و غریب است.

این شخصیت به همه چاقو می‌زند، اما این کاندیدای انتخابات می‌گوید که به صلح عشق می‌ورزد. آیا این دو با هم جمع شدنی است؟ شما اگر بودید، به او رای می‌دادید تا جهانی پر از صلح و عشق را در روزها برایمان فراهم کند و شب‌ها با دوستان مجازی‌اش، مشغول کشتن انسان‌ها شود؟

خلاصه‌تر اگر بخواهیم به این مسئله بپردازیم، بازی‌های کامپیوتری ویدیویی می‌توانند اثرات خوب-بد یا ترکیبی از این دو را داشته باشد. این چیزی است که محققان و دانشمندان این روزها به دنبال فهمیدن آن هستند و سازمان‌های خبری و مراکز تحقیقاتی هم نیاز به بررسی مجدد و مرتب آن دارند، چراکه تب آن روزبه‌روز دامن عده بیشتری را می‌گیرد و لازم است بدانیم که این آیا قابلیت تبدیل شدن به یک طاعون را دارد یا خیر.

این روزها، ۹۹ درصد پسران و ۹۴ درصد از دختران به طور میانگین بازی‌های کامپیوتری-ویدیویی را تجربه می‌کنند. این مسئله از آن سرگرمی، یک پتانسیل بالا برای تاثیرگذاری ساخته است. دولت‌ها می‌توانند از این ویدیو برای کمک، نقد فرهنگ و سرگرمی شهروندان استفاده کنند.

یک گروه تحقیقاتی به نام ان‌دی‌پی، ‌پنج سال پیش آمار فروش این صنعت تنها در ایالات متحده را این‌طور اعلام کرد: ‌نرم‌افزارهای کنسول‌های بازی، بیش از شش میلیارد دلار، سخت‌افزارهای آن‌ها نزدیک به چهار میلیارد دلار و بازی‌های کامپیوتری دیگر بیش از یک میلیارد دلار فروخته‌اند. این در حالی است که بازی‌های آن‌لاین و اجتماعی، کنسول‌های بازی تازه و بازی‌های تازه و خلاقانه‌ای آمده که در این سال‌ها این بازار را گسترش غیرقابل تصوری بخشیده‌اند.

این بازی‌های آن‌لاین روی شبکه‌ای اجتماعی و چند وقتی است روی تبلت‌ها و موبایل‌ها هم گسترش پیدا کرده‌اند. لازم نیست حتما به جنگ دیگران بروید و دوستان خود را نابود کنید. مثلا در بازی‌هایی می‌توانید مزرعه خود را بسازید، از آن مراقبت کنید، دامداری راه انداخته و به تدریج زندگی آن‌لاین خود را گسترش دهید.

یکی از نخستین این بازی‌ها، «زندگی دوم» بود، قبل از آمدن فیس‌بوک و شبکه‌های این‌چنینی، یک وب سایت به نام سکندلایف، این اجازه را به ما کاربران اینترنت می‌داد که در دنیای دوم خود، حتی روزنامه مخصوص خودمان را منتشر کنیم و مخاطبان خود را هم در آن پیدا کنیم.

سرگرمی آن‌لاین به نظر نمی‌رسد زیاد هم بد باشد اگر بدانیم چه بازی‌ای می‌کنیم و چرا بازی می‌کنیم. اگرچه در صورت پیروزی چیز زیادی نصیبمان نمی‌شود، اما بزرگ‌ترین شکست‌ها در این بازی‌ها هم سرخوردگی چندانی را به ما منتقل نمی‌کند. برخی از آن‌ها می‌توانند تمرکز ما را در انجام کارهای دیگر بالا ببرند، برخی دیگر خلاقیت را بالا برده و البته همه آن‌ها ساعت‌ها ما را سرگرم کنند. اگر معتادشان نباشیم و از کارهای حقیقی به خاطر بازی‌های آن‌لاین و اجتماعی نزنیم، کسی هم نباید از ما خرده بگیرد که دسته بازی در دست، می‌کوشیم آرزوهای خود را در دنیای نه خیالی که تجسم‌یافته در مقابل خود پیاده کنیم. از سوی یک شهر به سوی دیگری می‌رویم و اگر نه با دوستان کنارمان که با دیگرانی از سراسر جهان، به مسابقه اتومبیل‌رانی می‌پردازیم.

همه این‌ها را گفتیم، اما بر اساس قاعده «بهترین چیز هم زیادش بد است»، اعتیاد به بازی‌های ویدیویی، بزرگ‌ترین خطری است که فارغ از خوب بودن یا بد بودن این بازی‌ها ما را تهدید می‌کند.

برای ترک اعتیاد از بازی کردن، پیشنهاد می‌شود مراحل زیر را به دقت طی کنیم:

۱- باید بدانیم که زمانی که از دانشگاه، ‌مدرسه یا شرکت به خانه می‌رسیم، قرار است چه کار کنیم.

۲- فهرستی از کارهایی که آن روز خاص باید انجام دهیم داشته باشیم، بازی‌های ویدیویی زمان را می‌کشند و حافظه ما را موقتا مختل می‌کنند. بهتر است فهرستی از کارهایی که باید انجام دهیم دم دست داشته باشیم تا فراموشکاری‌مان گل نکند.

۳- فهرستی از کارهای دیگری که همیشه باید به صورت روتین انجام داد، تهیه کنید. فهرست قرارهای ملاقات خود را کنار کنسول بازی بگذارید و به آن فکر کنید.

۴- زمان خاصی را برای خودتان تعیین کنید که به معنای زنگ پایان بازی است، در غیر آن صورت هم من می‌دانم و هم شما می‌دانید که ترک بازی‌ها سخت‌تر از این حرف‌هاست. ما باید دقیقا بدانیم که یک ساعت یا دو ساعت قرار است بازی کنیم. در واقع این خوشی را برای خودمان جیره‌بندی می‌کنیم تا کمتر بتوانیم زیر آن بزنیم. بهتر است این زمان را به دیگران هم بگوییم تا نقش نوعی ناظر با وجدان را برای ما بازی کنند و زمان را به ما یادآوری کنند.

۵- بهتر است به جای بازی‌ها، یک رقیب هم برای آن‌ها بیابیم؛ کار لذت‌بخش دیگری که می‌تواند گاهی به عنوان یک جایگزین برای آن مطرح شود. این باعث می‌شود از میزان استفاده ما کم شود و از همه مهم‌تر، احساس وابستگی را کاهش دهد.

خب، من باید بروم خودم را برای یک دست بازی تازه آماده کنم.

پنج بازی آن‌لاین برای وقت‌گذرانی دسته جمعی

هر چقدر هم که بعضی‌ها بازی رایانه‌ای را جدی نگیرند و حتی آن را بیهوده بدانند، تولید و انتشار بازی‌های رایانه‌ای آن‌قدر پرسود است که گردش مالی چند 10 میلیارد دلاری آن سال‌هاست که بازی‌سازی را تبدیل به یک صنعت فعال کرده است.

بازی‌های قدیمی را تنها می‌توانستیم با استفاده از رایانه یا کنسول‌های مخصوص انجام دهیم. معمولا این بازی‌ها در منزل به تنهایی یا دو نفره و در نهایت در گیم نت‌ها و با استفاده از تجهیزات کمی گران‌قیمت‌تر در گروه‌هایی که تعداد اعضایشان به جمع انگشتان دو دست نمی‌رسید، انجام می‌شد. اما توسعه استفاده از اینترنت در دنیا و ورود اولین شبکه‌های اجتماعی آن‌لاین به زندگی روزانه کاربران باعث شد تا سرگرمی‌سازان به فکر «بازی دادن» گروه‌های پرجمعیت‌تر بیفتند. حالا شبکه‌ای مانند «فیس‌بوک» صدها بازی معروف یا گمنامی را که می‌توانید آن‌ها را رایگان یا با آبونمان بازی کنید، در اختیارتان می‌گذارد و هزاران نفر برنامه‌نویس و توسعه‌دهنده اپلیکیشن‌های تلفن‌های هوشمند یا رایانه‌ها از این راه ارتزاق می‌کنند. مارک زوکربرگ، مدیر و بنیان‌گذار فیس‌بوک ادعا کرد که ماهانه 235 میلیون نفر از کاربران این شبکه از بازی‌های ارائه‌شده در آن استفاده می‌کنند و از توسعه‌دهندگان نرم‌افزارها خواست که جدی‌تر برای بازاری که فراهم آورده است، برنامه‌ریزی کنند. یا شبکه اجتماعی مخصوص بازی «ماکروسافت» که وابسته به کنسول بازی Xbox است، ماهانه میزبان 40 میلیون نفر بازیکنی است که کنسول این شرکت را تهیه کرده‌اند تا اوقات فراغت خود را با حریفان ناشناخته خود از سراسر جهان بگذرانند.

این روزها شنیدن نام‌های عجیب و غریبی مانند «زینگا»، «ووگا»یا «بویا» به عنوان اسامی بازی‌های جدید ارائه‌شده در شبکه‌های اجتماعی و دعوت دوستان برای حضور و رقابت در این بازی‌ها چیز عجیبی نیست. این روزها همه ما بخواهیم یا نه، در هفته چندین دعوتنامه شرکت در بازی‌های مختلف را از دوستانمان دریافت می‌کنیم، حالا بد نیست چند تایی از بازی‌های محبوبی را که در شبکه‌های اجتماعی برای خود طرفدارانی سرسخت پیدا کرده‌اند، بشناسیم.

یک- Zynga

«زینگا» را شاید بتوان محبوب‌ترین سرویس بازی اجتماعی امروز دنیا دانست. این بازی را می‌توانید با استفاده از تلفن همراه اندروییدی یا آیفون اپل انجام دهید یا این‌که وقتی وارد شناسه «فیس‌بوک» یا«گوگل پلاس» خود می‌شوید، سراغش بروید.

«زینگا» سال گذشته بیش از یک میلیارد دلار روانه جیب سهامدارانش کرده و 3000 برنامه‌نویس و توسعه‌دهنده نرم‌افزار پشت این هیولای سرگرمی‌ساز ایستاده‌اند تا ماهانه 333 میلیون کاربر آن از بازی کردن لذت ببرند. «زینگا» چهار بازی را در حال حاضر به علاقه‌مندانش ارائه می‌کند و افتخار جذب بیشترین بازیکن‌های فیس‌بوکی را بابت بازی Cheville از آن خود کرده است که باعث شده هفت میلیون نفر هر ماه به صفحه فیس‌بوکی این شبکه بازی‌ساز سر بزنند. با وجود این‌که «زینگا» بازی‌های خود را برای تلفن همراه ارائه می‌کند، نزدیک به 80 درصد درآمد آن از طریق کاربران عضو فیس‌بوک است.

دو- Sim City Social

خيلي وقت است که «زینگا» در جدول محبوب‌ترین شبکه‌های بازی آن‌لاین دیگر تنها و بی‌رقیب نیست. SimCity محبوبف پنج ماه پیش نسخه آن‌لاین و تحت شبکه‌اش را به بازار فرستاد. اولین نسخه Sim City در دهه 80 میلادی وارد بازار شد و حالا نسخه فیس‌بوکی این بازی با قابلیت‌های متنوع هواداران پروپاقرصی جمع کرده است.

بازیکنان Sim City Social می‌توانند با کمک دوستان خود شهرهای جدیدی را بنا کنند و روابط خود را با دیگر شهر‌ها طوری تنظیم کنند تا بیشترین امتیاز را به دست آورند. نسخه تحت شبکه Sim City بسیار خلاقانه‌تر از نسخه‌های قبلی طراحی شده است و تنها چیزی که می‌تواند با آن رقابت کند، نسخه رایانه‌ای این بازی است که سال آینده قرار است منتشر شود.

سه- Angry Birds Friends

«پرنده‌های خشمگین: با این همه هوادار پروپاقرص حتما هم باید جایی در بین بازی‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی انجام می‌شوند، داشته باشند. نسخه فیس‌بوکی این بازی قابلیت‌های جدیدی دارد که قبلا آن‌ها را روی تلفن همراه یا رایانه‌های خود ندیده‌اید. در این نسخه شما می‌توانید در مسابقات هفتگی شرکت کنید و با دیگر دوستانتان رقیب شوید.

چهار- Avengers Alliance

«مارول» امسال با فیلم سینمایی «انتقام‌جویان» سروصدای زیادی به پا کرد. براساس یک رسم قدیمی وقتی که یک فیلم سینمایی پرطرفدار می‌شود، باید منتظر بازی ویدیویی آن هم باشید و حالا که بازی‌های تحت شبکه‌های اجتماعی رونق گرفته‌اند، یک رسم جدیدتر در حال شکل گرفتن است: فیلم را بساز و بازی ویدیویی آن‌لاین آن را هم روی فیس‌بوک منتشر کن. اگر هوادار داستان‌های تخیلی یا همین مجموعه «انتقام‌جویان» هستید، این بازی می‌تواند مدت‌ها شما را سرگرم کند. شما می‌توانید کنترل هر کدام از شخصیت‌های داستان را در بازی به عهده بگیرید و به همراه دوستانتان که به گروه شما ملحق شده‌اند، آن را جلو ببرید. حتی هر کدام از قهرمان‌ها (بازیکنان هم‌تیمی شما) می‌توانند یک ماموریت خاص را بر عهده بگیرند و بخشی از بازی را به تنهایی جلو ببرند و تیم را به پیروزی برسانند. فقط موقع انجام این بازی حواستان باشد که ممکن است مدت‌ها بیشتر از چیزی که برای آن برنامه‌ریزی کرده‌اید، مشغول آن شوید.

پنج- Jetpac Joyride

این بازی اولین بار برای بازی روی «گجت»‌های اندروییدی و محصولات اپل ارائه شد، اما موفقیت بیش از تصور آن باعث شد علاوه بر انتشار نسخه‌های «پلی استیشن» و «ویندوز» آن، پایش به شبکه‌های اجتماعی باز شود. در جریان این بازی شما به جای «بری استیکفرایز» بازی می‌کنید، او یک وسیله پرنده «جت پک» را به دست آورده و حالا باید موجوداتی را که روبه‌رویتان قرار می‌گیرند، از سر راهتان بردارید و سکه‌ها و جایزهایی را که در قسمت‌های مختلف بازی قرار گرفته‌اند، جمع‌آوری کنید. با وجود این‌که در نسخه فیس‌بوکی این بازی کار شما در طول دو دقیقه به پایان می‌رسد، این بازی بسیار جذاب ممکن است باعث شود که بیش از حد وقت خود را برایش صرف کنید.

مشاوره تحصیلی : واقعیت در آرمانگرایی و ماده گرایی

در این روزگاران مردم بسیاری دیده می‌شوند که به مذهب، یا به ارزش‌هایی خاص، و یا حتی بخود، ایمان ندارند. بگمان اینان، از آنجا که فاقد هر نوع اعتقاد مذهبی هستند، هیچگونه اساس واقعی برای آنکه انسان به آرمان‌گرایی یا معنویت روی آورد وجود ندارد و نیروی ماده‌گرایی بر همه چیز سایه افکنده است. این دسته از مردمان می‌گویند: «عشق به سکس پیوند دارد و سکس نیز، بعد از همه حرف‌ها با غدد جنسی ارتباط پیدا می‌کند» و یا «وقتی کسی می‌پندارد به احسان و دستگیری پرداخته در واقع تنها احساس خودپرستی خویش را ارضا کرده است» حتی در میان کسانی که فرایض دینی را انجام می‌دهند، از آنجا که زیست شناسی، روانشناسی و جامعه‌شناسی عقاید ما را نسبت به انگیزه‌های آدمی دگرگون ساخته و در این زمینه‌ها انقلابی پدید آمده، کمتر افرادی هستند که بتوانند بپذیرند ایمان‌های کهن درباره ماهیت معنوی انسان بی‌هیچ شک و تردید درست است.

آدمی شیفته جنبه‌های طبیعی تمدن خود شده؛ ماشین‌ها، موشک‌ها و دریچه قلب مصنوعی‌ای که خلق کرده او را مست غرور کرده است. اما قسمتی مهم از ایمان خویش را نسبت به شان و مقام انسان نیز از دست داده است. برای آنکه مقصودم را روشن‌تر بیان دارم در اینجا مثال‌هایی ذکر می‌کنم. هیچیک از این مثال‌ها، به تنهایی، ممکن است امری را به اثبات نرساند و شاید میان آنها عدم تشابهی دیده شود. اما همگی آنها با هم وجه اشتراکی دارند و پیوندوار به علت خاصی مرتبط می‌گردند.

احتمالا این روند از اوایل قرن بیستم آغاز گردید اما پس از جنگ جهانی اول بود که موج سرخوردگی بسیاری از نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران را در بر گرفت. بین سال‌های 1920 تا 1930 از ارزش و اعتیار تاریخ کاسته شد، نویسندگان بر جنبه‌های ابلهانه، مسخره‌آمیز و غیراخلاقی قهرمانان تاریخی تاکید می‌کردند داستان‌ها و نمایشنامه‌ها در آغاز از واقع‌گرایی پای فراتر نهاد و اینک در سالیان اخیر جنبه‌های خشن و حیوانی مردان و زنان مطرح می‌شود. گویی نویسندگان و نمایشنامه‌نویسان می‌خواهند بگویند: «اینست چهره واقعی انسان، تصاویر پاک و شرافتمندانه گذشته جملگی ساختگی و فریب‌آمیز بودند» در نمایشنامه‌ای یک زن و شوهر با لحنی اهانت‌آمیز یکدیگر را بخاطر خوصیات ناپسند، تحقیر می‌کنند و در داستانی یک نوجوان، به پدر و مادر خود ناسزا می‌گوید.

جوانان همیشه به جنبه‌های آرمان‌گرا و رمانتیک عشق با تمام وجود پاسخ گفته‌اند اما امروز درباره چنین مسائلی شکاکند. ازدواج برای بسیاری از مردم معنای پیشین خود را مبنی بر عشق و فداکاری دوجانبه در سراسر عمر از دست داده است. اکنون هر یک از دو سو می‌گوید: «اگر زندگی زناشویی سرانجامی نگرفت بسادگی می‌توانیم از هم طلاق بگیریم»

زمانی نقاشان انسان را به زیباترین شکلش نشان می‌دادند و حالا که نقاشی در راه تجرید و انتزاع پیش می‌رود چون چهره آدمی را بخواهند نشان دهند قیافه‌ای زشت و مسخ شده بدست می‌دهند.

موسیقی که مردمان جدی آهنگ‌هایش را می‌ساختند و به نواهایش گوش فرا می‌دادند از هماهنگی صداها به عدم توافق صداها بدل گشته است. مثل آنکه اکنون تنها آهنگ‌های پرجنجال و گاه گوش خراش دارای معنی و مفهومند.

    واقعیت در آرمانگرایی و ماده گرایی

هنر رقص مدرن از بیان و قار و زیبایی گریزان است و به نمایش و بیان آنچه که در گذشته ناهنجار و ناپسند می‌نمود می‌پردازد.

در هیچ یک از این زمینه‌ها درباره برتری هنر قضاوت نمی‌کنم و نیزن می‌گویم آنچه در گذشته بود بهتر و عالیتر بود. همه هنرها یا باید به بیش بروند یا محور گردند. تنها مرادم از ذکر این مثال‌ها خاطرنشان ساختن وجه مشترک بی‌ایمانی و نیز تحقیر کیفیاتی است که زمانی از جنبه‌های با ارزش آدمی قلمداد می‌شد.

مردم احترام خود را به کسانی که با آنها معاشرت دارند، و نیز به خودشان، بوسیله لباس یا رفتار تظاهر آمیز ابراز می‌دارند. از عصر ویکتوریا بدین سو مردم از جهت احترام‌های پاک و آمیخته با خلوص نیت به عقب بازگشته‌اند. در سال‌های اخیر بی‌توجهی و بی احترامی به دیگران و نیز انکار فضیلت فردی رواج بسیار یافته است.

بنظر می‌رسد که مردم از این رو احترام به خود را از دست داده‌اند که احساس ایمان در آنها رو به کاستی رفته است. انسان، زمانی خویش را مخلوق منحصر بفردی می‌دانست که خداوند او را تا حدی چون خود آفریده بود. قسمتی از احترام را که برای خدا قائل بود، برای خویشتن نیز به‌عنوان مخلوق خاص خدا قائل می‌شد. اما علم بسیاری از مردم را واداشته است که حس کنند تنها اندکی با میمون‌ها و موش‌های صحرایی تفاوت دارند و در واقع حیواناتی هستند که به طور مکانیکی به احساس‌ها، هورمون‌ها و خاطره‌ها پاسخ می‌گویند، اخلاق و منش خود را نه به یاری الهام بلکه مطابق شرایط طبیعی محل زیست، مانند ایجاد مسکن و پناهگاه، بوجود می‌آورند.مشاوره تحصیلی

سبب غیرمستقیم دیگر برای فقدان احترام فردی شاید توانایی‌های فوق انسانی ماشین‌های عصر ما باشد. گویی در برابر، خود آدمی دیگر هیچگونه عامل اثرپذیری نیست.

عامل دیگر در کشورهای پیشرفته عدم ترس آمیخته به احترام به نسل مسن‌تر و ارزش‌های مربوط به آن است در بسیاری از نقاط دنیا کودکان نه تنها احترامی عمیق برای والدین خود قائلند و به اعتقادات آنها وفادار می‌مانند بلکه والدین نیز به نوبه خویش به همین سان با پدربزرگان و مادربزرگان رفتار می‌کنند. اما در یک ممکلت پیشرفته عموما یک پدر به پسر می‌گوید: «پسرم، اگر تو بهتر از آنچه که من کردم عمل نکنی، دیگر بتو نخواهم اندیشید» اینگونه حرمت معکوس والدین نسبت به فرزندان ناشی از آن است که هر نسل در تلاش است تا از جهت مادی نسبت به نسل پیشین جلوتر افتد.

جوان امروزین در چنین جوامعی عقاید و ارمان‌های پدر و مادر خویش را کهنه و قدیمی می‌شمارد و چون در برابر فرزند خویش قرار گیرد با همین شیوه فکری روبرو می‌شود.

معیارهای تصنعی و ابلهانه آداب معاشرت موجب شده تا مقام انسانی تنزل یابد و در حقیقت واژه‌هایی چون «آداب‌دانی» و «آداب معاشرت» امروزه کمتر جدی گرفته می‌شود.

به حال مردم شکاک عیبجویی که به هر ایمان و آرمانی پشت کرده‌اند باید افسوس خورد، چرا که اینان با داشتن یک اعتقاد مذهبی یا فلسفی خاص بسادی می‌توانند زندگی آرام و پرلذتی داشته باشند و فرزندان کاملی ببار آورند. نباید فراموش کرد که یکی از عناصری که موجب تمیز بین انسان و حیوان می‌شود ایمان است. در واقع، بسیاری از کسانیکه معتقدند که انسان نمی‌تواند معرفتی نسبت به خدا و آخرت پیدا کند امروزه برای یافتن معنای عمیق‌تر وجود کورمال کورمال می‌کنند. دیده شده که هرگاه یک سخنران مذهبی به دانشگاهی رفته است سالن سخنرانی را دانشجویان و استادان برای شنیدن سخنان وی که طبعا در زمینه فلسفه و لزوم دین و آئین است پر می‌کنند.واقعیت در آرمانگرایی و ماده گرایی

دلیل مهمتر دیگر که باید از برای مردم بی‌ایمان متاسف بود آن است که شکاکیت ایشان بر مفاهیم نامتعادل نوع آدمی قرار دارد؛ مفاهیمی که به غرایز خشونت‌بار، ضعف روانی و اعمال اجتماعی بره‌وار تاکید می‌کند. با چنین شیوه فکری تشابه و رابطه انسان با جانوران پست‌تر- که بیگمان وجود دارد- مطرح است ولی نسبت به عناصر و عوامل دیگری که ما را از انواع دیگر حیوانات بسیار برتر می‌سازد تجاهل می‌شود.

بشر، قبل از هر چیر، از این روی مجود فوق‌العاده‌ایست که با طبعی برای ایجاد عالی‌ترین آرمان‌های معنوی در زمینه‌های شهامت، وفاداری، عشق، گذشت و انسان‌دوستی به دنیا می‌آید و این ایده‌ها او را در کامیابی‌های بزرگ یاری می‌دهند. دیگر آنکه بشر قادر است فرم‌های گوناگونی از هنر، بناها، باغ‌ها، نقاشی، ادبیات، موسیقی و رقص خلق کند و این هنرها وی را در اینکه سراسر زندگی با لذت معنوی روبرو شود یاری می‌کنند. در اصل پیدایش تمدن انسانی بخاطر همین دو عامل کلی بوده است.

منبع اصلی این پندارها و پیدایش‌ها ظرفیت خیال‌انگیز کودکان خاصه بین سه تا شش سالگی برای ستایش، الهام گرفتن و نمونه قرار دادن رفتار و کردار پدران و مادران خویش است. این عنصرگاه چنان قویست که کودکان، والدین خود را نه آنچنانکه واقعا هستند بلکه با جلال و شکوه بیشتر در خیالشان مجسم می‌کنند. آنان باور دارند که والدینشان زیباترین، عاقل‌ترین و قدرتمندترین انسان‌های جهانند و کسی را یارای همسانی با آنها نیست.

کودکان آرزو دارند که از هر نظر، در شغل، در خوی و رفتار و حتی در داشتن فرزند همچون پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که آگاهند تا چه حد به والدین وابسته‌اند و تا چه میزان عشق آنها برایشان ارزشمند است، با الهام از آنان به دیگران عشق می‌ورزند. براساس همین احساس است که سرانجام عشق آنها نسبت به فرزندان خودشان پای می‌گیرد و نوع پرستی‌شان نسبت به عالم بشریت پدید می‌آید. روشن است کودکان نگون بختی که عشق و محبتی ندیده‌اند هرگز نمی‌توانند به دیگران عشق و علاقه‌ای ابراز دارند.

هرکس بعیان می‌بیند که دخترکان می‌خواهند نقش مادر را بازی کنند و پسرکان مایلند در بازی‌ها نقش پدر را بعهده گیرند. عروسک یا طفلی را به‌عنوان کودک خود انتخاب می‌کنند. دختران کوچک همیشه درباره بزرگ کردن بچه می‌‌اندیشند و سخن می‌گویند. گو اینکه پسران در سال‌های سه، چهار یا پنجسالگی با این شور و شوق از داشتن چنین معجره خلقت حرف نمی‌زنند اما میل بچه‌ داشتن در آنها نیز نیرومندست. شاید اگر آنها آرزویشان را بیان دارند و والدین بدان‌ها بگویند چنین امری محال است، ماهها از قبول واقعیت سرباز بزنند و اصرار ورزند که اگر بخواهند می‌توانند بچه‌دار شوند. – شاید این رشک و حسد جنس ذکور به خلاقیت جنس اناث بیان رسم شگفتی باشد که در بعضی از نقاط دنیا آن را «کواد» می‌نامند- یک پسر کوچک همچنانکه بزرگ می‌شود بتدریج با این واقعیت روبرو می‌گردد که نمی‌تواند طفلی بدنیا آورد و از همین روی میل شدید او به خلاقیت انحراف پیدا می‌کند و در زمینه‌های بناسازی، نقاشی، داستا‌ن‌نویسی و ابداع ماشین‌های گوناگون متجلی می‌شود.

پسر سه تا شش ساله پدر خود را به‌عنوان نمونه‌ای برای پیروی در همه جنبه‌های زندگی همچون بتنی تصور می‌کند. در تمام روز، هنگام بازی و در رفتار معمولی‌اش چنین وانمود می‌کند که به‌جاي پدر عمل می‌نماید. در همین زمان وابستگی عاشقانه شدیدی نسبت به مادر پیدا می‌کند و او را به‌عنوان فرد دلخواه از جنس مخالف می‌پرستد. به همین علت مادر در انتخاب پسر، زمانی که وی بزرگ می‌شود، برای دختری که با وی ازدواج کند نفوذی عمیق دارد. در این دوره حتی در میان فرزندانی که بدرستی و دقت پرورش یابند علاقه به ازدواج و کنجکاوی در امور جنسی بسیار معمول است.

عشق تملک‌وار پسر کوچک به مادرش موجب احساس رقابت روزافزون او با پدرش می‌شود اما این احساس در عمق ذهن او جای می‌گیرد و آشکارا بیان می‌شود. وی براساس منطق کودکانه از آن بیم دارد که پدرش او را رنجشی بدل گیرد و از این رو نسبت به پدر بیمی آمیخته به حرمت پیدا می‌کند. بظاهر پسر با پدر بخوبی کنار می‌آید اما ناآرامی او درباره رنجش تصوری پدر روزافزون می‌گردد تا اینکه سرانجام جلو احساس خویش را نگاه می‌دارد و عشق تملکی خود را برمادر انکار می‌نماید. در احساس او به مادرش، از عشق و شیفتگی تا گریز و بیزاری پس‌نشینی آشکاری مشهود است که در سال‌های پنج تا نه سالگی بشدت خود می‌رسد و موجب می‌گردد که همه افراد جنس مخالف را با دیده‌ای خشم آلوده بنگرد. اگر مادر بخواهد او را ببوسد می‌کوشد از دستش بگریزد، برداستان‌های عاشقانه‌ای که در سینما و تلویزیون می‌بیند خرده می‌گیرد و همه دختران را تحقیر و مسخره می‌کند. اما مهمتر از همه آنکه، نفرت موقتی پسران کوچک به عشق و سکس آنها را وا می‌دارد تا با آسایش خاطر و لذت به سوی علایق غیرشخصی مثل خواندن، نوشتن، ریاضیات، علم و طبیعت روی آورند. بسخن دیگر، به همین علت است که کودکان از نظر حسی در حدود شش سالگی برای تحصیل در دبستان آماده می‌شوند. در همین زمان است که کنجکاوی فکری شکوفان می‌شود و کودک می‌کوشد تا به آرمانی خاص دست یابد.

احساس بیگانگی و جدایی پسر از پدر موجب می‌شود تا او به قهرمانهای تاریخ یا قهرمان‌های زنده متوجه گردد. به همین سان وی روی بسوی معلمان، کسان صاحب مقام و بالاتر از همه خداوند می‌آورد و خدا را به‌عنوان برترین منبع قدرت می‌شناسد. در این زمان او بخوبی آماده است تا زندگی مذهبی را پذیرا شود و در طول عمر خویش پیرو قانون و نظم و هواخواه حرمت به دیگران گردد.

تکامل روحی دختران نیز این چنین است. یک دختر در سال‌های سه تا شش سالگی مادرش را می‌ستاید و در سرتاسر روز در تلاش است تا از او تقلید کند. در عین حال به پدرش احساس مالکیت و عاشقانه دارد. اما در رقابت با مادرش بهمان اندازه که یک پسر نسبت به پدرش احساس ترس آمیخته به احترام می‌کند، او دارای این احساس نمی‌شود. از این رو دختر ناگزیر نمی‌گردد که شیفتگی طبیعی خود را بپدرش و یا عواطف مستقیم خود را به دیگر مردم در خود فروبنشاند. با اینهمه او نیز در این سال‌ها به خواندن و نوشتن و حساب و طبیعت و علم علاقمند می‌شود.

پیشرفت حسی نوع انسان تا پنج یا شش سالگی، به یک مفهوم، در اساس با حیوانات عالی دیگر چندان تفاوتی ندارد. مانند آنها ما نیز به پدر و مادر خود عشق می‌ورزیم و به آنها وابسته‌ایم و بوسیله تقلید از آنان بیشترین چیزها را که می‌دانیم، فرا می‌گیریم. آنچه ما را قویا از مخلوقات دیگر متمایز می‌سازد خصوصیاتی است که پس از پنج سالگی کسب می‌نماییم، خصوصیاتی چون نهی و تصعید مسائل جنسی، استعداد تفکر انتزاعی، علاقه به نظام‌ها و قانون‌ها، توانایی در ابداع و اختراع و خلاقیت، قدرت در کسب الهام از قهرمانان و پیشوایان معنوی و بر فراز همه، تلاش در سراسر تاریخ و سراسر سرزمین‌ها برای شناخت و ستایش یک خدا. تا حد بسیاری همه اینها زاینده دو نوع عشق خاصی است که به پدر و مادر خود احساس می‌کنیم.

بیشتر ویژگی‌های آدمی پس از سنین پنج یا شش سالگی، بسبب چشم پوشی از آرزوی مالکیت پدر یا مادر از بیم رقابت با دیگری در ما پدید می‌آید.

تغییرات غدد جنسی در دوران بلوغ پسر و دختر جوان را بار دیگر و بطوری ناگهانی از نیروی جنسی آگاه می‌سازد و این بار فشار و شدت ان بسیار بیش از گذشته است. با این وجود از آنجا که هنوز کنترل امیال جنسی در میان است، اینگونه امیال به راه‌های آرمانگرایانه تغییر جهت می‌دهند و نوجوانان قسمت اعظم انرژی خود را در زمینه‌های فرهنگی، مذهبی، انسان‌دوستی، مطالعه و علایق خلاق به مصرف می‌رسانند.

ستایش عاشقانه مادر توسط پسر و پدر بوسیله دختر که سال‌ها زیر سرپوش پنهان مانده بود اینک دیگرباره بیدار می‌شود و با راز و معنویت شگفت‌انگیزی در عشق به جوانان همسال از جنس مخالف ظاهر می‌گردد. بسیاری از نوجوانان در آغاز برای شناخت احساسات جنسی خویش، بویژه نسبت یکسانیکه آنها را صادقانه دوست می‌دارند و بدان‌ها احترام می‌گذارند، اکراه می‌ورزند اما با گذشت زمان این حس رو به کاهش می‌گذارد و آرزو می‌کنند که از محبوب خود مراقبت کنند، وی را خشنود سازند، او را بستایند و برایش کارهای کم مانند انجام دهند.

ایده‌آل در آوردن جنس مخالف منبع الهامات بیشتری خواهد بود و با کشش آدمی برای خلق و ایجاد آمیخته خواهد شد. منبع بسیاری از اشعار، داستان‌ها، نمایشنامه‌ها، آهنگ‌ها، نقاشی‌ها و پیکرتراشی‌ها همین امر است- دانته بزرگترین شعرهای زمان را با الهام از بیاتریس زنی که تنها او را دیده بود اما با وی طرح دوستی نریخته بود، سرود- آمیزه آرمان‌‌گرایی و معنویت با خلاقیت وقتی به صورتی دیگر تجلی کند ممکن است انگیزه‌ای در طرح بناها و پل‌ها و ماشین‌ها، و پیش برد علم و فنون بوجود آورد.

تغییرات غدد جنسی و رشد جسمی در دوران بلوغ همچنین باعث تجدید حس رقابت فرزند با مادر یا پدرش می‌شود و شدت بسیار می‌یابد. این پیدایش مجدد احساس خفته طغیانگری و گردنکشی نوجوان را ظاهر می‌سازد و زندگی خانوادگی را متزلزل می‌کند. اما وجود همین سرکشی در جوانان برای آنکه خانه پدری را ترک گویند و خود زندگی مستقلی را آغاز نمایند لازم بنظر می‌رسد. حس رقابت با والدین در ورای ذهن آدمی نیروی شگرفی برای دگرگون ساختن دنیا پدید می‌آورد. جوانان با قدرت سازنده‌ای از پایان بخشیدن به بی‌عدالتی‌ها، ایجاد اصلاحات، نیل به هدف‌های انسانی، و کشف حقیقت‌های نوین برای جایگزین ساختن مفاهیم قدیمی دم می‌زنند.مشاوره تحصیلی

در دوران بزرگسالی، تمایل یک مرد یا یک زن برای آنکه افرادی خاص را ایده‌آل خویش قرار دهد، بد انسان که در دوره کودکی والدینش کسان ایده‌آل او بودند، سبب می‌گردد تا هدف‌هایی عالی برای نیل بدان‌ها برگزیند و به کامیابی‌های بزرگی برسد. و آنگاه چون همسر، دوست، خویش و معاشر مهارت‌ها و توانایی‌های وی را تحسین کنند الهامی دیگر برای پیشرفتی بیشتر بوجود می‌آید.

به یک معنی تمام زیبایی‌ها و پیشرفت‌هایی که بشر در میان تمدن بدان‌ها دست یافته است و پیوندهایی که در رابطه خویش با همنوعانش استوار ساخته، جمگلی از تجدید تمایلاتی که در دوران کودکی نسبت به والدین خویش داشته،سرچشمه گرفته است. و خلاصه آنکه ما می‌توانیم در سال‌های بزرگی براساس آنچه در زمان کودکی برایمان وهم و خیال شمرده می‌شد واقعیتی عالی و اعجاب‌آور بسازیم. این نیرویی فوق‌العاده در نوع آدمی است که پدران و مادران می‌توانند آن را گسترش دهند.

ظرفیت و استعداد پیشرفت فکری، آرمان‌گرایی، خلاقیت، معنویت در وجود همه کودکان پنهان است. اما تنها در صورتی که والدین آنها نمونه‌هایی از معیارها و ارزش‌های عالی را عرضه دارند آرزوها و تمایلات کودکان با کوشش و تلاش برای بهتر کردن زندگی همراه خواهد شد. اگر والدین ولو انکه پیرو قواعد و قوانین باشند تنها در اندیشه رفع نیازهای جسمی خود باشند، فرزندان سه ساله آنها که پدر و مادر خود را کمال مطلوب می‌شناسند بتدریج فکر و دیدی کوتاه می‌یابند و بعد دارای کودکانی می‌شوند که از سطح فکری پدر و مادر خویش پای فراتر نمی‌گذارند. والدینی که هیچگونه ممنوعیتی برای امیال جنسی خود و فرزندانشان قائل نمی‌شوند، نه تنها در کودکان کوچکترین علاقه‌ای به یادگیری، به کنجکاوی و کشف، و به ساختن و پیشرفت پدید نمی‌آورند بلکه اغلب فرزندان معصوم را به بزهکاری می‌کشانند.

پرسشی که اینک مطرح می‌شود اینست که والدین چگونه می‌توانند اعتقادات مذهبی، معنوی و آرمان‌گرایانه را در کودک پدید آورند و استحکام بخشند؟ این یکی از قاطع‌ترین پرسش‌های عصر ماست.

البته آنچه بیش از هر چیز دیگر بر کودکان نفوذ و اثر می‌بخشد کردار و رفتار پدر و مادر نسبت به یکدیگر است. کافی نیست که میان والدین اثری از بحث‌های نزاع‌آمیز و دعوا و جدال نباشد. مهم آن است که اگر پدر و مادر در مورد معینی با هم عدم توافق دارند احترام همدیگر را حفظ نمایند و به زندگی زناشویی خویش افتخار کنند. (چه آسان است که به دنبال پیوند زناشویی، زن و شوهر عادت به پرخاشگری و بی‌احترامی و تمسخر یکدیگر کنند) پدر و مادر می‌توانند برای کودکان آشکار سازند که به ارزش‌های خاصی اعتقاد دارند که بر اساس آنها زندگی خویش را طی می‌کنند و از فرزندان نیز انتظار دارند که از همین ارزش‌ها که الزاما نباید چندان سخت و خشک باشد پیروی نمایند.

والدین باید به فرزندان بفهمانند که قهرمانان معینی را چه در تاریخ و چه آنها که حیات دارند تمجید و تحسین می‌کنند و توجه آنان بدینگونه قهرمان‌ها به خاطر نوعدوستی، شهامت، وفاداری، استقامت، و فهم و درایت آنان است. بسخن دیگر، در عصریکه بین بسیاری از مردم رایج شده که عیبجویی کنند و فضایل انسانی را انکار نمایند عاقلانه‌ است که این چنین ویژگی زهرآلود به کودکان آموخته نشود.

پدران و مادران می‌توانند پیوسته با خوی و رفتار خود نشان دهند که برای دیگران ارزش و حرمت قائلند و پشت به ایمان‌های آدمی نمی‌کنند. این شیوه نه تنها برای روحیه خود آنان سودمند است بلکه فرزندان را از اینکه با همه پیوندهای زندگی اجتماعی گسسته شوند نجات می‌دهد. حتی اگر به کودک بیاموزند اطاق خود را منظم نگهدارد و هر لباس را بموقع به تن کند، وی را به راه انضباط فکری نیز هدایت کرده‌اند.

والدین بنو به خود، با وضع و محیطی که ایجاد می‌کنند، باید متوقع باشند که از جانب فرزندان ادب و احترام می‌بینند. البته این روش رفتار را جز با احترام متقابل والدین نمی‌توان به کودکان آموخت. اما ادب والدین به فرزندان به معنای آن نیست که مطیع و فرمانبردار آنها باشند زیرا که تفاوت عمیقی بین آنان وجود دارد.

در بسیاری از خانواده‌ها هنگام صرف غذا، یا وقتی که افراد خانواده دور هم جمع هستند، گفتگو درباره خویشان و دوستان و همسایگان در می‌گیرد و اغلب نحوه رفتار ویژگی‌های افراد مورد سوال واقع می‌شود؛ این افراد ممکن است بیگانه، آشنا، کودک یا بزرگ باشند.

در این مواقع هنگامی که والدین به سخن می‌پردازند باید از اینکه مقام افراد مورد بحث را بیهوده خرد کنند یا از این و آن بی جهت خرده گیری نماینده بپرهیزند و نهال این اعتقاد را که پایدارترین لذت و رضایت از زندگی ناشی از خدمت به دیگران و آرمان‌های معنوی است در ذهن کودک بنشانند.

پیش از این گفتیم که بلند خوانی برای کودکان تا زمانیکه خود بتوانند به روانی مطالعه کنند عاملی قوی برای تحرکی اندیشه و تخیل آنان است. هرگاه داستان‌ها و متون ساده‌ای از برای کودک خوانده شود که حاوی نکات مذهبی و اخلاقی باشد موجب پیدایش ایمان در وی خواهد شد.مشاوره تحصیلی

زمانی که کودکان می‌آموزند تا برای خود به مطالعه بپردازند، و تنها یا با دوستان به سینما بروند و برنامه‌های گوناگون تلویزیون را تماشا کنند والدین باید در انتخاب آنان نظارت کنند و فرزندان را تشویق به خواندن کتاب‌ها و تماشای فیلم‌ها و برنامه‌هایی کنند که به جنبه‌های اخلاقی و معنوی احترام می‌گذارند. پدر و مادر باید کودک را از فیلم‌ها و داستان‌هایی که خشونت و شرارت را بازگو می‌کنند برحذر دارند.

نوجوانان نسبت به اظهارنظر دیگران شدیدا حساس هستند. بظاهر به اینکه اعضای گروه خود را راضی نگهدارند، اهمیت فراوان می‌دهند. اما در عین حال و بطور نهان هنوز به راهنمایی والدین و بزرگان پیرامون خود چشم دوخته‌اند. والدین باید در این دوران احساسات پسر و دختر جوان خویش را محترم بشمارند و از اینکه آنان تمایل پیدا می‌کنند تا کسی را از جنس مخالف به صورت فرد ایده‌آل خود در آورند، ناخشنود نشوند.

خواسته‌های عاشقانه که یکباره در دوران بلوغ شکوفان می‌گردد در آغاز بسبب شرم و خجلت بهمراه خیال‌اندیشی کورکورانه انقلابی درونی در نوجوانان بوجود می‌آورد. اغلب آنکه را شیفته‌اش می‌شوند بیش از آنچه واقعا ارزش داشته باشد در ذهن مجسم می‌کنند اما اندک اندک حرارت و تندی آنها آرامیش می‌پذیرد در این ایام والدین باید از اینکه فرزند خود را با نیشخند از تمایلات فکری و خیال‌پردازانه‌اش باز دارند جدا اجتناب ورزند. از سوی دیگر پدر و مادر نباید نوجوان را وادارند پیش از آمادگی ذهنی، هر موقعیتی که بدست می‌آورد با همسالان خود از جنس مخالف طرح عاشقانه بریزد.

گو اینکه دوران بلوغ معمولا سال‌های توسل به آرمان‌ها و پندارهای بسیار است، در همین زمان تلاش در رهایی از قیود آرزوهای پیشین نیز بچشم می‌خورد. نوجوان می‌کوشد که از وابستگی به والدین آزاد شود و هویت خود را باز یابد، به همین سبب در کشف خصوصیات و عقاید پدر و مادرش که بتواند درباره آنها به نقد و ایراد بپردازد کوشاست.

روشن است که هرگاه پدر و مادر در بیان عقاید خویش و انتظاراتی که از فرزندان، مادام که با آنها زندگی می‌کنند، دارند تردید بخود راه ندهند، کار تازه بالغان و نوجوانان در رهایی از انگارها و آرمان‌های گذشته و دستیابی به آرمان‌ها و پندارهای نوین ساده‌تر خواهد گردید.

در واقع نوجوان از صراحت کلام والدین رنجشی بدل راه نمی‌دهد و گذشته از آن ممکن است پس از بحران بلوغ، دیر یا زود، بهمان نظرات و آرمان‌های پدرو مادر باز گردد و آرزوهای دوران نوجوانی را بدست فراموشی بسپارد. از همین روی اگر به نیکی از معیارها و ارزش‌های والدین آگاه باشند دریافتن و پیمودن راه آینده زندگی خود موفق‌تر خواهند بود.

مشاور تحصیلی:درسی از تاریخ

اسکندر پس از این که در بابل با استقبال روبه‌رو شد، رو به سوی شوش تاخت. فرمانروای شوش قصد ایستادگی نداشت. پسرش را به استقبال اسکندر فرستاد و خودش نیز بیرون از شهر به انتظار اسکندر نشست و از او استقبال کرد و او را بر تخت نشاند. چند روزی را که اسکندر در شوش مشغول استراحت بود، داریوش، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. انتقاد از او در میان سپاهیانش زیاد شده بود و بعضی به نحوه لشکرکشی او ایراد وارد می‌کردند. او دریافته بود که زرق و برق لشکر کمکی به پیروزی نمی‌کند. تصمیم گرفته بود آرایش متفاوتی به لشکر ایران بدهد.

اسکندر چند روزی در آنجا استراحت کرد؛ چند روزی که رویای تخت جمشید که به قول تاریخ‌نویسان ثروتمندترین شهر جهان بود، در سرش چرخ می‌خورد. سرانجام زمان حرکت رسید و به سوی تخت جمشید تاخت.

چوپان خیانت‌کار

برخی از ایرانیان با شنیدن حمله اسکندر و خیانت برخی فرمانروایان مثل فرمانروای بابل و شوش به فکر افتاده بودند که در مقابل سپاه اسکندر ایستادگی کنند. نامدارترین سردار ایرانی‌که دربرابر اسکندر نبردی به‌یادماندنی‌داشت،آریو برزن بود.مشاوره تحصیلی

فاصله میان شوش و تخت جمشید، راه عبور از کوهستان می‌گذشت. در کوهستان اسکندر با یکی از تاریخی‌ترین مقاومت‌های ایرانیان مواجه شد. تاریخ‌نویسان نوشته‌اند که اگر همه ایرانیان چنین مقاومت می‌کردند، اسکندر شکست خورده بود. سرداری به نام آریو برزن با سپاه کم‌شمارش راه اسکندر را چند روزی سد کرد و اگر خیانت یک چوپان ساده نبود، معلوم نبود اسکندر بتواند به تخت جمشید برسد یا نه. یک چوپان ساده راه پرپیچ و خم کوهستان را به اسکندر نشان داد. وقتی ماجرای این چوپان را می‌خواندم، با خودم می‌گفتم آیا این مرد در طول راه‌های پر و پیچ و خم که بعضی از تاریخ‌نویسان نوشته‌اند دو اسب از کنار هم نمی‌توانستند رد شوند، هیچ گاه در کارش شک نکرد؟ هیچ‌گاه فکر نکرد که این سپاه هراسان را در همین راه‌های پر و پیچ رها کند و برود؟ آیا هیچ گاه فکر نکرد که اگر این سپاه بیگانه از این کوره‌راه‌ها جان سالم به در برد، چه می‌کند؟

به هر حال اسکندر و سپاهیانش از این کوره‌راه‌ها گذشتند و آریو برزن و سپاهیانش را به دام انداختند. آریو برزن در نبردی نابرابر در برابر اسکندر ایستاد و چنان جانانه نبرد کرد که محاصره را شکست. آریو برزن که قصد داشت به تخت جمشید برسد و از آنجا دفاع کند، در راه یک بار دیگر در دشت پارس رودرروی اسکندر قرار گرفت و تا آخرین قطره خونش مبارزه کرد، اما تسلیم نشد.

اسکندر و مرام و معرفت ساختگی

اسکندر وقتی از کوهستان خطرناک به سلامت گذشت، فکر کرد که این چوپان به چه کارش می‌آید؟ او چه فایده‌ای برای اسکندر داشت، جز همان راهی که گشوده بود؟ شما اگر جای اسکندر بودید چه می‌کردید؟ او خیلی در بند پاداش دادن به این و آن نبود، اما آدم زرنگی بود در نوع خودش و کسی را بی‌پاداش نمی‌گذاشت. برای همین این چوپان بیچاره را که دیگر به کاری نمی‌آمد، به جرم خیانت به کشورش کشت! می‌بینید چه آدم بامرامی بوده! در تاریخ ایران خیلی‌ها گول مرام و معرفت این آدم را خورده‌اند و کلی قصه سر هم کرده‌اند برایش و کلی جنایت‌هایش را زیر همین نوع مرام و معرفت‌های ساختگی پنهان کرده‌اند. البته که تاریخ‌نویسان هم بی‌تاثیر نبوده‌اند. نمی‌دانم می‌دانید یا نه که بیشتر تاریخ آن دوره را به نقل از نوشته‌های یونانیان و همراهان اسکندر نوشته‌اند و قلم دست آنان بوده و هر جور که خواسته‌اند نوشته‌اند.

آتش در تخت جمشید

اسکندر با سپاهش وارد تخت جمشید شد؛ ثروتمند‌ترین شهر جهان. اسکندر به عمرش چنین شهر و چنین کاخی ندیده بود. آن چه می‌دید، بیش از شنیده‌هایش با عظمت بود، چرا که هر چه می‌شنید در تصورش نمی‌گنجید، که تصور آدمی را تجربه‌هایش می‌سازند و او چنین تجربه‌ای نداشت. سپاه اسکندر به گله تشنه‌ای شبیه بود که به چشمه آب رسیده باشند. چندان غنیمت در شهر بود که سپاهیان اسکندر از یادشان رفته بود به چه کاری آمده‌اند. گاه بر سر غنیمت‌ها دعوایشان می‌شد. و خیال نکنید از این دعواهایی که ما می‌شناسیم. به گفته تاریخ‌نویسان خودی‌شان، بر سر غنیمت‌های تخت جمشید همدیگر را می‌دریدند و با تیغ برهنه به هم می‌تاختند.

حالا فکرش را بکنید چنین آدم‌هایی با مردم تخت جمشید چه کردند. همین قدر بدانید که یکی از تاریخ‌نویسان نوشته است مردم برای این که به اسارت در نیایند، خود را از پشت بام‌ها پرتاب می‌کردند و کشته می‌شدند.

شما اگر به تخت جمشید رفته باشید، هنوز در موزه تخت جمشید، تکه پارچه‌های سوخته‌ای نگه‌داری می‌شود که یادگار جنایت‌های اسکندر است. اسکندر یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌هایش را در تخت جمشید مرتکب شد. تخت جمشید را به آتش کشید. پیش از این که چنین کاری کند، برخی از مشاوران آگاهش به او حالی کردند که اگر می‌خواهی بر ایران حکومت کنی، به آتش کشیدن تخت جمشید کاری است بیهوده! اما چنان که تاریخ‌نویسان نوشته‌اند، اسکندر انگیزه‌ای قوی برای آتش‌زدن تخت جمشید داشته. یکی از معشوقه‌های او در شب پیروزی و در مجلس عیش و عشرت از او می‌خواهد که چنین کاری کند و او در حال مستی قبول می‌کند.

سپاهیان اسکندر که بیرون از شهرند، وقتی می‌بینند که آتش زبانه می‌کشد، برای خاموش کردن آتش به کمک می‌شتابند، اما وقتی می‌رسند، اسکندر را مشعل به دست می‌بینند. این آدم زرنگ برای آتش زدن تخت جمشید هم دلیلی پیدا کرد و گفت که انتقام یونانیان و مقدونیان را از ایرانیان گرفته است که این شهر مرکز قدرتی بود که آنان را عذاب می‌داد!

آخرین نبرد داریوش

اسکندر پس از جشن پیروزی در تخت جمشید به سوی شمال راند تا به تعقیب داریوش بپردازد. داریوش و نزدیکانش به گفت‌وگو با هم پرداختند که چگونه در برابر اسکندر بایستند؟ اختلاف نظر بسیار بود و در نهایت به نتیجه‌ای یکسان نرسیدند و عده‌ای قهر کردند و داریوش با گروهی از یارانش تنها ماند. نه شاه تن به رای اکثریت داد و نه آنان تن به نظر شاه دادند، اما این آخر کار نبود. دو تن از سپاهیان داریوش، او را به قصد کشتن زخمی کردند. میان تاریخ‌نویسان اختلاف است که چرا این دو ایرانی چنین کاری کرده‌اند! گروهی اعتقاد دارند که در اعتراض به مقاومت‌نکردن داریوش در برابر اسکندر این بلا را سرش در آورده‌اند. عده‌ای معتقدند که این دو قصد داشتند که جنازه او را به اسکندر تسلیم کنند و گروهی می‌گویند که قصد داشتند خود بر جای داریوش بنشینند و با اسکندر نبرد کنند. اما آن چه رخ داد، هیچ کدام از اینها نبود. اسکندر وقتی به داریوش رسید که او از زندگی بریده بود. این یکی از دردناک‌ترین پایان‌ها برای یک شاه ایرانی است. پایان شاهنامه این بار خوش نبود.

اسکندر ایرانی

اما بشنوید از پایان کار اسکندر. اسکندر بعد از تسخیر ایران با ایرانیان نزدیکی بیشتری پیدا کرد و حتی همسری ایرانی گرفت. سپاهیانش این را نپسندیدند و میانشان اختلاف افتاد و گروهی از سپاهیان او را ترک کردند و بیشتر سپاهیان اسکندر را از آن پس ایرانیان تشکیل می‌دادند. جالب‌تر اینجاست که اسکندر پس از ایران قصد فتح هندوستان را داشت که با مقاومت هندیان موفق به این کار نشد و به ایران بازگشت و قصد حمله به عربستان را داشت که دچار تب شد و مرد.

راه بی‌بازگشت اسکندر

داریوش که فکر نمی‌کرد اسکندر بتواند از مرزهای ایران بگذرد و پیشروی کند، با آگاهی از پیشروی لشکر مقدونی، تصمیم گرفت خود پای در جبهه نبرد بگذارد تا کار اسکندر را یک‌سره کند. او در آغاز هیچ تردیدی نداشت که این اتفاق خواهد افتاد. برای تاریخ‌نویسان نیز اکنون پس از گذشت چندین قرن، شکست ایرانیان در جنگ با اسکندر عجیب است، اگرچه دلایلی برای آن بر می‌شمارند. داریوش با لشکری آراسته به تجهیزات و تجملات بسیار در کنار خلیج اسکندرون رو در روی اسکندر قرار گرفت. عظمت لشکر ایران در دل لشکر اسکندر ترس و وحشت ایجاد کرده بود، اما اسکندر هیچ چاره‌ای جز پیروزی نداشت. او همه پل‌های پشت سرش را خراب کرده بود و راه بازگشت نداشت.

شاه یعنی این!

چنانکه از روایت‌های تاریخ‌نویسان پیداست، او در این جنگ فقط به یک چیز می‌اندیشید و آن حمله به داریوش بود. او به طور آگاهانه یا ناآگاهانه بزرگ‌ترین ضعف لشکر ایران را پیدا کرده بود. شکست داریوش یعنی شکست همه لشکر ایران. در آغاز نبرد، ایرانیان پیروز به نظر می‌رسیدند و بسیاری از مقدونیان به خاک افتاده بودند، اما اسکندر و گروهی از یارانش فقط به سمت گردونه باشکوهی حمله می‌کردند که داریوش را حمل می‌کرد. هیاهوی جنگاوران با صدای چکاچک شمشیرها در هم می‌آمیخت و خون بود که فواره می‌زد و ضجه و ناله بود که به هوا برمی‌خاست. اسبان گردونه داریوش که خود را در بند می‌دیدند، در میان خون‌ها و صداها سرگردان بودند. اسبان نیز از شمشمیر بی‌نصیب نبودند. اسکندر و یارانش اسبان را نیز نشانه می‌گرفتند. مدافعان داریوش جانانه نبرد می‌کردند و می‌دانستند که قلب لشکر اینجا می‌تپد و اگر قلب از کار بیفتد، شکست حتمی است، اما اسبان زخم‌خورده رم کردند. داریوش به وحشت افتاد و خواست گردونه‌اش را عوض کند که نبرد شدیدتر شد. هراس در دل داریوش افتاد و عقب نشست. کسی که همه لشکر با او معنی می‌شود، انتظار این است که بیش از همه شجاعت داشته باشد. عقب‌نشستن داریوش یعنی شکست ایران و این اتفاق افتاد!

با عقب‌کشیدن داریوش، لشکر ایران نیز عقب نشست و تمام اردوگاه و بارگاه پرزرق و برق داریوش و نزدیکانش را در میانه میدان رها کردند و حتی زن و فرزند داریوش نیز در اردوگاه ماند تا به اسارت در آمد. سپاهیان اسکندر شب هنگام به اردوگاه بر جای مانده ایرانیان یورش بردند و هر آن‌چه آنجا بود به غارت رفت، جز خیمه داریوش که برای اسکندر آماده شد. اسکندر وقتی پای در خیمه نهاد و این همه زرق و برق را دید، گفت: شاه یعنی این!

اسکندر پیش از این‌که به خیمه داریوش وارد شود، او را تعقیب کرده بود و چون نتوانسته بود به او دست یابد، بازگشته بود. در این فاصله به رسم دربار ایرانیان برای او آب گرم‌کرده وحمام داریوش راآماده کرده بودند تا خستگی از تن به در کند.

اگر داریوش نمی‌ترسید….

اگر داریوش نمی‌ترسید و شجاع‌تر بود، شاید شکست نصیب ایرانیان نمی‌شد. اگر داریوش هم شجاع نبود و لشکر ایران این همه وابسته به یک فرد نبود، باز هم شاید این اتفاق نمی‌افتاد و اگر لشکر ایران با این همه زرق و برق و تجمل راهی میدان نمی‌شد، باز هم شاید به این راحتی شکست نمی‌خورد. شاید با منطق دنیای قدیم گفته شود که آن روزها هنوز دموکراسی به وجود نیامده بود و شاه همه چیز بود و بشر قرن‌ها بعد صاحب تجربه دموکراسی شد، اما اگر چنین بود، آیا انتظار تدبیر و شجاعت بیشتری از شاه بود؟

او بعدتر با نوشتن نامه‌ای به اسکندر این چرخه را کامل‌تر کرد. داریوش نامه‌ای به اسکندر نوشت و در ازای آزادی همسر و فرزندش، واگذاری بخش‌هایی از خاک ایران را به اسکندر پیشنهاد کرد. برخی مورخان می‌گویند دو بار نامه نوشت، اما چه یک نامه نوشته باشد و چه دو نامه، از اسکندر پاسخ مثبت دریافت نکرد.

خیانت و باز هم خیانت

حالا دیگر فقط ایران نبود که از دست رفته بود. ناموس شاه هم از دست رفته بود و داریوش باید کاری می‌کرد. او لشکری بزرگ گرد آورد در منطقه‌ای از عراق کنونی، این طرف رود دجله و رو در روی سپاه اسکندر قرار گرفت. شب بود؛ شبی پر از هول و هراس. ایرانیان بیدار مانده بودند. گمان می‌کردند که هر آن ممکن است اسکندر شبیخون بزند. اسب‌ها بیدار، رزمنده‌ها بیدار و شاه بیدار یا خفته، خبری نیامده است، اما فکر نمی‌کنم آدمی چنان خیمه‌ای داشته باشد و نتواند بخوابد، مگر از اضطراب. شب بود و شب پر از اضطراب بود. نگهبانان کوچک‌ترین حرکتی را در تاریکی ندیده نمی‌گرفتند. جنبنده‌ای از تیررس نگاهشان بیرون نمی‌ماند. گاهی در میان نگهبانان ولوله‌ای می‌افتاد. سیاهی دیده می‌شد. گمان می‌کردند از سپاهیان اسکندرند، اما اردوی اسکندر در خواب بود و از آنان خبری نبود.

روز اسکندر به آب زد و از دجله گذشت. سپاه ایران خسته نخوابیدن بود، اما این تنها مشکل سپاه نبود. مشکل بزرگش فرار بی‌هنگام سرداری بود که اگر فرار نمی‌کرد، در هم کوبیدن سپاه پراکنده‌ای که از آب بیرون می‌آمدند کاری نداشت. اما این سردار گویی دل به چیزی دیگر بسته بود. برخی از مورخان از او به عنوان خیانت‌کار نام برده‌اند و نشانی‌هایی در روزهای بعد داده‌اند. خیانت البته در میان ایرانیان باز هم اتفاق افتاد و پیشتر هم اتفاق افتاده بود. بعضی از تاریخ‌نویسان معتقدند ایرانیان در برابر اسکندر چنانکه باید مقاومت نکردند و تعداد خیانت‌ها زیاد است. خیانت توبه کردنی نیست، اما می‌توان پرسید که چرا اینها خیانت کردند؟ تردید نکنید که روحیه شاه ایران در این موضوع بی تاثیر نیست. آنان که خیانت می‌کنند، به سودایی خیانت می‌کنند. پشت کردن به کشور البته که بخشیدنی نیست، اما مهم است بدانیم که چرا کار به جایی می‌رسد که عده‌ای پشت می‌کنند. گاهی برای این سرداران، خیانت هم نوعی فرار بود، همچنان که داریوش فرار می‌کرد؛ فرار از ترس، ترس از دست دادن جان و گاه حقیرتر ترس از دست‌دادن مقام. گاهی فرصت مناسبی بود برای انتقام گرفتن، اما مردم در این خیانت‌ها چرا سکوت می‌کردند؟ چرا مردم در برابر بیگانه نمی‌ایستادند؟ شاید برای مردم تفاوتی نداشت و آنها در حال ظلم می‌دیدند و چه بسا ظلم از بیگانه را آسان‌تر بتوان تحمل کرد.

اسکندر باز هم با سوارانش داریوش را نشانه گرفته بود و به بقیه کاری نداشت. داریوش این بار نیز از میدان گریخت و لشکر ایران عقب نشست. اسکندر از آنجا راهی بابل شد و با استقبال گرم سردار بابل قرار گرفت و چنان استقبالی از او به عمل آمد که تاریخ‌نویسان هنوز از شکوه آن می‌گویند تا دومین خیانت بزرگ رقم زده شود. اسکندر در بابل برای اولین بار بر تخت شاهی ایران نشست، اما اشتهای اسکندر سیری ناپذیر بود. او به تخت جمشید فکر می‌کرد.

مشاور تحصیلی:حافظ معاصر‌ترین شاعر ایران

حافظ، پرفروش‌ترین شاعر ایران است و هنوز چاپ‌های متعددی از کتابش در ایران نشر می‌شود. هنوز افراد مختلفی «دیوان حافظ» را تصحیح می‌کنند و هنوز حرف‌ها و حدیث‌های مختلفی در مورد او مطرح می‌شود. تعداد کتاب‌هایی که در مورد این شاعر نوشته شده، اگر بیشتر از بقیه شاعرها نباشد، کمتر از آنها نیست. نام او بر سر سفره عید، شب‌نشینی شب چله وقتی که تفالی به نامش می‌گیرند و جاهای بسیار زیادی می‌آید. افراد زیادی با گرایش‌های مختلف دوستش دارند و چهره‌های زیادی کتابش را می‌خوانند. راستش رمز این همه موفقیت چیست؟ چرا میان این همه شاعر و فقط با دیوان حافظ فال می‌گیریم؟ چرا «دیوان حافظ» بعد از قرآن، در خانه همه ایرانیان هست؟ در ادامه این مطلب، به نکته‌های کوتاهی در این مورد می‌پردازیم. شاید شما جواب این پرسش‌ها را به‌طور قطع پیدا نکنید، اما به هر حال جرقه‌هایی زده می‌شود و پرسش‌هایی. و چنان‌چه گفته‌اند، طرح پرسش، گاه مهم‌تر از یافتن پاسخ است.مشاور تحصیلی

***

هیچ شاعری در ایران این همه علاقه‌مند جور واجور نداشته است؛ از کسانی گرفته که به شدت به مسائل مذهبی علاقه‌مندند تا کسانی که به این مسائل توجه چندانی ندارند. هر کسی شعرهای او را آن‌جور که خودش می‌خواهد می‌خواند، و وقتی به دقت به حرفش گوش کنی، می‌بینی پربیراه هم نمی‌گوید. به قول مولانا هر کسی از ظن خود» یار حافظ می‌شود. و به قول بوکوفسکی که می‌گوید: «آدم‌های طبقه بالا / می‌گن ما دیوونه‌ایم / ما می‌گوییم که اونا دیونه‌ان / انگار هر دو راست می‌گیم»، همه در مورد حافظ راست می‌گویند، حتی شاید آنهایی که می‌گویند حافظ سارق ادبی بوده است. شاید!

آیا حافظ یک سارق ادبی بود؟

دو نظریه در مورد حافظ وجود دارد. خوشبین‌ها می‌گویند که او از شعر چند شاعر معاصر خودش تاثیر زیادی گرفته است. مثلا شعرهای خواجوی کرمانی یا صفی علیشاه، تاثیر زیادی روی غزل‌های حافظ گذاشته است. بدبین‌ها می‌گویند که حافظ شعرهای این دو شاعر و چند شاعر دیگر هم‌عصر خودش را یواشکی ناخنک زده (شاید رویشان نمی‌شود که بنویسند: سرقت ادبی) و البته رنگ و لعابی به آن داده است، اما هر دو گروه قبول دارند که حافظ کاری کارستان کرده است و حتی اگر موضوعات را از شاعران دیگر برداشته باشد، آنها را جوری نوشته که از خواندنش لذت می‌بریم، کاری که آن شاعران دیگر نتوانسته بودند انجام دهند. اما چرا؟

شعرهای حافظ نشان می‌دهد که او تسلط خوبی بر ادبیات فارسی داشته است. اگر شما تحلیل‌هایی را که در مورد شعرهای او از نظر فنی انجام شده بخوانید، سرتان سوت می‌کشد. در اینجا فقط دو، سه مورد از این تکنیک‌های شاعرانه را می‌آورم.

به‌عنوان نمونه حافظ هر وقت می‌خواست مطالب لطیف و عاشقانه را توی شعرهایش بیاورد، از هجاهای کوتاه (مثل اَ اِ و اُ) استفاده می‌کرد. مثل شعر معروف: «گفتم غم تو دارم، گفتار غمت سرآید» و هر وقت می‌خواست مفاهیم فلسفی را بنویسد، از هجاهای بلند (مثل آ، او و ای) استفاده می‌کرد. مثل شعر «بیا که قصر سست بنیاد است» یا شعر «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها».

حافظ هم مثل مولوی از قافیه درونی استفاده می‌کند، اما قافیه‌های او درون کلمات می‌روند. مثلا در مصرعی او از حرف «سین» به‌گونه‌ای استفاده کرده که شما وقتی آن را می‌شنوید، به یاد صدای به هم خوردن النگوها می‌افتید: «ساقی سیمین ساقی.»مشاور تحصیلی

از طرفی حافظ خیلی به دنبال کارهای عجیب و غریب و اعصاب خردکن نیست. مثلا همه غزل‌هایش را با 19 وزن عروضی نوشته است. یعنی زور نزده تا وزن‌های مختلفی را تجربه کند و وزن‌هایی را انتخاب کرده که خوش‌آهنگ‌تر هستند. قافیه‌های عجیب و غریب انتخاب نمی‌کند و بیشتر غزل‌هایش با کلمات ساده و روزمره نوشته شده‌اند. نوشته یک غزل با مصرع «گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید» در 600 سال قبل واقعا کار فوق‌العاده‌ای بود. با این کلمات ساده.

آیا حافظ یک شاعر سیاسی بود؟

حافظ مثل خیلی از شاعران کلاسیک ما، مدح‌هایی درباره شاه شیراز سروده است. درست است که می‌گویند این شاه، از آن پادشاهان ستمگر نبود و هوای رعیت خود را داشت، اما به هر حال آقای حافظ که همین جوری الکی درباره او شعر نمی‌گوید که. احتمالا منافعی داشته. اما همان‌طور که ما نزدیکی خیلی از شاعرها و نویسنده‌ها با قدرت سیاسی را در آثارشان دخالت نمی‌دهیم، در مورد حافظ هم بی‌خیال شده‌ایم و راستش را بخواهید، این شاعر شیرین‌سخن آن‌قدر کار خوب دارد که آن چند شعر نه‌چندان خوبش به چشم نیاید. البته همان شعرهای مدح هم، بهترین شعرهای مدحی است که خوانده‌ایم.

جدای این نکته منفی در کارنامه حافظ، او شعرهای زیادی دارد که منتقدانه و سیاسی هستند. معروف‌ترین آنها، همان غزل «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند» اوست. که حافظ در این شعر، همه آن کسانی را که پیراهن ریا بر تن کرده‌اند، نقد کرده است.

زمانی که حافظ پیرمردی خموده بود، امیر مبارزالدین، شیراز را فتح کرد و او را به حضور خواست که شعری برایش بسراید. حافظ از سرودن شعر امتناع کرد و در جواب امیر فاتح گفت: «من چندان فقیر نیستم، اما هرچه را دارم به بزرگان سمرقندی و شیرازی داده‌ام.» و به این وسیله از سرودن شعر سر باز زد.

آیا حافظ خودشیفته بود؟

می‌توان مطابق نظریه‌های روان‌شناسی، حافظ را یک خودشیفته یا «نارسیس» به حساب آورد. او شعرهای فراوانی دارد که از قلم و طبع روانش تعریف کرده است. مثل این مصرع: «این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد»، یا «آسمان نه عجب گر به گفته حافظ / سرود زهره به رقص آورد، مسیحا»، یا «عراق و فارس گرفتیم به شعر خوش حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است.» یا «به شعر حافظ شیرازی می‌رقصند و می‌نازند.»

اما آیا می‌توان حافظ را یک انسان خودشیفته دانست؟ جواب منفی است. وقتی شاعری می‌خواهد همه رودربایستی‌ها و تعارف‌ها را کنار بگذارد، چه اشکالی دارد که گاهی از خودش هم تعریف و تمجید کند؟ اصلا وقتی کسی می‌داند که در حال انجام کاری درجه یک است، چرا نباید از خود تعریف کند؟

با این همه حافظ زندگی عجیب و غریبی نداشته. مثل خیلی از مردم ازدواج کرده و دختری داشته که حاضر نشده با شاگردش ازدواج کند. «گل‌اندام» (همان شاگردی که می‌خواست با دختر حافظ ازدواج کند) بعد از مرگ او با دختر موردعلاقه‌اش به ماه عسل رفت. البته باید در اینجا یک توضیح داخل پرانتز هم ذکر کنیم. ایرج پزشکزاد کتابی با اسم «ناشنیده پند» دارد درباره حافظ. او زندگی حافظ را به روایت «گل‌اندام» نوشته است. (ایرج پزشکزاد، همان کسی است که کتاب بامزه «دایی جان ناپلئون» را نوشته.)

با این همه حافظ با شعرهای نابش از زمان گذر کرده و شاعر ناب ماست. آن بقیه هیچ اهمیتی ندارد.

چرا با حافظ فال می‌گیریم؟

خیلی‌ها تلاش کرده‌اند که با دیوان شاعرهای دیگر هم فال بگیرند و آن را رواج دهند. اما هیچ کدام آنها موفق نبودند، چون حافظ به دلایل بسیاری در دل مردم همه دوره‌ها نفوذ کرده و در آن جا خوش کرده است، چرا؟ مهم‌ترین دلیل این است که شعرهای حافظ می‌تواند معنی‌های مختلفی داشته باشد، به همین دلیل است که وقتی کسی شعری از حافظ می‌خواند، آن چیزی را متوجه می‌شود که خودش می‌گوید یا مثلا ضمیر ناخودآگاهش می‌خواهد. به تعبیر ساده‌تر، یعنی «دلش به آن‌چه گواهی می‌دهد.» مثلا اگر طرف خوشبین باشد، معنی خوب از شعر می‌گیرد و اگر غمگین باشد، معنی تلخ. با این توضیح اضافی که حافظ کسی را ناامید به خانه نمی‌فرستد؛ مثلا به فال حافظ در Face book نگاه کنید، کلی به زندگی امیدوار می‌شوید. حتما نامه‌ای برایتان خواهد رسید که خبر خوشی دارد و…حافظ معاصر‌ترین شاعر ایران

از طرف دیگر، حافظ شناخت خوبی نسبت به جهان و مردم دارد. او در شعرهایش تمام مشکلات و مصائبی را که ممکن است برای آدم وجود داشته باشد، می‌نویسد. به قولی، حافظ همه مفاهیم بشری را آباد کرده است. او به مسائلی اشاره کرده که هنوز جذاب است و آدم‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. مثلا از ریا نوشته است و این‌که آدم‌ها وانمود می‌کنند که خوبند، اما در خلوت، کارهایی را انجام می‌دهند که با ظاهرشان یکی نیست. از گفت‌وگوی تمدن‌ها سخن می‌گوید و به دنبال آشتی است: «حدیث عشق بگو به هر زبان که تو دانی» یا از «معتبرشدن گدایان» می‌نویسد و خیلی از مسائل دیگر.

مشکل حواس پرتی

یک لحظه با خودت فکر کن و صادقانه هم فکر کن؛ چرا این‌قدر به آدم‌ها بدوبیراه می‌گوید؟ چرا این‌قدر از دست زمین و زمان شاکی است، چرا همیشه برای تحقیر آدم‌های دور و برش سوژه دارد و دست‌بردار هم نیست؟ باید یک لحظه با خودت فکر کنی، وقتی که مثلا آرام نشسته‌ای روی کاناپه کنار تلویزیون یا وقتی کتابی را دست گرفته‌ای که خوشحالت می‌کند، یا حتی در میانه گوش دادن به یک آهنگ قدیمی. دقیقا در آن لحظه‌ای که کمی آرامی، کمی مشوشی، ذهنت مدام از این اتفاق پرت می‌شود توی دنیای دیگر، در آن لحظه است که باید صداقت را چاشنی تفکراتت کنی و از خودت بپرسی؛ واقعا چرا؟

هر کداممان پراکنده شده بودیم در جهان، یکی رفته بود درس بخواند، آن یکی ازدواج کرده بود، یکی دیگر می‌خواست کار کند، یکی دو نفر دیگر هم در حال پرکردن فرم‌های مختلف دانشگاه‌های مختلف بودند. درگیری‌ها همین قدر زمینی و ساده بودند و آن‌چه ما مطمئن بودیم، دور افتادنمان از همدیگر که آن هم به لطف این روزها که می‌گذرد، چندان عجیب و غیرعادی نیست. ربطش داده بودیم به قواعد بزرگ‌شدن و خودمان را دلداری می‌دادیم که 20 سال پیش، خاله‌ام هم همین مشکل را داشت، که در فاصله کمتر از دو سال مهم‌ترین دوست‌هایش رفته بودند کشورهای دیگر تا درس بخوانند و کار کنند. مراقب بودیم آدم‌ها و رفتارها و برخوردها را قضاوت نکنیم و حرفی نزنیم که بعدها پشیمانی به بار بیاورد. اما خب، فقط ما که نیستیم. می‌شود فکر کرد؛ هی فلانی چرا این‌قدر بی‌حواس شده؟ چرا بهمانی این‌قدر بی‌حساب و کتاب کار می‌کند؟ چرا آن یکی مدام در حال سروکله زدن با دیگران است؟ اصلا چرا حساب یک قران و دو زار زندگی‌شان را نمی‌کنند؟ اینها جملاتی است که می‌شود در یک عصر تابستانه، وقتی گوشی تلفن دستت است، وقتی پای صفحه رنگی چت نشسته‌ای یا حتی وقتی می‌خواهی فضای دورهمی در یک کافه را تغییر بدهی، به زبان بیاوری. اما یک لحظه با خودت فکر کن؛ صادقانه، آرام و باحوصله، چطور ممکن است یک نفر چنین جملاتی به زبان بیاورد؟ آن هم جلوی تو که یک فرد غریب‌تر به حساب می‌آیی؟

می‌بینی، نمی‌شود دیگر. نمی‌شود با خودت روراست باشی و نبینی که یک نفر، تمام زندگی دیگران را تحقیر می‌کند و خودش را نجات‌دهنده می‌پندارد، آن هم در روزهایی که دیگرانی نیستند تا تو حتی ملاکی برای قضاوت این گفته‌ها داشته باشی. نمی‌خواهم در میانه این روزها که احتمالا هزار و یک ماجرای امتحانی و غیرامتحانی و روزمره داری، بذر ناامیدی هم توی هوا پراکنده کنم و بزنم توی ذوقت که آی، آدم‌ها هم دیگر دوست‌داشتنی نیستند، می‌خواهم حتی برای یک لحظه هم که شده، از خودت بپرسی؛ چرا آدمی که این‌قدر ساده زبان به تحقیر این و آن باز می‌کند و جمله‌های «هی فلانی در حدش نیست» یا «من نخواستم با بهمانی دهان به دهان بگذارم، وگرنه…» را می‌شنوی، تنها به چشم‌های گوینده نگاه کنی و از خودت بپرسی؛ نکند احساس کمبود می‌کند؟ نکند نباید حرف‌هایش را دربست قبول کنم؟ این ماجرا برایت پیش آمده که یک نفر، بی‌هیچ دلیل و منطقی دوروبری‌هایش را بکوباند تا مثلا احساس قدرت کند، یا اینها را به زبان بیاورد تا توجهت را جلب کند؟

:مشکل حواس پرتی

 کنکوری‌ها

این بار دیگر راه دوری نرفتم، احتیاجی هم نیست توی چشم تک‌تکتان زل بزنم تا میزان اعصاب به هم‌ریخته و سوال‌های فلسفی‌تان را متوجه شوم. شما، همان جور زندگی می‌کنید که ما. ما هم که دانشگاه‌ها برایمان ماراتن اعصاب خردکن و کم‌تفکری بود و گاهی نمی‌دانستیم چرا درس می‌خوانیم و گاهی دیگر یادمان می‌آمد که مجبوریم، هم با این مشکلات و بدبختی‌ها درگیر بودیم. اصلا انگار طلسم تست‌ و دفترچه کنکور و وحشت پاسخنامه است که نمی‌گذارد شب‌ها با خیال راحت سر به بالش ببریم و این، چیزی نیست که سن و سال حالی‌اش باشد. با هزار و یک سوال بی‌ربط که اگر قبول شدم، چه کنم؟ اگر قبول نشوم، چه کنم؟ اصلا می‌خواهم چه کنم در زندگی‌ام، درگیری و سوال‌های فلسفی من برای چه به این زندگی آمدم را هم با خودت تکرار می‌کنی و در نهایت هم راهی دیگر برای رسیدن به این معانی نداری. بگذار بی‌رودربایستی بگویم؛ که نترس. آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی وحشتناک و بی‌بازگشت نیست. اگر هم می‌بینی این‌قدر آرام، حرفم را تقدیمت می‌کنم با پیوست چند حس خوب و مطمئن، به این خاطر نیست که دلم خوش است، بیشتر می‌خواهم با خودت فکر کنی؛ زندگی‌ات بیشتر از یک تست بالا و پایین ارزش دارد و گیرم که قبول نشدی، نترس. گیرم که قبول شدی، هزار و یک راه دیگر، هزار و یک درگیری دیگر، هزار و یک مسئله دیگر وجود دارد. نترس از این روزهای استرس، نترس از این لحظه‌های ناخوش، نترس از این امیدهای کاذب، منطق را هم چاشنی این اتفاق‌ها کن و بیشتر امیدوار باش!

اسکله‌ای در انزلی

آنجا، حس‌های خوب دنیا بی‌چشمداشت به استقبالت می‌آیند. گاهی به خنده‌ات می‌اندازد که چرا این‌قدر کثیف است یا چرا این‌قدر آشفته به نظر می‌آید. چرا یک میز و صندلی راحت برایت نگذاشته‌اند تا بنشینی و با آرامش به دیواره‌ها نگاه کنی و کشتی‌ها را ببینی که معلوم نیست چرا وسط دریا معطل مانده‌اند. یا نگاه کنی به دست‌های مردی که تور را می‌اندازد توی آب، تا دو سه تا ماهی خیلی کوچک، کوچک‌تر از یک کف دست صید کند و بیندازد جلوی گربه‌هایی که این ور و آن ور لم داده‌اند و ادا درمی‌آورند که به موج‌های خروشان چشم دارند، اما در واقع در انتظار وعده روزانه‌شان هستند. تو می‌توانی چند قدم عقب‌تر از اسکله، خودت را مهمان یک چای داغ کنی و لذت ببری از فضای تورهایی که آویزان است و با خودت روراست باشی که اینجا، یکی از آرام‌ترین نقاط جهان است، آن هم بی‌حرف پیش!

هوای ناجوانمرد

توی کتاب‌های آموزش زبان انگلیسی مثلا، وقتی می‌خواهند آموزش دهند چطور سر حرف را باز کنید، از آب و هوا برایتان صحبت می‌کنند. یا حتی توی همین زندگی روزمره و ساده، وقتی سوار تاکسی می‌شوید، احتمال خیلی بالایی وجود دارد که یک نفر مخاطب قرارتان بدهد که عجب هوایی است. حالا سرد یا گرم را بگذارید کنار. هیچ دقت کرده‌اید که توی بیشتر داستان‌های مهم جهان هم، پای آب و هوا بدجور در میان است؟ به این هوا فکر کنید و از خودتان بپرسید این‌قدر گرم، چرا؟ بهتر نبود کمی هم خنک‌تر باشد و برایش فضاسازی کنید. چه اتفاقی توی این هوا هیجان‌انگیز است، البته منهای کلیشه ساده، یک ظرف هندوانه خنک و یک لیوان شربت کم‌شیرین. این‌که چه چیزی توی این هوا می‌چسبد، دقیقا همان چیزی است که می‌تواند شروع یک داستان خوب باشد.حواس پرتی

اس‌ام‌اس یا تلفن

بعضی‌ها این‌جوری‌اند که راحت‌تر با اس‌ام‌اس ارتباط برقرار می‌کنند و وقتی می‌خواهید پیدایشان کنید، فرستادن یک اس‌ام‌اس شما را زودتر به جواب می‌رساند. فقط کافی است دست از لجبازی بردارید و این‌قدر خودتان را محق جلوه ندهید که من الان تلفن می‌زنم و الا و بلا او هم باید همین الان جواب بدهد. برای آن‌که متوجه شوید آدمی که روبه‌رویتان است به کدام یک از این راه‌های ارتباطی راحت‌تر جواب می‌دهد، کافی است امتحان کنید. امتحانی کم‎‌هزینه‌تر از این وجود ندارد. اما اگر او اهل اس‌ام‌اس است و شما ترجیحتان به این‌که تلفنتان زنگ بخورد، وقتی با شما کار دارد اوست که باید به راه شما تن دهد و گوشی تلفن را بردارد و شماره را بگیرد و الو…

علامت سوال

البته که علامت سوال جزو علامت‌های تصویب‌شده و موجود در کتاب آیکون‌های جهان مجازی نیست، اما یک مقدار که با خودتان روراست باشید و باهوش عکس‌العمل نشان دهید، معلوم است که معنایش در همین علامت کوچک نهفته است؛ «یعنی چی؟»، «متوجه نشدم». توضیح دوباره و دقیق‌تر توصیه می‌شود.

واقعیت زندگی شما چقدر شبیه حقیقت آن است؟

این ماجرا یکی از آن اتفاقات و جدل‌های بزرگ تاریخ فلسفه است. تطابق یا عدم تطابق عین و ذهن. خیلی‌ها معتقدند که عین واقعیت است و ذهن حقیقت. واقعیت آن چیزی است که در روزمره اتفاق می‌افتد، اما حقیقت این است که در ایده‌آل ذهن هر آدمی وجود دارد. واقعا سوال عجیبی است.

هگل معتقد است که معرفت از شناخت خویشتن شروع می‌شود و اگر به شناخت از خود دست یابیم به تناقضاتی در آگاهی دست خواهیم یافت و آدم‌ها در مسیر شناخت خودشان را با تنش‌ها وفق می‌دهند و تغییرپذیری را قبول دارند. مقولات شناختی به عنوان دانش موقت است و در رمز موفقیت و پیشرفت همین موقتی بودن است. مارکوزه بنای استدلالیِ خویش را بر شانه‌های هگل و مارکس می‌افرازد. همچون هگل تسرّیِ خرد و ذهنیت در عالم را می‌پذیرد و همچون مارکس به فرمانبرداری و انقیاد ذهینت گردن می‌نهد. در تفکر او، یک تقابل محوری، دائما در حال تکرار شدن است: تقابل واقعیت با ذهنیت. بايد گفت اساسا دغدغه اصلي ماركوزه، آشتي دادن حقيقت با ذهنیت است. آنچنانكه در كيفيت منطق جدلي يادآور مي‌شود، مي‌خواهد فاصله ميان ذهن و عين را در گردشي ديالكتيكي به حداقل برساند. او در خوانشِ آرای هگل يك اصل كلي را استخراج مي‌كند؛ معتقد است از افلاطون گرفته تا هگل، همه‌شان ميان عين و ذهن – جوهر و ذات- تفاوت قائل شده‌اند.

در اندیشه هگل و البته مطابق قرائت هگليانِ جوان، انديشه بستر همه‌ واقعيات است. اما در اندیشه ماركس، اين واقعيت (پراكسيس) است كه ذهنيت را مي‌سازد. عمده تفاوت ايده‌آليسم و ماترياليسم نيز همين است. در يكي عاملِ محرك تاريخي ذهنيت است و در ديگري عينيت. يكي معتقد است براي تغيير اساسي بايد ذهن انسان‌ها تغيير كند و ديگري مي‌گويد بايد واقعيات جامعه را تغيير داد. بنابراین به اقتضا، يكي فرديت را قوي مي‌بيند و ديگري اراده فردي را در راستاي اراده جمع به اضمحلال مي‌كشد.

يكي از آن ريشه‌هاي اساسي كه ماركس از هگل گرفت، همين بود كه همه چيز تاريخ است، همه چيز جريان است. ولي تفاوت اين است كه هگل قائل به وحدت عين و ذهن بود، يعني او ديگر به جدايي ميان ذهن و عين قائل نبود، نه به تقدم عين بر ذهن قائل بود، نه به تقدم ذهن بر عين. البته عده‌اي بوده‌اند كه به تقدم ذهن بر عين قائل بوده‌اند كه آنها سوفسطايي‌ها بودند، كما اين كه دكارت و كانت هم به جدايي – نه به معناي تقدم – ميان ذهن و عين قائل بودند.

ماركس آمد مسئله جدا نبودن ذهن و عين از يكديگر را يعني نفي عقيده كانت و نفي عقيده دكارت را از هگل گرفت. مسئله عدم تقدم ذهن بر عين را – كه سوفسطايي‌ها قائل به تقدم ذهن بر عين بودند – هم از هگل گرفت و گفت نه، هيچ تقدمي نيست. ولي هگل قائل به تساوي ذهن و عين بود، اينها قائل به تقدم عين بر ذهن شدند. اين كه عين، تاريخ است يعني وجود عيني جز يك جريان چيز ديگري نيست، اين را از هگل پذيرفتند.حواس پرتی

البته از بعد ديگر نيز مى‏توان مسئله را بررسى كرد و دوگانگى «ذهن‏» و «عين‏» را به وحدت برگردانيد و آن اين كه ذهن و عين دو نحوه وجود و يا دو تجلى از وجودند و چون «وجود» خداست، پس در ذهن و عين، غير خدا تجلى ندارد. ابن عربى پس از تقسيم وجود به عينى و ذهنى و لفظى و كتبى مى‏گويد: «معلومى نيست، مگر آن كه به وجهى متصف به وجود شود و سبب اين امر قوت وجود است كه اصل همه اصول است و آن خداى تعالى است كه اين مراتب به او ظاهر شده و اين حقایق به او تعين يافته است. هر معلومى نسبتى به حق دارد. حق نور است، پس هر معلومى نسبتى به نور دارد. پس معلومى غير از خداى تعالى نيست.»

بنابراین همیشه ذهن و عین با هم تطابق ندارند همان گونه که وجود در ذهن اعرف اشیا و در عالم عین واقعیت آن مجهول‌ترین اشیاست. گاهی بر عکس، بدیهی‌ترین و شناخته‌شده‌ترین شیء واقعی که در عینیت خارج وجود دارد، در ذهن مجهول‌ترین مفهوم می‌شود. بنابراین هیچ‌کس (عضو هر محفل علمی و پیرو هر فلسفه‌ای که باشد) نمی‌تواند به تطابق عین و ذهن به طور مطلق قائل شود.

به فرزندان خود اعتماد به نفس دهید

فرزندان شما برای پیمودن راه سخت و دشوار تحصیل و کسب علم و همچنین برای ورود به دانشگاه، روزهای سختی را پیش رو دارند. آنان در این روزهای سخت کسی را می خواهند که بتواند به آنان روحیه داده و این اعتماد به نفس را در آنان تقویت کرده تا بتوانند به این مسیر ادامه دهند و بدانند که اگر تلاش خود را به صورت کامل انجام دهند با پشتوانه ای به نام پدر و مادر می توانند صد در صد به موفقیت رسیده و ضمن پیشرفت و کسب یک مقام و منزلت اجتماعی، باعث خشنودی والدین خود شوند.

اما والدین عزیز چگونه می بایست این اعتماد به نفس را در فرزندان خود القاء کنند؟

بنا بر نطر مشاوران تحصیلی ما در مرکز مشاوره تحصیلی، و بر طبق تحقیقات انجام شده، بیشتر والدین زور را در دستود کار خود قرار داده و در روزهایی که فرزندشان بنا به هر دلیلی درس نمی خواند وی را با تحمیل زور مجبور به درس خواند می کنند. این والدین باید بدانند که هبچ گاه به هدف خود نرسیده و نه تنها فرزندشان در آن روز تمرکز لازم برای درس خواند را ندارد بلکه اعتماد به نفس خود برای ادامه این راه سخت را از دست می دهد. بنا براین در این مواقع می بایست لطافت لازم را به خرج داده و علت درس نخواند فرزند دلبندمان را جویا شویم. سپس با بیان اینکه هیچ مشکلی وجود نداشته و وی می تواند به بازی بپردازد، ذهن فرزندمان را از فکر کردن به دغدغه خویش دور کنیم. پس از مدتی او را صدا زده و در کمال آرامش با وی صحبت کرده و از آینده درخشانی که با درس خواندن برای وی رقم می خورد سخن بگوییم. سپس به او اعتماد به نفس بدهیم و گوشزد کنیم که با تلاش می تواند به اهداف خود برسد.

خواهید دید که با این روش فرزندتان چنان علاقه درس شده و با اعتماد به نفس جلو می رود که خودتان از نتایج به دست آمده از سوی او متعجب خواهید بود.

ساکنان سرزمینی کوچک

ما پشت فرمان ماشین که می‌نشینیم، خیلی واقعی‌تریم. خیلی عریان‌تر و بی‌ریاتریم. دیگر اهل تعارف نیستیم، بفرما نمی‌زنیم و آداب به‌جا نمی‌آوریم. ماشین، قلمرو حکمرانی کوچکی است که نشان می‌دهد من و شما، همین آدم‌های ساده و معمولی، اگر روزی حکمران ولایتی و قدر قدرت ایالتی بشویم، با زیردستانمان چه می‌کنیم. راننده‌ها و تاکسی‌ران‌ها، حاکمان این سرزمین‌های کوچک سیارند. و هر ماشین، خود، از ساکنان سرزمین ماشین‌هاست، با قواعد مخصوصش و بی‌قانونی‌های خاصش. تاكسي‌ها چي؟ راننده‌هاي تاكسي چه؟ البته خواهشا هيچ‌گاه در مورد اين عزيزان فكر بد نكنيد، زيرا اينها كساني هستند كه ساعات زيادي را در خيابان‌ها مي‌گردند و با زحمت زياد مسافران را جابه‌جا مي‌كنند و گاهي ديده‌ايد و مشاهده كرده‌ايد كه در خيابان‌هاي خلوت و در خيلي از اتوبان‌ها چطور مثل يك سفير نجات به سراغ افراد مختلف مي‌روند و آنها را به مقصد مي‌رسانند. اينهايي كه ساعات زيادي را با وجود گرما و سرماي زياد در خيابان‌هاي شلوغ شهر مي‌چرخند و به دنبال يك روزي حلال مي‌گردند.

بوق ممتد

این‌که بعضی‌ها رانندگی‌شان بر بوق زدن استوار است، بحث علیحده و جداگانه‌ای است. اما بوق ممتد، بوق‌های عصبی فریادگونه، یک فحش مکانیزه غیرقابل پیگرد است. گاهی حتی سربه‌زیرترین ما آدم‌های موجه و مردم‌دار، برای دو متر جلوتر رفتن توی ترافیک بی‌انتها، دستمان را ممتد و پرفشار روی بوق می‌گذاریم. مایی که وقتی توی تاکسی می‌نشینیم با راننده بدفرمان قانون‌گریز رودربایستی می‌کنیم و تمام راه، سبقت‌های نابجا، فحش‌های زیر لبش به بقیه راننده‌ها، ورود ممنوع رفتن‌ها، ویراژ دادن‌ها و لایی کشیدن‌هایش را به روی خودمان نمی‌آوریم و مقهور هیمنه حکمران آن سرزمین کوچک آهنین، زبان به دهان می‌گیریم، مایی که خطای تاکسیرانِ خاطی را زیرسبیلی رد می‌کنیم، چون خودمان زودتر می‌رسیم یا چون نمی‌ارزد، بقیه راه، خلقمان با هم تنگ باشد و ترجیح می‌دهیم خونمان را کثیف نکنیم، همین ما، پشت فرمان که می‌نشینیم، معترضانه بوق ممتد می‌زنیم. بوق هشدار و بهوش باش است، بوق ممتد اما، فحش و فریاد و تحقیر است.

منبعد گوش تیز کنید و بشنوید که چه تعداد حیرت‌آوری از رانندگان هم‌شهری و هم‌وطن، چه بی‌محابا بوق ممتد می‌زنند. معمولا هم هدف، به هوش کردن و اخطار دادن به خودروهای دیگر نیست. برای این کار، یک بوق کوتاه کم‌صدا هم کافی است، ولی ممتد و کشدار و بی‌محابایش، یعنی که من بیش از تو می‌فهمم، من تحقیرت می‌کنم و تو را سزاوار فحش و فریاد و فضیحت می‌دانم.

ما پشت فرمان واقعی‌تریم. وقتی پشت فرمان می‌نشینیم، همیشه از کنار هم می‌گذریم. کسی نمی‌ماند که کارمان را به رویمان بیاورد. توی سیل آهن‌پاره‌های متحرک گم می‌شویم. کسی نیست که هر روز با انگشت نشانمان بدهد. توی سیل گذرای انبوه، انگشت‌نما نمی‌شویم. پس اگر ادب و آدابمان ساختگی باشد، اگر تعارف و مرام و محبتمان تظاهر باشد، اگر مهربانی می‌کنیم که بگویند مهربانیم، ما هم از آن گروهیم که فرصت پشت فرمان را برای بروز و ظهور واقعیتمان از دست نمی‌دهیم؛ بوق ممتد می‌زنیم و تحقیر می‌کنیم و از کنار هم می‌گذریم…

تبختر

تبختر ما پشت فرمان گل می‌کند. چندی است که به طرز حیرت‌آور و حزن‌انگیزی تفرعن را در نگاه راننده‌های زیادی می‌شود خواند. این به مدل ماشین یا گرانی و ارزانی‌اش ربطی ندارد. این تبختر و تفرعن حاصل ترکیب ما آدم‌های ضعیف و خودمحور و از خود سپاس‌گزار است با تکنولوژی.

وقتی توی آن اتاقک آهنی می‌نشینیم و فرمان را به دست می‌گیریم، قدرت ماشین را، مزایای تکنولوژی را، به پای خودمان می‌نویسیم. خودمان را فریب می‌دهیم، اما ناگزیر و کودکانه، آن می‌شویم که سال‌ها نهان کرده‌ایم. همانی که سال‌ها در پس لبخندها در پس تعارف‌ها و تظاهرها از هم پوشانده‌ایم و مخفی کرده‌ایم.

پشت فرمان، زمانی که ساکن سرزمین خودروهای روانیم، یادمان می‌رود که بگوییم «حق تقدم با ماست»، می‌گوییم: «راه مالِ من است» یادمان می‌رود که همه متفق‌اند که به مقصد برسند، کسی عمد ندارد راه ما را ببندد یا سرعت ما را بگیرد. همه دوست دارند دست فرمان خوبی داشته باشند. اصلا همه یک زمانی آرزو داشته‌اند خلبان بشوند؛ راننده که سهل است. اما توان هر کسی قدر و حدودی دارد.

یکی بهتر می‌راند، یکی دشوارتر، یکی کندتر… همه متفق نشده‌اند که من و شما را حرص بدهند و از کار و زندگی بیندازند. پشت فرمان هر کدام از این اتاقک‌های آهنین، همان مرد یا زنی نشسته که شما صندلی‌تان را در مهمانی به او تعارف می‌کنید. همان که تحفه‌ای برایش می‌برید و می‌گویید: «ناقابل است.» همان که توی کوچه می‌بینید و «سلام» می‌رساند و شما «بزرگی‌اش» را می‌رسانید. پس چرا حالا دستت را از روی بوق برنمی‌داری؟

لطفا مزاحم چراغ جادو نشوید!

عصر ما، عصر انقلاب الکترونیک است. عصر شتاب‌زدگی، عصر اینترنت و ماهواره و لابیرنت شبکه‌های اجتماعی. عصر شهرهای بزرگ با آسمان‌خراش‌های کج‌ومعوج و زندگی‌های ماشینی. هرچه پیشتر می‌رویم، تغییرات هم بیشتر می‌شوند و در این میان، دنیای گل و بلبل ادبیات هم از این تغییرات مستثنی نیست.

چرا می‌گویم مستثنی نیست؟ دلیلش خیلی ساده است. به نظرتان کل تاریخ ادبیات ایران را بگردید، چند نفر مثل فردوسی، سعدی، حافظ یا مولوی پیدا می‌کنید؟ چند نفر می‌شوند شاملو، اخوان، سهراب یا مثلا فروغ؟

چرا راه دور برویم، همین حافظ؛ از همه هم مشهور‌تر. چه در ایران، چه در خارج از ایران. کتابخانه‌هایمان را پر کرده‌ایم با دیوان غزلیاتش. (چه می‌خواهید از جان حافظ که وقت و بی‌وقت، پای شاخه نبات را می‌کشید وسط و تند و تند به دیوانش تفأل می‌زنید؟) فکر می‌کنید مثل حافظ پیدا می‌شود کسی که در غزل‌هایش جمع اضداد بکند طوری‌که، هزار مدل بشود شعر‌هایش را تفسیر کرد؟ کجا دوباره سعدی‌ای، که غزل‌های عاشقانه‌اش یک سروگردن از غزل‌های حافظ بالا‌تر است، پیدا می‌شود؟ (داد و بیداد سر غزل‌های حافظ و سعدی راه نیندازید، به چیزی که نوشتم ایمان دارم.) حتما پیش خودتان می‌گویید چه دل خوشی دارد که سنگ حافظ و سعدی را به سینه می‌کوبد، دل خوش سیری چند؟

پُربیراه هم نمی‌گویید. اما، بد نیست بدانید بعد از عصر صفویه با افول ادبیات ایران، نهضتی شکل گرفت به اسم «نهضت بازگشت» که کارش تقلید از قصیده‌سرایی به سبک شاعران کهن خراسانی، مثل رودکی و فردوسی؛ و غزل‌سرایی به سبک شاعران عِراقی، مثل سعدی و حافظ بود. هرچند آن‌ها کجا و این ‌مقلدان کجا. یا کم نبودند کسانی که از سهراب، اخوان و شاملو تقلید کردند. اما، این مقلدان هم آن‌چنان در کار خود موفق نبودند و گاهی هم به بیراهه رفته‌اند. فرق اخوان یا شاملو با مقلدانشان این بود که ادبیات کهن را خوب خوانده بودند و حاصل تحولات ادبی و فرهنگی زمانه خود بودند.

البته شاید حق با شما هم باشد، حافظ و سعدی دیگر تکرار نمی‌شوند؛ چون ما حوصله‌مان نمی‌کشد عکس رخ یار را در میناب ببینیم یا مثل سعدی وقتی معشوقش از در وارد می‌شود، از خود به در شویم. ما طالب مضامین تازه‌تری هستیم. مفاهیمی نو‌تر. شاید حتی نو‌تر از شعرهای سهراب و زبان شاملو و غم‌های فروغ. هرچند بد نیست یک جوال‌دوز هم به خودمان بزنیم که نه سیخ بسوزد، نه کباب. کداممان حاضریم مثل فردوسی 30 سال رنج بکشیم؟ یا کداممان می‌توانیم مثل سعدی و حافظ به بیشتر دانش‌های زمانه‌مان احاطه داشته باشیم؟ یا حاضریم در آثار گذشتگان و ادبیات کهن تحقیق و تفحص کنیم تا بشویم یکی مثل اخوان یا شاملو یا سهراب یا فروغ (آرزو که بر جوانان عیب نیست، خودتان را دست کم نگیرید.)

شتاب‌زدگی و بی‌حوصلگی و تنبلی دنیای حاضر و تغییر سلیقه و بینش و نوگرایی را هم که پیراهن عثمان بکنیم، باز ادبیاتمان سنگین‌وزن نیست. نه این‌که منکر خوب‌هایشان باشیم که هم و غمشان اعتلای ادبیات ایران است. اما، قحطی اگر نگوییم، کمبود کلمه خوبی برای توصیف دنیای این ‌روزهای ادبیاتمان است. چقدر باید بگذرد تا دوباره سروکله غول‌ها پیدا شود؟ کاش چراغ جادو داشتیم.

غذا را از من بگیر، آش رشته‌ات را نه!

خوب شد ما دو روز اومدیم مرخصی، وگرنه این خونه بی‌غذا می‌موند با این حالشون! اولا یه تعارفی، تو خسته‌ای، تو سرباز طفلکی! می‌گفتن بعد فهرست خرید رو می‌گرفتن تو صورتم! الان دیگه سحریه نرفته پایین چپ چپ نگاه می‌کنن که یعنی: «پاشو ناپدید شو از جلو چشم برو خرید دیگه!»

آقا ما رفتیم خرید تو فکر این‌که: «حالا گشنیز کدوم بود؟ فرقش با جعفری چیه؟ اصلا چرا جعفری؟ آیا مخترع این سبزیه شخصی به نام جعفری بوده؟!» بودیم که دیدیم یعنی شنیدیم بعد دیدیم اس‌ام‌اس اومد که: «بعدازظهر خلوت باش، برنامه داریم!» ایرادی تو قضیه ندیدم که تو مرخصی به جز خرید، یه کار دیگه‌ام کرده باشم. پس در کسری از ثانیه هماهنگ شدیم با دوستان. همه چی آروم بود به جز این دو کیلو سبزی، که باید می‌بردم خونه.

نرسیده، داشتم می‌رفتم سر یخچال که یهو یادم اومد ای بابا روزه‌ام! اتفاقا رو همون یخچال برام یادداشت گذاشته بودن که: «داماد دایی بابا در نهایت تاثر و تاسف درگذشته! افطار رو حاضر کن تا بیایم.» اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که در نهایت تاسف و تاثرشون خب افطاری هم می‌دادن بهتون دیگه! ما هم به برنامه‌مون می‌رسیدیم!

ولی یادم اومد مثل این‌که امشب خود ما هم مهمون داریم و در همین جا بود که دنبال یه شونه می‌گشتم سر بذارم روش های‌های گریه کنم!

من آش رشته بپزم آخه؟ این چه اشتباهی بود بروز دادم تو آشپزخونه پادگان مسئول تقسیم غذام!؟

در همون لحظات ترجیح دادم به جای آن‌که پای دیگ بایستم به آش رشته فکر کنم، پاشم برم تو صف‌ آش وایسم به آش رشته فکر کنم! در رو باز کردم برم دنبال قضیه، دیدم اقدس خانم (همسایه روبه‌رویی‌مون) ایستاده مقابلم و لبخندی معنی‌دار می‌زنه! اسمش تو فهرست خرید یهو جلو چشمم اومد: «گرفتنِ جاروبرقی اقدس خانوم از تعمیرگاه!» خندیدم دیگه! کار دیگه‌ای به ذهنم نرسید! اقدس خانم پرسید کجا؟

و این شد که سبزی‌ها رو با خودش برد که پاک کنه و منم برم آش و جاروبرقی رو که مثلا یادم رفته بود، بگیرم! جا داشت زنگ بزنم به مهمون‌ها بگم ما داغداریم! داماد دایی بابامون در سن 96 سالگی مرده و کل قضیه رو کنسل کنم، ولی خب زشت بود و در ضمن اصلا نمی‌دونستم مهمونمون کیه!

تو راه به بچه‌ها زنگ زدم و جریان ریزگردی که به سرم شده براشون گفتم، ولی گفتن وایسا رسیدیم! و واقعا رسیدن. نزدیک غروب شده بود ما هنوز تو صف آش بودیم؛ البته جاروبرقی اقدس خانوم تو ماشین بود. با هر بدبختی که شد ته دیگ آش بهمون رسید. نفری دو کاسه گرفتیم اومدیم و من مدام بدوبیراه شنیدم که چرا به قابلمه اعتقاد ندارم و آیا واسه اون مهمونی می‌خواستم کف دستم آش ببرم؟! و این تا جلوی در ورودی خونه ادامه داشت، چون بیچاره‌ها مجبورشدن مسئولیت انتقال آش‌ها تا آشپزخانه ما رو به دوش بکشند!

هنوز کسی خونه نیومده بود! اما اقدس خانوم هم‌چنان لبخندزنان همراهی می‌کرد قضیه رو. پرسید نیومدن؟ و منم گفتم نه! دوباره پرسید مهمون داری؟ اشاره‌ای هم به دوست‌هام کرد که نشسته بودن تو خونه، گفتم دوست‌هامن. و اقدس خانوم خندید و دیگه رفت خونه‌شون.

در کل خوش گذشت. یعنی ما دیدیم نه خبری از مهمون شد نه از خانواده، ایرادی ندیدیم با دوستان آخر شبی یه سینما هم بریم. البته بعدش طی چشم غره‌ها و لب گزیدن‌هایی فهمیدم مهمونمون همون اقدس خانوم و خانواده بودند، خانواده بر اثر تالم و تاسفِ مرگ داماد دایی بابا، کلید رو فراموش کرده بودند و دقایقی پشت در سپری کردند و آخرشم با شرمندگی مهمون اقدس خانوم متبسم شدند تا من برسم… و این‌که جاروبرقیه کماکان خراب بوده است!

 

تنبلی چیست و چه راه حل هایی دارد؟!

چرا برخی از دانش آموزان تنبل هستند؟

راه مقابله با تنبلی در این دانش آموزان چیست؟

برای درک بهتر عوامل تنبلی در دانش آموزان و شناخت این افراد ابتدا بهتر است یک تعریف کلی از دانش آموز تنبل داشته باشیم.

منظور ما از دانش آموزان تنبل، دانش آموزانی هستند که از نظر درسی ضعیف هستند و در یک یا چند درس و یا در بیشتر درسها نمره قبولی نمی گیرند و از عملکرد آنها معلمان و اولیاء راضی نیستند.

حال برای بهبود وضعیت این دانش آموزان چه باید کرد؟

عده ای از والدین تنبیه و داد و فریاد را راه حل مبارزه تنبلی می دانند اما آیا واقعاً ابن روش موثر است؟

خیر، در اکثر موارد این روش راه حل درست مبارزه با تنبلی  نیست بلکه برای ایجاد زمینه های پیشرفت فرزندانمان باید با عوامل تنبلی آشنا شویم:

عواملی کلی تنبلی در دانش آموزان عبارتند از:

1)      هوش

2)      ضعف پایه تحصیلی

3)      نداشتن انگیزه

4)      ناتوانی در یادگیری مفاهیم درسی

5)      کم کاری و نداشتن تلاش و کوشش

6)      بحران های جسمی و روحی

با آشنایی با این عوامل می توان برای رفع این مشکل راه حل های مناسبی را انتخاب نموده و با توجه به آن فرزندان خود را از یک دانش آموز تنبل به یک دانش آموز نمونه تبدیل کرد.

مشاورین تحصیلی ما در مرکز مشاوره آماده راهنمایی و پاسخ گویی به سوالات شما در این زمینه خواهند بود

اثر باورنکردنی تغذیه برروی نتایج آزمون شما

عوامل زیادی در موفقیت شما در امتحان تاثیر گذار است. هرگاه از کسی می پرسید که امتحان خود را چگونه داده است و از پاسخ وی در میابید که او نمره قابل قبولی کسب می کند، اولین نکته ای که به ذهنتان می رسد این است که او برا امتحان حسابی خوانده است، پس نمره خوبی می گیرد. اما باید بدانید که غیر از خوب درس خواندن، عوامل دیگری نیز تاثیر گذار است تا شما یک آزمون خوب را پشت سر بگذارید.

مشاورین تحصیلی ما در مرکز مشاوره تحصیلی طی همکاری که با مشاوران تغذیه داشته اند و تحقیقاتی که انجام داده اند به این نتیجه رسیده اند که نوع تغذیه و خوراک یک داوطلب روز و به خصوص شب قبل از امتحان تاثیر به سزایی در آزمون فرد دارد.به گونه ای که کسانی که قبل از امتحان وعده غذایی خود را نخورده و یا یک وعده غذایی سنگین میل کرده اند احساس خستگی و خواب آلودگی سر امتحان داشته اند و یا کسانی که بیش از حد کافئین مصرف کرده اند یعنی چای و قهوه زیاد نوشیده اند تمرکز کافی برای امتحان را نداشته اند!

اما تغذیه مناسب چیست؟

بر طبق تحقیقات انجام شده وعده غذایی قبل از امتحان می بایست سنگین نباشد و حاوی مواد غذایی با انرژی بالا باشد مثلاً ماکارونی غذایی است که می تواند انرژی شما را برای امتحان تامین کند. از خوردن غذای چرب و پر کالری دوری کنید و قبل از امتحان و نیز در حین آن از دانه ها ، کنجد، میوه و مغز ها استفاده نمایید. اگر امتحان شما در ساعات ظهر از روز برگزار می شود، می توانید از غذاهای پروتئین دار مانند شیر و تخم مرغ و دانه ها استفاده نمایید البته حتما از خوردن غذاها و نوشیدنی هایی که بدان حساسیت دارید پرهیز نمایید. تغذیه تاثیری باورنکردنی بر امتحان شما خواهد داشت فقط کافیست یکبار امتحان کنید تا شما هم جزء کسانی باشید که نمره بالا از آزمون خود می گیرند.

ترس از امتحان کنکور

من 10 بار کنکور دادم، 10 سال نه، 10 بار… از سال اول دبیرستان به زور پدر هر سال دوبار سرجلسه خوابیدم، روی برگه‌ام شکل گل و پروانه کشیدم و بیسکوییت سق زدم… پنج بار هم قبول شدم، دو بار همان وسط‌ها ادبیات یک شهر دور در فارس و مامایی یک شهری در شمال، آخرش هم دو سه رشته هنری از دانشکده‌های تهران… می‌خواستم نویسنده شوم، اما گرافیک خواندم، یک سال دویدم که از یکی از دانشگاه‌هایی که قبول شده بودم، انصراف بدهم و وقتی هم امتحان کارشناسی ارشد می‌دادم، پایم توی گچ بود و از درد، دندان قروچه می‌کردم. می‌بینی یک آدمی که شاید فکر می‌کنی می‌شناسی هم تا اسم کنکور می‌آید می‌رود توی کما… تا اينکه رفتم سراغ آرشیو روزنامه اطلاعات و دیدم دقیقا از 18 تیر 1341 سال پیش قرار بوده کنکور لغو شود و تصميم گرفتم مقاله‌اي در همين زمينه برايتان تنظيم كنم كه خواندنش خالي از لطف نيست.

1- روزی که امیرکبیر را توی حمام فین کاشان رگ می‌زدند، دو ماهی بود که دارالفنون شاگرد گرفته بود و داشت فس‌فس‌کنان روی ریل زمان به جلو حرکت می‌کرد و البته کشتن امیر هم مانع این حرکت نبود، چون دیگر به یمن فرنگ‌دوستی و ترقی‌خواهی ناصرالدین شاه، شاگرد فرنگ رفته و درس خوانده کم نداشتیم و مردم روشن‌تر ایران داشتند نیاز به تحصیلات عالیه را با تمام وجود احساس می‌کردند و البته نیاز به مشروطه را… هرچند تعداد دانش‌آموختگان مدرسه جدید کم بود، معلم‌ها گاهی یک مشت کور و کچل بلژیکی و آلمانی و فرانسوی بودند که به قول ریشار خان، نه ریاضی می‌فهمیدند نه جبر و جغرافی، اما هر چه بود بهتر از اکابر بود و هرچه شد بهتر از چپیدن توی کلاس‌های عتیقه‌ای بود که با کتک درس می‌دادند.

این وسط راه واردشدن به دارالفنون چی بود؟ شازده قشمشم بودن، پسر وکیل و وزیربودن، جیب پرمایه پدر یا ربط خاندان مادر به فتحعلی شاه… نه امتحانی، نه آزمونی، نه مصاحبه‌ای، خوش به حالشان. کاش الان 1268 قمری بود!

2- خب این‌جور که نامه‌های قدیمی و نوشته‌های پرخاطره می‌گویند، دارالفنون آزمون ورودی سفت و سختی نداشت، مگر چند نفر بودند که حاضر می‌شدند در عهد شباب و دلخوشی‌شان، آن هم وقتی عمر متوسط فقط 40 سال بود، بیایند و 12 سال پای درس فرنگی‌های زبان نفهم بنشینند و عمر تلف کنند؟ تازه بعد از فارغ‌التحصیل‌شدن هم باید اسباب رفتنشان به فرنگ مهیا شود تا درس خواندنشان رنگ و روی معتبر بگیرد و ثمر بدهد… خودمانیم چند نفربودند آنها که درس و امتحان سخت مدرسه به روش فرانسوی‌ها را تحمل کردند و سه بار آزمون سالانه و اخراج و زندانی به خاطر درس‌نخواندن؛ همان روش‌های خطرناکی که به جان خودم، عینا شرحش در دفتر روزانه مدرسه به سال 1301 آمده.

3- خب همان دفتر‌های قدیمی می‌گویند؛ بالاخره 152 سال پیش گروهی از فارغ‌التحصیلان ممتاز دارالفنون که در امتحانات مدرسه خوش درخشیده بودند، به فرانسه اعزام شدند که در رشته‌های پزشکی و مهندسی و علوم نظامی تحصیل کنند و به محض ورود جای بعضی معلم‌های فرنگی را بگیرند و با خودشان آداب مدرسه‌های فرانسه را بیاورند و کلماتی مثل کنکور و ژوژمان و دیپلم و لیسانس و لوستر را سوغات فرنگ کنند. از آن طرف مدرسه هم که دیگر 40 سالی راه رفته بود و 1100 شاگرد پسر پرورش داده بود و یاد گرفته بود مصاحبه نیمچه رسمی برای ورود برگزار کند. شکر خدا مدت تحصیلش هم شده بود پنج سال ناقبل نه 12 سال استخوان‌شکن و البته برنامه‌های درسی جدید و معلم‌های جدید هم بودند که خیلی‌ها را برای فرستادن طفیلشان به مدرسه دارالفنون تشویق می‌کردند و باعث ازدیاد شاگرد می‌شدند… خلاصه این ماجرا ادامه یافت تا روزی که توفان کودتای اسفند طومار قاجاریه و پسر‌های قر و قنبیل‌دار فرنگ‌رفته‌اش را در هم پیچید و امتحانات جدیدی را مد کرد…ترس از کنکور

4- «در یکی از شب‌های فرخنده اواخر بهمن ۱۳۱۲ جلسه هیئت وزرا در حضور شاه تشکیل شده بود. سخن از آبادی تهران و عظمت ابنیه و عمارات و قصور زیبای جدید در میان آمد. مرحوم فروغی ذکاءالملک (رئیس‌الوزرا) در این باب به شاهنشاه تبریک گفت. دیگر وزیران نیز هر یک به تحسین و تمجید زبان گشوده بودند. نوبت به بنده نگارنده رسید که به سمت کفیل وزارت معارف در آن میان حاضر بودم. گویا خداوند متعال به قلب من الهام کرد که عرض کردم در آبادی و عظمت پایتخت البته شکی نیست، ولی نقصی که دارد این است که این شهر هنوز عمارت مخصوص «اونیورسیته» (دانشگاه) ندارد و حیف است که این شهر نوین از همه بلاد بزرگ عالم از این حیث عقب باشد. شاه بعد از اندک تاملی یک کلمه گفتند؛ بسیار خوب آن‌را بسازید.»امتحان کنکور

از خاطرات مرحوم علی اصغر حکمت

5- مدرسه جدید یا همان انیورسیته که بعضی‌ها هم می‌گویند طرح اصلی‌اش در 1307 به پیشنهاد و ابتکار دکتر حسابی بود و اصلا به جناب حکمت الهام نشده بود، بعد‌ها در بهمن و اسفند 1313 با دستور شاه جدید و پی‌گیری همین آقای حکمت وزیر معارف توی زمین‌های جلالیه تهران ساخته شد.

بعد هم دیگر دارالفنون و درس‌ها و شاگرد‌های اعزامی‌اش فراموش شدند و باز هم معلم‌ها و استادان جدیدتر با راه و روش‌های جدیدتر از سراسر دنیا رسیدند، حالا چه ایرانی بودند و درس خوانده فرانسه و نروژ یا فرنگی بودند و مستقیم از سوربون آمده بودند… هرچه بود با خودشان درس و امتحان آن ور آبی، آزمون ورودی و انتخاب واحد و پایان ترم و تز آوردند و خلاصه کنکور کم‌کم متولد شد و دخترها به دانشگاه راه پیدا کردند و چیزی به اسم پز لیسانسیه هم توی کار آمد، راهی که دیگر مختص خانواده‌های شازده قشمشم‌ها نبود، اما وسیله بالارفتنشان در دربار و دم ودستگاه هم بود. غافل از این که وقتی اسم دانشکده و دانشگاه می‌آید، وقتی درس آموزی شروع می‌شود دیگر نمی‌شود جلوی سیل حرف و حدیث و اعتراض دانشجویی و غر به روش‌های تدریس و امتحان و هزار چیز دیگر را گرفت. همین هم شد که 16 آذری‌های معترض متولد شدند، بعضی‌های دیگر هم فقط از روش‌های تدریس اظهار تاسف کردند، آن یکی‌ها با روش‌های جلب دانشجو مخالفت کردند و ناعادلانه خواندنش، بعضی‌ها هم البته پاچه‌خار دربار شدند و پاچه‌خار درس خواندند و پاچه‌خار درس دادند و همان‌طوری هم ذلیل مردند.

6- اگر مملکت از این دیپلم بازی نجات پیدا کند *** 11/8/1329، مقاله‌ای از روزنامه اطلاعات

«یک فکر و تصمیم بدون منطق که تا حدی هم زاییده احتیاجات روز بود سبب شد که دیپلم و مدارک علمی در این مملکت ارزش معنوی خود را از دست بدهد و به جای آن‌که مثل همه ممالک دنیا نماینده مدارج ترقی باشد، ناندانی و ممر معاش و دلیل صلاحیت صاحب دیپلم برای احراز شغل دولتی شود و هرجوانی برای آن‌که درهای استخدام دولتی به رویش باز شود، به استناد این ورقه دولت را مجبور کند که به او شغلی رجوع کند و اورا که ممکن بود در سایه تربیت علمی صحیح یک عنصر مفید و فعال جامعه باشد، به یک نفر مستخدم دولت تبدیل نماید که هیچ کاری بلد نیست و راهی جز اشاعه از صندوق دولت ندارد.. وقتی ارزش علم از میان برود و تحصیل‌کردن یا نکردن یک ردیف باشد و هیچ کس برای ]ورود به دانشکده یا تحصیل[ به وضعیت اخلاقی و علمی توجه ننماید و یک ورقه چاپی گواه صلاحیت شخص باشد، خیلی طبیعی است که هر کس برای تحصیل آن ورقه تشبت می‌نماید، خرید و فروش رواج می‌یابد. جوانانی دیده می‌شوند که لیسانس در درست دارند و هنوز یک عبارت فارسی را درست نمی‌خوانند و… با این پایه ضعیف علمی خود مایه بدنامی کسانی می‌شوند که حقیقتا زحمت کشیده و رنج تحصیل برخود هموار ساخته و به مدارج علمی نایل شده‌اند.»

7- در سال 1329 اتفاقی نیفتاد، گمانم 13 سال بعدش در سال 1342 بود که حجم متقاصیان ورود به دانشگاه، سروصدای روزنامه‌ها به خاطر اعتراض به ورود بچه‌های بادمجان دور قاب چین‌ها به روش پارتی‌بازی و بالاخره اعتراض‌های دانشجویی باعث شد که مدیران آموزش عالی و وزیر علوم برای سنجش داوطلبان دنبال راه‌حلی باشند و آن قدر به این در و آن در بزنند که چیزی به اسم مسابقه ورودی دانشگاه راه بیفتد و هیئت مسابقات با تقلید از آزمون چرند ورودی فرانسه ملغمه‌ای از آزمون هوش و استعداد با مسابقه درسی اختراع کنند و به جان ما بیندازند و اسمش هم بشود کنکور ورودی دانشگاه…آخ کنکور، وای کنکور… سر تخته بشورنت کنکور… خیلی خب حذف نکن!

8- کنکور لغو می‌شود

شاهنشاه آریامهر گزارش لغو کنکور دانشگاه‌ها را و جایگزین امتحانات ششم متوسطه را (البته با تغییراتی) به‌طور اصولی تایید فرمودند. به دنبال این تایید وزارت علوم مشغول مطالعه و بررسی این طرح است تا نواقصی را که در آن وجود دارد رفع کند. از اول سال تحصیلی آینده دانش‌آموزان ششم متوسطه به موازات تحصیلات عادی به سیستم امتحانات نهایی که کنکور دانشگاه هم در آن وجود دارد آشنا خواهند شد. در این مورد آموزش خاصی داده می‌شود و دانش‌آموزان تحت تعلیم قرار خواهند گرفت.

بررسی طرح

هنگامی که وزیر علوم در یک مصاحبه مطبوعاتی کنکور سراسری را اعلام کرد، اطلاع داد وزارت علوم مشغول بررسی طرحی است تا کنکور را به‌طور کلی لغو کند و هدف‌هایی که از کنکور دارد در امتحانات ششم متوسطه منظور نماید و از همان امتحان تکلیف دانش‌آموزی که دیپلم می‌گیرد نسبت به پذیرش در دانشگاه هم روشن شود… امروز یک مقام مطلع در وزارت علوم در این مورد توضیح داد در امتحانات سال ششم متوسطه آینده تکلیف دانش‌آموز هم در مورد قبول‌شدن و دیپلم‌گرفتن و هم مورد پذیرش دانشگاه و رشته‌هایی که مورد علاقه‌اش می‌باشد، یک‌جا روشن خواهد شد…ترس از کنکور

روزنامه اطلاعات، خبر فرهنگی 18 /4 /1349

9- خوشحال نباشید، چون تاریخ می‌گوید آن کنکور سال 42 را که کلی مخالف داشت، از سال 43 داشتند لغو می‌کردند تا شش سال بعدش و نمی‌شد.  آخر تازه دانشکده‌های شهر‌های بزرگ دور هم جمع شده بودند و تازه کاسه کوزه‌ها دور حوض جمع شده بود که آمدند و گفتند لغو کنید که نشد… از این خبر‌ها که ما مویمان را سفید کردیم و اتفاق نیفتاد، دو مرحله‌ای شد، یک مرحله‌ای شد، هزار پاره شد، تست هوشش حذف شد، ادبیاتش ضریب چهار شد، اما حذف نشد. به هرحال گفتنی که همان وقت‌ها دانشکده‌ها دست به پذیرش مستقل زدند و آن قدر سرتق‌بازی در آوردند و سرخود عمل کردند که وزیر علوم بالاخره دست به عملیات انتحاری زد و دوباره کنکور نصفه نیمه‌ای راه انداخت تا نوک روسای دانشکده‌ها را بچیند و خودی نشان دهد، بیچاره مادر پدر‌های ما.

10- دانشجو بدون شرط معدل انتخاب می‌شود

روزنامه اطلاعات 11/7/1354

«وزیر علوم و آموزش عالی اعلام کرد برای گزینش دانشجو جهت دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی از سال آینده وزارت علوم نظارت بیشتری خواهد داشت تا دیگر اسامی افراد به‌عنوان ذخیره اعلام نشود. او افزود با مذاکراتی که با دانشگاه‌ها انجام گرفته در سال آینده دانشگاه‌ها شرایط خود را به‌خصوص شرایط معدل اعلام نخواهند کرد و فقط اکتفا می‌کنند به اعلام تعداد دانشجو که لازم دارند. بدین ترتیب همه شرکت‌کنندگان می‌توانند در هر رشته‌ای که مایلند ثبت‌نام کنند، منتها دانشکده از میان داوطلبان به تعداد مورد نیاز خود دانشجویانی را خواهد پذیرفت که شرایط لازم آن دانشکده را داشته باشند.

11- پدر و مادر‌های ما تایید می‌کنند که در این سال کذایی که یعنی حدودا 40 سال پیش سازمان سنجش در ایران شروع به کار کرد، واقعا سعی شد مسابقه کنکور منصفانه‌تر برگزار شود، سعی شد تکیه بر معدل ششم متوسطه و جنسیت و منطقه کمک به عادلانه‌ترشدن مسابقه شود که نشد و باز هم دعوا شد و گفتند نمی‌شود و چرا نباید یک نفر برای ورود به دانشگاه شانس کمتری داشته باشد و بالاخره بعد از دعوای مفصل وزارت علوم با دشمنان طرح، میانه گرفته شد و شرط معدل حذف شد و بقیه شروط همیشگی شد و فسیل شد و ماند…

ویژگیهای مکان مطالعه

شاید باورتان نشود اما آیا میدانید محل مطالعه چه تاثیر به سزایی در یاد گیری شما دارد؟!

آری، اکنون که تصمیم به مطالعه گرفته اید، چرا زمینه های یاد گیری هرچه بیشتر را برای خود فراهم نمیسازید؟!

خب پس مکان مطالعه ما باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟

این مکان میتواند منزل خودمان یا اقوام،  کتابخانه های عمومی، سالنهای مطالعه مساجد و فرهنگسراها ، پارکها ،تفریحگاهها و .. باشد ولی تجربه و علم ثابت کرده بهترین مکان منزل شخصی ماست چون از نظر ذهنی محلی آشناست و کمتر جلب توجه کرده حواس را پرت میکند و از نظر مکانی محدود و خلوت و در دسترس است

حال با توجه به توصیه های مشاورین تحصیلی ما در مرکز مشاوره، به مواردی اشاره میکنیم که نقش عمده ای در آماده سازیه مکان مطالعه دارند:

1)      بهداشت مکان مطالعه

2)      نور

3)      رنگ محیط

4)      تهویه

5)      نوع چیدمان وسایل

اکنون که تصمیم به مطالعه گرفته اید، میتوانید با برقراری تماس با مشاورین مجرب این مرکز بهترین مکان را برای مطالعه خود انتخاب کرده و به یادگیری خود کمک کنید.

نیرومند ساختن حافظه

بسیاری از افراد تصور می کنند که حافظه انسان از زمان تولد تا مرگ به صورت ثابت باقی می ماند، یعنی کسی که حافظه خوبی ندارد، هرگز نمی تواند حافظه خوبی داشته باشد، در حالی که این یک تصور کاملا اشتباه است. تقویت حافظه بسیار ساده تر از آن چیزی است که فکر می کنید. همانطور که می توانید مسائل جدید، زبان جدید و هر مهارت جدیدی را یاد بگیرید، با چند روش ساده نیز می توانید حافظه خود را تقویت کنید.

ما دو نوع حافظه داریم:

1-     حافظه کوتاه مدت

2-     حافظه بلند مدت

حافظه کوتاه مدت همان بخشی است که شما اطلاعاتی که سریعا دریافت می کنید در آن ذخیره می شود و حافظه بلند مدت آن بخشی است که زمانی که برای یک امتحان مطالعه می کنید آن را درگیر می کند. عملکرد این دو دقیقا مانند RAM  و  HARD در کامپیوتر است.

بر طبق تحقیقات مشاورین تحصیلی ما در مرکز مشاوره یکی از ابتدایی ترین روش ها برای تقویت حافظه ایجاد تمرکز است. هنگامی که مطالعه می کنید و یا به یک مطلبی گوش فرا می دهید، اگر تمرکز کافی داشته باشید ،  می توانید آن مطلب را بهتر به خاطر بسپارید. از دیگر روشهای تقویت حافظه تکرار کردن مطالب مهم به دفعات است، بخش بخش کردن مطالب و کلید گذاری برای آن ها نیز می تواند به داشتن حافظه ای قدرتمند کمک کند.

مزایا و معایب تحصیل در خارج از کشور چیست؟

پاسخگویی به این سوال خیلی راحت نیست چون شرایط هر کسی متفاوت است ولی با توجه به تحقیقات مشاوران ما در مرکز مشاوره تحصیلی می توان گفت که یاد گرفتن کار تیمی و روحیه تحقیق و به روز بودن علمی وامکانات آموزشی و پژوهشی از مزایای تحصیل در خارج از کشور است. استرس کم و شادابی هنگام تحصیل، رفاه و آسودگی خاطر و استفاده از بهترین وسایل آموزشی و اساتید به روز از محاسن تحصیل در خارج از کشور است.اما تنهایی و افسردگی و مادی گرایی، عدم تطابق با فرهنگ و شیوه زندگی در آنجا و همچنین مشکلات اقتصادی از معایب تحصیل در خارج از کشور است. البته کشور و مقطع تحصیلی که شما برای آینده خود با توجه به ویژگی ها و توانایی های خود انتخاب می کنید بسیار تاثیرگذار خواهد بود.پس اگر سعی در ادامه تحصیل در خارج از کشور دارید، می توانید با برقراری تماس با کارشناسان ما در مرکز مشاوره تحصیلی و با بهره گیری از راهنمایی های آنان بهترین تصمیم و انتخاب را داشته و آینده ای خوب را برای خود رقم بزنید.

فرزندان خود را برای درس خواندن عصبی نکنیم

همانطور که می دانید هر دانش آموزی در شیوه درس خواندن و مطالعات درسی با دانش آموز دیگر متفاوت بوده و نمی توان آنان را با هم مقایسه کرد. درست است که مطالعه آداب و رسوم مخصوص به خودش را دارد و باید یک سری اصول کلی را رعایت کرد، اما باید به شیوه و روش فرزند خود احترام گذاشته و آنان را تحت فشار نگذاریم.

بسیاری از والدین به اشتباه این تصور را دارند که با داد و فریاد و یا با تحت فشار قرار دادن فرزندشان می توانند آنان را مجبور به درس خواندن کنند غافل از اینکه آن بچه هرچند با زور درس می خواند اما اصلاً حواس خود را معطوف درس نکرده و فقط ادای آن را در می آورد. در این هنگام است که والدین اشتباه بعدی را مرتکب شده و با مقایسه فرزندان خود با دیگران و تحقیر آنان بدون در نظر گرفتن این نکته که هر کس ویژگی های مخصوص به خود را دارد فکر آنان را مخدوش کرده و لطمه ای بسیار بزرگ به آنان می زنند.

اما باید چه کرد؟! چگونه فرزندان خود را مشتاق به درس خواندن کنیم؟

مشاوران ما و مشاور تحصیلی ما با تجربه ای که دارند، در مرکز مشاوره تحصیلی آماده این هستند تا با ارائه راه کار های خود را با توجه به خصوصیات فرزندان شما، آنان را به موفقیت در مسیر تحصیلی خود کمک کنند. این مشاوران با تاکید بر این نکته که باید به روش مطالعه فرزند خود احترام گذاشته و اجبار را فراموش کنیم ادامه می دهند که فضای مطالعه باید به دور از تنش و اضطراب بوده و با فراهم کردن محیطی آرام طمینه را برای پیشرفت تحصیلی دانش آموزان عزیز فراهم کنیم.

چگونه شوق و انرژی اولیه را برای درس خواندن حفظ کنیم

یکی از مسائلی که مشاوران ما در مشاوره تحصیلی به آن بر میخورند این است که بسیاری از داوطلبان کنکور در ابتدا با شوق و انرژی فراوان شروع به خواندن درس ها و پیش رفتن میکنند و بسیار هم خوب و جدی میخوانند اما مشکل عمده دانش آموزان چیست؟ معمولا با گذشت کمی زمان از درس خواندن سرد شده و دیگر انرژی روزهای اول را برای درس خواندن ندارند یا گاهی مشکلاتی به وجود می آید که ممکن است برنامه ریزی برای کنکور آنها را بر هم زند.

چاره چیست؟

اگر ما برای هر مشکلی که ممکن است در آینده پیش بیاید یک برنامه ریزی و راه حل داشته باشیم قطعا این مشکلات به درس خواندن ما ضربه نخواهند زد. مثلا بدانیم که اگر داشتیم درس میخواندیم و یک مهمان ناخوانده داشتیم چگونه با این مشکل دست و پنجه نرم کنیم طوری که نه به برنامه ریزی ما لطمه ای وارد شود نه به روابط دوستانه و فامیلی. همواره به یاد داشته باشید هدفی که پیش رو دارید  یعنی قبولی در کنکور تضمین آینده شماست و هیچ چیز نباید مانع دست یابی به آن شود و باید برای دستیابی به آن نهایت سعی و تلاش خود را به خرج دهید.

تحصیل یا کار شاید هم هردو!

امروزه بسیاری از دانشجویان در حین تکمیل تحصیلات خود در مقاطع مختلف کارشناسی و کارشناسی ارشد مشغول کار هم بوده و درواقع شاغل می باشند.بعضی از این دانشجویان با هدف یادگیری بیشتر وارد دنیای کار شده و اغلب در زمینه تحصیلی و رشته خود کار می کنند و هنگامی که از آنان علت شاغل بودن را بپرسیم می گویند که برای کسب تجربه وارد بازار کار شده و می خواهند در زمینه کاری در آینده موفق باشند. اما بسیاری دیگر مجبور به کار کردن هستند و به اجبار در هنگام تحصیل وارد بازار کار شده و کار می کنند. هدف اغلب آنان از کار کردن کسب درآمد و پول می باشد و شغل آنان اکثراً مربوط به رشته تحصیلیشان نبوده و صرفاً جهت درآمدزایی بیشتر می باشد. هنگامی که علت کار کردن آنان را جویا می شویم، درمیابیم که اکثر آنان گرداننده خانه و درواقع نیازمند کسب درآمد هستند تا آینده خود و خانواده و همچنین آینده تحصیلی خود را تامین کنند.

هر دو گروه بالا باید به نکاتی توجه کنند که بسیار مهم بوده و طی تحقیقات کارشناسان ما در کانون مشاوران ایران و مرکز مشاوره تحصیلی به دست آمده است.

بسیاری از دانشجویان شاغل وقت زیادی برای درس خواندن نداشته و بیشتر فکر خود را معطوف به شغل خود می کنند غافل از اینکه درس آنان در اولویت قرار داشته زیرا با هر هدفی که وارد بازار کار شده اند برای پیشرفت کاری و درآمدی خود نیاز به تحصیلات بالاتر دارند. پس اولویت در زندگی آنان باید تحصیلات بوده و آن را تکمیل نمایند. این دانشجویان باید برنامه ریزی داشته زیرا زمان های آنان فشرده و محدود است و باید از آن بهترین استفاده را نموده و به مطالعه بپردازند. اکثر این دانشجویان شب امتحانی بوده و دروس خود را برای پاس شدن می خوانند و فشار بسیاری را متحمل می شوند، در صورتی که با یک برنامه ریزی مدوّن و مشورت با یک مشاوره تحصیلی خوب و با تجربه می توانند همزمان هم به کار خود رسیده و هم به تحصیل بپردازند و از هردو بهره برده و به بهترین نتیجه برسند.

مشاورتحصیلی ما در مرکز مشاوره تحصیلی آماده ارائه رهنمود های خود برای شما دانشجویان عزیز می باشد. فراموش نکنید، کافیست بخواهید.

سنجش تحصیلی

بکمک جدیدترین روشهای تحصیلی و مشاوره باید سنجش تحصیلی بدرستی و بادقت فوق العاده بالایی انجام گیرد.

اگر به اشتباه توانایی فرد بیش از میزان واقعی آن تشخیص داده شود سبب اعتماد بنفس کاذب فرد می شود و اگر به اشتباه این سنجش استعدادو توانایی تحصیلی فرد را کمتر از میزان واقعی آن تشخیص دهد سبب کاهش اعتماد بفرد شخص و نتیجتا انتخاب نادرست او می شود.

پس لزوم سنجش تحصیلی دقیق با ادامه درست راه رابطه مستقیم دارد، هرگز به تستهای اینترنتی در زمینه سنجش استعداد و توانایی خوداکتفا نکنید! و حتما با مشاوری مجرب در مرکز مشاوره تحصیلی در تهران و شهرستان ها در این زمینه مشورت کنید!

ارزیابی تحصیلی

 

جدیدترین روش سنجش تحصیلی در سوئیس:

پیشرفته ترین روش سنجش تحصیلی و ارزیابی تحصیلی برای اولین بار در سوئیس پیاده سازی شده است

بر این اساس نحوه سنجش تحصیلی بر اساس اینکه دانش آموز یا داشنجو از روش گوشی، چشمی یا حسی یادگیری بیشتری دارد به همان روش سنجش تحصیلی انجام میشود.

 

 

ویژگی های دانش آموزان یا دانش جویان گوشی:

این اشخاص بیشتر از طریق گوش کردن یاد می گیرند و مایل هستند تا اطلاعات روزانه را از طریق گوش دریافت کنند،

ارزیابی تحصیلی

 

راه های شناسایی آدم های گوشی:

– این افراد برای صحبت تلفنی ساخته شده اند و از آن سیر نمی شوند

– حتی در یک اتاق تاریک هم ساعت ها بدون خستگی با شما صحبت می کنند

– معمولا خوب صحبت می کنند

-تمایل زیادی برای شرکت در کلاس درس دارند

 

 

ویژگی های دانش آموزان و یا دانشجویان چشمی:

این افراد معمولا از طریق دیدن به فراگیری و بازیابی اطلاعات خود اقدام می کنند، دارای حافظه تصویری نسبتا قوی هستند و با مدارک و جزوات و کتب ارتباط خوبی برقرار می کنند.

ارزیابی تحصیلی

 

راه های شناسایی آدم های چشمی:

– معمولا دارای تکه کلام “ببین” هستند

– اگر به جایی بروند که تا بحال نرفته اند جزئیات آن مکان را هم بخاطر می سپارند

– برای سنجش تحصیلی  راهنمایی بیشتر با مطالعه احساس راحتی داردند و ارتباط برقرار می کنند

 

 

ویژگی های دانش آموزان یا دانشجویان حسی:

این اشخاص بدنبال هیجان و تنوع هستند و هر کاری که سبب ایجاد تنوع یا هیجان باشد را براحتی دنبال می کنند و در این مسیر بیشترین درصد آموزش را دارند.

ارزیابی تحصیلی

 

راه های شناسایی اشخاص حسی:

– معمولا لحن این دانش آموزان یا دانش جویان دارای فراز و فرود است گاهی تند و گاهی کند می شود

– صحنه ها و لحظات پر هیجان بخوبی در ذهنشان نقش می بندد و بارها آنرا تعریف می کنند

– در کارشان ثبات قدم کمتر دیده می شود در زمینه تحصیلی گاهی خیلی خوب و گاهی خیلی بد هستند

معمولا دانش آموزان و دانشجویان درصدی از هر کدام از اشخاص بالا هستند و بندرت کمی را می یابیم که فقط چشمی یا حسی یا گوشی باشد.

 

 

پیشرفته ترین راه سنجش تحصیلی:

بهترین راه سنجش و ارزیابی تحصیلی در این است که در مرحله اول ما بدانیم کا دانشجویان و یا دانش آموزانمان چه ترکیبی از گوشی و حسی و چشمی هستند و بر همین اساس سنجش تحصیلی متفاوتی را برای هر فرد پیشنهاد می دهد ، برای مثال سنجش افراد گوشی نسبت به چشمی بهتر است بصورت شفاهی باشد تا آزمون کتبی  زیرا اشخاص چشمی در آز مونهای کتبی موفق تر هستد و اگر از همه اشخاص امتحان کتبی گرفته شود در حق دانش جویان یا دانش آموزان گوشی ظلم شده است.

پیشرفت تحصیلی: مدیریت زمان برای آزمون ها

مشکلی که بسیاری از دانش آموزان و داوطلبان کنکور و یا آزمونهای تستی با آن مواجه هستند، مشکل کم بود وقت است که باعث ایجاد استرس بیشتر و ناامیدی میشود. اصلا فرک کرده اید که چرا اکثر داوطلبان وقت کم می آورند؟!

ما میتوانیم تکنیک های خاصی را برای بهینه سازی وقت و استفاده بیشتر از زمان یاد بگیریم که ما را به سوی موفقیت سوق دهد.

میتوان این تکنیک ها را در 3 عنوان زیر دسته بندی کرد:

1)      مدیریت وقت و زمان

2)      جلوگیری از اشتباهات

3)      تکنیک حدس زدن سوالات زمانگیر

هرکدام از موارد بالا راهکار ها و روش هایی دارد که با مشورت با مشاوران تحصیلی ما میتوانید گامی بزرگ در پیشرفت خود برداشته و به موفقیت بیشتری دست پیدا کنید.

نقش برنامه ریزی ر رسیدن به هدف

همیشه وقت کم میارید! به کارهایی که دوست دارید انجام بدهید یا باید انجام بدهید نمیرسید! کلافه و عصبی میشوید و از همه بدتر ناامیدی تمام وجودتان را پر میکند! اگر از این وضع خسته شدید و دنبال راه چاره ای هستید ، تنها راه چاره برنامه ریزی هدفمند می باشد.

همانطور که میدانید اولین و مهمترین عامل دربرنامه ریزی هدف است!  در واقع برنامه ریزی میکنید که به یک هدفی که در ذهنتان هست برسید.

خود این هدف چند بخش می شود ، هدف کوتاه مدت ، هدف میان مدت و هدف بلند مدت که این سه باید در طول هم باشند،یعنی اهداف کوتاه مدت باید بخشی از اهداف میان مدت و بلند مدت شما باشند. مسیر باید پله به پله طی شود و اهداف کوتاه مدت همین پله ها هستند.

کادر مشاوران تحصیلی ما با هدف گزاری و ارائه برنامه دقیق و مدوّن شما را از این پله ها عبور داده و به سوی موفقیت راهنمایی خواهند کرد.

پس با مشاوران ما برنامه ریزی هدفمند را تجربه کنید.

خلاصه نویسی چیست!؟

یکی از معضلات دانش آموزان و دانشجویان کم بود وقت و نرسیدن به انجام کارهای درسی است.خوب مسلما با انجام برنامه ریزی حساب شده می شود بسیاری از این کمبود وقت ها را پوشش داد و از وقت استفاده ی بهتری برد ولی با این حال جای خالی یک مساله در این میان احساس می شود و آن خلاصه نویسی است.

خلاصه نویسی دارای ویژگی هایی هست که به طور مختصر به بعضی از آنها اشاره میکنیم:

1)      اصل خلاصه نویسی بر پایه ی کلمات کلیدی بنیان می شود

2)      لازم نیست تمام مطالب را خلاصه نویسی کنید

3)      چند ساعتی به ذهن خود استراحت دهید و سپس مطالب خلاصه شده را مرور کنید

4)      از تصویر سازی و ساختن کلمات اختصاری استفده کنید

حالا که زمان امتحان رسیده است شما با صرف کمترین زمان، کل مطالب مهم را مرور کرده و زمان را ذخیره کرده اید.

ریاضی و مشکلات آن

بسیاری از دانش آموزان و حتی دانشجویان با درس ریاضی مشکل دارند و نمی توانند با این درس کنار بیایند.

در حالی که این درس را دوست دارند و حتی درک و فهم ریاضیاتی قوی دارند اما هربار که بحث امتحان و سنجش این درس به میان می آید، با استرس بسیاری رو برو می شوند و در آخر هم نمره ی پایینی کسب می کنند.

اما برای حل این مشکل چه باید کرد؟!

آیا هر بار باید استرس نمره ریاضی را داشته باشیم؟ چرا لذت کسب نمره بالا در دروس ریاضی را تجربه نکنیم؟

مشاورین ما در مرکز مشاوره با تجربیاتی که در این زمینه کسب کرده اند به این نتیجه رسیده اند که  برای موفقیت در این دروس بهتر است در طول سال با کلاس پیش بروید و به حل تمرینات بپردازید.حال تصور کنید که موقع امتحانات فرا رسیده است و امتحان بعدی شما امتحان ریاضی است.

اما درس ریاضی شیوه مطالعه به خصوص خود را دارد به این ترتیب که ابتدا قبل از اینکه درس خواندن را شروع کنید یک نگاه کلی به فصلی که قصد مطالعه اش را دارید بیندازید و آنرا برای خودتان تجزیه وتحلیل کنید تا بخش های مهم آن برایتان مشخص شود سپس پس از اینکه همه ی فصل ها مطالعه کردید چکیده ی هر فصل شامل: توضیحات مهم-نکته ها-فرمول ها و… را بنویسید ویک بار هم آنها را مطالعه کنید. حال نوبت به حل تمرین می رسد. این قسمت بسیار مهم است سعی کنید تا می توانید تمرین حل کنید و در آخر هم چند امتحان ار خود گرفته و رهسپار جلسه امتحان شوید. مطمئناً این بار نام شما به عنوان فرد ممتاز آورده خواهد شد.

آیا تکالیف بیش از حد خوب است؟

برخی از والدین بر این باورند که معلم خوب، معلمی است که تکالیف فراوانی را بدهد و در واقع دانش آموز را وادار به نوشتن بیش از حد کند! حتی برخی از والدین درخواست تکلیف بیشتر برای فرزند خود دارند! نوشتنی که هم حوصله دانش آموز را از بین می برد هم او را از درس و یادگیری متنفر می سازد!

اما آیا واقعا تکالیف زیاد یاری رسان خواهد بود؟

خیر! ساده ترین دلیلی که می توان برای مردود دانستن فرضیه تکالیف زیاد دانست، این است که بچه هايي كه تلاش مي كنند تكليف خود را انجام دهند اغلب يك اشتباه در انجام تكليف دارند و گاهي ممكن است كه يك جمله يا كلمه و يا عدد را غلط بنويسند و تكرار اين نوشته ، در ذهنشان ملكه شود كه تغيير آن در آينده مشكل خواهد بود .

از دیگر دلایل رد این موضوع این اسن که معلمان تکالیف را به صورت یکسان پخش نمی کنند و این به این معناست که ممكن است شاگردان يك شب غرق كار شوند و شب بعدي هيچ كاري نداشته باشند .

پس در میابیم که تکالیف بدون هدف و زیاد می تواند بسیار آسیب زننده و مخرّب باشد.

اما برای دادن تکالیف خوب می توان به چند نکته ی مهم اشاره کرد:

1- تكليف بايد به اندازه باشد ، نه كم و نه خيلي زياد باشد .

2- در دادن تكليف بايد تفاوتهاي فردي را در نظر گرفت .

3- تكاليف بايد هدفدار باشد .

4- بايد هر روز توسط معلم به دقت بررسي شود و نقايص گوشزد شود .

نیاز به ارتباط مداوم با مشاور تحصیلی

طبیعت انسان بدین گونه است که همواره اگر هیچ اجبار و زوری بالای سر او نباشد کار ها را به صورت جدی انجام نمی دهد! این رفتار در همه موضوعات صادق است چه برسد به درس خواندن!

دانش آموزان و دانشجویان عزیز ما خود به خوبی می دانند که همواره نیاز به یک اجبار دارند تا دروس خود را به نحو احسن انجام دهند پس چه چیزی بهتر از یک مشاور با تجربه که بتواند دانش آموز و دانشجوی عزیزمان را به سوی موفقیت راهنمایی کند. البته از این نکته نباید قافل شویم که این کنترل و زیر نظر داشتن نباید به شدت و به آن گونه باشد که فرد مورد نظر را از درس خواندن پشیمان کند. پس این کار نیازمند یک تجربه کافی و اطلاعات به روز در امر مشاوره تحصیلی است.

از دیگر فواید ارتباط مداوم با مشاور تحصیلی این است که دانش آموز یا دانشجو دیگر دغدغه ای بابت برنامه ریزی و وضعیت زمانبندی در زندگی خود ندارد و همواره یک نفر وجود دارد تا هرزمان که خواست بتواند یک گزارش کامل از وضعیت تحصیلی او بیان کند.